TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 266 subscribers
Post #3636 30
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_37


هنوز چیز زیادی از دست ندادی دخترم، بچه‌هات سرمایه زندگیتن.. به این فکر کن که زنی بعداز سی سال زندگی مشترک متوجه خیانت همسرش میشه.. وقتی عروس و داماد و نوه دارن، وقتی پدرو مادرشون زنده نیستن که بخوان به خونه‌شون برگردن.... درد اونا بدتر و کشنده تره ... میدونم تحمل یه آدم خیانتکار خیلی سخته. گوشیت رو خاموش کن و از این به بعدشو بسپار به من ......
اون‌شب به خونه برگشتیم، ترس از دست دادن شاهان به جونم افتاده بود، وقتی اون صحنه ها به یادم میومد خونم به جوش میومد و دلم میخاست از حرص فریاد بزنم ...
مغزم از فکر زیاد در حال انفجار بود.
شبی که سحر شد و من با اشکای خشک شده خیره به صورت شاهانم بودم....
بابا برای مامان توضیح داده بود که چی شده.
واکسن شاهان و رو زدیم، بچه ام تب کرده بود و حسابی بی تابی میکرد. بدترین قسمتش این بود که بهونه ی اسد رو میگرفت...
مامان به بهترین نحو ازش مراقبت میکرد.
سه روز از واکسن شاهان گذشته بود،
گوشیم خاموش بود و بی‌خبر از اسد...
طبق تاریخ دکتر، دردام شروع شده بودن، بابا منو به همراه زندایی سحر به بیمارستان رسوند. لحظه آخر که میخواستم وارد زایشگاه بشم ازش خواستم با اسد تماس بگیره؛
چشماشو بست و گفت؛ خیالت راحت باشه دخترم.
نمیدونم چرا... بخاطر غم زیادم بود یا ضعف بدنم، اما زایمان سختی داشتم و به سختی بعداز چندساعت درد، تونستم دخترم رو به دنیا بیارم..
مامان، شاهان رو به زندایی سپرد و خودش اومد کنارم. بالاخره چشمم به اسد افتاد...
با سری افتاده گوشه ای ایستاده بود.
پرستار گفت: بابای بچه پس شیرینی ما چی شد؟
اسد دستش رو توی جیبش کرد و چندتا تراول به پرستار داد. دسته گل کوچیکی رو نزدیکم آورد، خواست به دستم بده اما ازش نگرفتم....
نگام رو به دختر کوچولوم دوختم، دختری کوچیک و ظریف با صورت قرمز ...
بیشتر شبیه شاهان بود.
سکوت بدی همه جارو گرفته بود،
اسد سرفه ای کرد و گفت؛ من ... من میرم دنبال کارای شناسنامه اش... فقط اسمشو چی بزارم؟
نگاهی به بابا کردم، بابا گفت هرچی خودت دوس داری دخترم.‌‌.
گفتم؛ رها ...
اسد سری تکون داد و با خداحافظی رفت.
این بود اون‌همه دوست داشتن و آرزوی دختر داشتنش ... این بود اون همه ابراز احساساتش.. فقط من میدونستم که چرا اسم دخترم رو رها انتخاب کردم، به امید رها شدن از این روزای سخت و ناامیدکننده.
زهره و راحله و شوهراشون بی خبر از همه جا به دیدن من و بچه اومدن.
راحله گفت؛ شکیبا اگه میری خونه خودتون من میام کنارت کمکت هستم شاهان و بسپر به مادرت..
سری تکون دادم و گفتم؛ ممنونم... میرم خونه ی مامان..
زهره پشت چشمی نازک کرد و گفتسخته...خیلی سخته، بیچاره برادرزاده ام شاهان.... بچه باید همینطور ول کرده بزرگ شه.
حالش رو نداشتم که بخوام جوابش رو بدم، گذاشته بودم به وقتش...
آقا سهراب انگار از چیزی با خبر بود، موقع رفتن اومد کنارم و گفت؛ کاری داشتی بهم زنگ بزن شکیبا..
سری تکون دادم و تشکر کردم.
از بیمارستان که مرخص شدم، خانواده و فامیلام به دیدنم اومدن. حس افسردگی بعد از زایمان و روحیه حساسم؛ با این کوه غم خیانت دست به دست هم داده بودن و مثل یه مار سیاه دور گردنم چنبره زده بودن........
حالم دست خودم نبود... دلتنگ بودم، دلتنگ خونه ام، دلتنگ مردی که بهش اعتماد داشتم و به بدترین نحو بهم نارو زد...
وقتی شاهان باباش رو میخاست انگار به قلبم خنجر می زدن....
دوروزی گذشت و تقریبا دیگه کسی نمونده بود که بیاد پیشم..
بابا اومد به اتاقم کنارم نشست و گفتدخترم ... اسد تماس گرفته و گفته که میخاد بیاد به دیدن بچه، و شناسنامه هارو بیاره..
اخمی کردم و گفتم؛ نمیخام ببینمش بابا شما که میدونین.
بابا سری تکون داد و گفت؛ اما از نظر انسانی و قانونی درست نیست ما پدر و از دیدن بچه هاش محروم کنیم، میاد بچه هاشو میبینه و میره، دخترم خدا رو خوش نمیاد..
با چشمای پراز اشک گفتم؛ خدارو خوش میومد من .‌‌‌...و هق هق امونم نداد...
بابا دستی به ریشش کشید و گفت؛ لا اله الا الله ... دلتو قرص کن دخترم... میدونم چه زجری کشیدی پاره ی تنم.. میدونم... اما فعلا پای جیگر گوشه هات درمیونه، نمیگم که خدای نکرده مجبوری به کاری.. آروم باش این طفل معصوم میترسه.. اشکامو پاک کردم و رهای کوچیکم و بغل کردم.
بابا گفت؛ امروز خونه میمونم تا بیاد، باید باهاش حرف بزنم..
تا عصر دل تو دلم نبود. شاهان و رو پاهام خوابونده بودم و رها تو بغلم بود.
در اتاق به صدا دراومد... اول مامان و بعد پشت سرش اسد وارد شدن.
شیما با دیدنش از اتاق رفت بیرون.
مامان گفت؛ شکیبا جان ... اسد اومده بچه هارو ببینه..
بدون هیچ حرفی حتی سرم رو بلند نکردم تا نگاش کنم.


ادامه دارد.....

37
✾https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
  • ❤ 1
More from @nnnnnghl
  1. Oct 14, 2026video post
  2. Oct 14, 2026video post
  3. Oct 14, 2026video post
  4. Oct 14, 2026video post
  5. Oct 14, 2026video post
  6. Oct 14, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →