#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_بیست وسه
جواب دادم؛ هرچی که هست ما همدیگرو انتخاب کردیم و همو دوست داریم، اسد شوهرمه آقا سهراب، و بیشتر از ده ساله که برادر خانوم شماست.
سهراب از جاش بلند شد و گفت؛ میدونم.. به حرفام فکر کن، قدر خودتو بدون دختر.. من فردا میرم دنبالش...
بعد رفتنش نگام افتاد به شاهانی که خیلی وقت بود گریه میکرد.حس انزجار از همه چی بهم دست داد و به حال خودم گریه کردم..
اون شب و تا صبح گریه کردم ، به بخت بدم لعنت فرستادم، به اینکه اسد چطور تونسته بود با پول حروم زندگیمون رو بسازه، از همه چی بدم اومده بود.. نمیدونستم باید چکار کنم، رو نداشتم به خانواده ام بگم، ازشون خجالت میکشیدم..
حوصله سرکوفت زدنا و دست پیش گرفتنای مامان عطی رو نداشتم.
فکر کردم، و مغزم به اندازه ده سال خسته از فکرای مختلف بود.. نمیدونم کی خوابم برده بود ،اما با صدای پیام گوشیم بیدار شدم.
پیام از طرف یه شماره ناشناس بود؛ سلام شكيبا جان، اسدم.. یه مشکلی برام پیش اومده مجبور شدم اومدم شهرستان ،خودم باهات تماس میگیرم نگرانم نباش..
دوباره غم به دلم سرازیر شد...گوشی رو پرت کردم گوشه ای و خوابیدم.......
حدودا ظهر بیدار شدم سینه ام خشک شده بود... برا خودم چای دم کردم؛ بس بود هر چقدر غصه خوردم.
با آقا سهراب تماس گرفتم جوابم رو نداد.
بعد از نیم ساعت تماس گرفت؛ بهش گفتم اسد بهم پیام داده، راجع به دیشب ازش پرسیدم.
گفت که مامان عطی ناراحت شده و فکر کرده ما رفتیم خونه ی پدرم، فعلا باید منتظر میموندم تا ببینم اسد کی برمیگرده.
دو روزی گذشت، تو این دو روز سعی کردم زیاد با خانواده ها در ارتباط نباشم تا سوال پیچم نکنن.
آقا سهراب دوباره سرزده اومده بود، این بار با دستای پر... از پوشک بچه تا خشکبار آشپزخونه رو گرفته بود.
تشکری کردم و گفتم؛ چرا زحمت کشیدین، همه چی داشتم تو خونه..
آقا سهراب گفت؛ وظیفهاس...
براش چای آوردم و نشستم رو به روش... دوباره نگاههای خیره اش شروع شده بود. احساس خوبی به نگاه هاش نداشتم..
پرسید شبا تنهایی با این بچه میمونی اینجا؟
سری تکون دادم که سهراب ادامه داد؛ اسد نپرسید کجا میخابی یا کسی پیشته؟
سرم و پایین انداختم و گفتم؛ نه..
سهراب گفت؛ از مردونگی فقط بر و بازو کلفت کردنش رو یاد گرفته، نمیگه زن به این جوونی رو دست کی دادم رفتم.. اصن براش مهم نیست!
آروم گفتم؛ چی بگم والا، باید باهاش حرف بزنم..
سهراب نفس عمیقی کشید و گفت؛ این خانواده رو من میشناسم، حرف حرف خودشونه.. من خودم اسیر یکی شونم،چندساله خونم رو کرده تو شیشه، برا پدر و مادرم هیچ احترامی قائل نیست... باهمه دهن به دهن میزاره... آخرشم مقصر منم.. از روزی اولی که دیدمت فهمیدم توام مثل من لقمه این خانواده نیستی.. دختری زیبا مثل تو، لیاقتت بیشتر از اینه... از تعریفاش حس خوبی نداشتم. از جام بلند شدم و گفتم؛ ممنونم آقاسهراب چاییتونو خوردین لطفا برین ... خوبیت نداره یکی اینجا ببینتتون..
سهراب چاییشو خورد و از جاش بلند شد.
موقع رفتن گفت؛ هر موقع شب... نصف شب کاری داشتی یا ترسیدی، بهم زنگ بزن میام..
سری تکون دادم و خداحافظی کوتاهی کردم.
بعد رفتنش احساس سردرد داشتم.نمیدونستم تو این شرایط این مردک و کجای دلم بزارم....
با صدای پیامک گوشیم رفتم سراغش ...
از طرف اسد بهم پیامی رسید:
"شب میام خونه بابا فرامرز میبینمت"
سریع وسایلم رو جمع کردم، شاهان و آماده کردم و با آژانس تماس گرفتم...
راه افتادم به سمت خونه بابا اینا... نمیدونستم باید چه دروغی سرهم کنم...
شاهان با گریه هاش اجازه فکر کردن بهم نمی داد. رسیدم خونشون.
مامان فخری با دیدنم گفت؛ خیر باشه دخترم این وقت روز سرزده؟ پس کو اسد؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ بزار برسم مامان جان.. شیما بزور شاهان و ازم گرفت.
وسایلم رو گذاشتم، نخواستم دروغ بگم گفتم؛ اسد کار داشت خودم اومدم، اونم گفت شب میاد. سرگرم شده بودم، گهگداری گوشیم رو چک میکردم....
از غروب گذشت و همچنان خبری از اسد نبود. شیما نق میزد مامان گشنمه..
بابا فرامرز گفت؛ دخترم با اسد تماس بگیر ببین کی میاد؟
با صدای آرومی گفتم؛ فک کنم سرش شلوغ باشه اومدنش مشخص نیست بهتره ما شاممون رو بخوریم.
بابا گفت؛ نه دخترم شام شیما رو میدیم خودمون منتظرش میمونیم زشته.....
تا ده و نیم شب منتظر موندیم. چندباری اومدم تو اتاق به بهونه اینکه دارم بهش زنگ میزنم...
اسد بالاخره اومد اما چه اومدنی!
با لباس کثیف و پراز گرد و خاک... موهای ژولیده و ظاهری پریشون.. نمیدونستم چرا اینجوریه...
بابا فرامرز با دیدنش گفت؛ خیر باشه پسرم اتفاقی افتاده؟ چرا بهم ریخته ای ؟
اسد نگاهی بهم انداخت، ابرویی بالا انداختم فهمید که نمیدونن جریان چیه..
لبخندی مصنوعی زد و گفت؛ ماشین یکی از بچه ها خراب شده بود موندم کمکش...
ادامه دارد.....
23
https://t.me/nnnnnghl
Post #3363
39