#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_بیستوهفت
خندیدم و گفتم؛ خیلی هم عالى ، من عاشق شمالم ، تو این فصل اونجا بهشته..
وسایلم رو جمع کردم و صبح زود راه افتادیم، جاده ی چالوس و باد خنک و صدای آهنگ ماشین...
وروجکی که با دندونای تیز و کوچولوش سعی میکرد همه چی رو گاز بگیره...
معنی خوشبختی زیاد پیچیده نبود ...
رسیدیم به شهر مورد نظر، اسد از عابر کنار خیابون آدرس یه جاده ییلاقی رو پرسید؛
عابر گفت باید همین مسیر و ادامه بدیم و حدودا یکساعتی راهه..
گفتم مگه دریا کنار نمیریم؟
اسد گفت؛ نچ... دریا و ساحل باشه برا برگشت.. فعلا کوه و جنگل و بچسب ...
پرسیدم؛ قبلا هم اومدی اینجا؟
جواب داد؛ آره گفتم که مجردیام با رفیقام زیاد میومدم.. اونم با موتور یادش بخیر...
کنار دکهای ایستاد و کلی خرید کرد.
نگاهم چرخید رو خانومای جوونی که مانتوهای کوتاه و تیپ جدید زده بودن ، دلم میخواست منم اونطوری تیپ بزنم.. حس میکردم بخاطر تپل بودنم مانتوی بلند منو کوتاه و مسن نشون میده! اما قبلا يکبار اسد بهم گفته بود از مانتوی کوتاه بدش میاد و منم دیگه اصراری نکردم........
با سوارشدنش از فکر اومدم بیرون ...
تو راه کنار یه آبشار ایستادیم، دلم میخواست عکس بگیرم.
همون لحظه اسد گفت؛ ببین تو رو خدا اون نامردو و ببین، زن و بچه مردم دارن عکس میگیرن، این داره با چشاش سرتا پاشونو برانداز میکنه.... شکیبا اگه تو بجای اون خانومه بودی باور کن من شکم این مرتیکه رو سفره میکردم..
با شنیدن حرفاش و چهره ی عصبیش فکر عکس و از ذهنم بیرون کردم و گفتم؛ حالا که نیستم، شاهان و بغل کن برو اونجا وایستا یه عکس یادگاری ازتون بندازم.
رسیدیم به ییلاق ... همه جا رو مه گرفته بود... سرد بود اما دلچسب...
یه گله ی گوسفند از کنارمون رد شد... بو کشیدم...
اسد با دیدنم پقی زد زیر خنده، گفت؛ بوی آشنا میداد خانوم؟
لبخند بدجنسانهای زدم و گفتم؛ آره... بوی تو رو میداد آقا!
رسیدیم به ویلای دوستش...
شاهان و تو پتو پیچیدم و داخل شدیم.
یه خونهی ویلایی دو خوابه با پذیرایی و آشپزخونه کوچیک.
اسد گفت؛ میرم هیزم بیارم بریزم تو شومینه، گوشه ی حیاط هست..
شاهان و گذاشتم گوشه ای و رفتم تو اتاق، بخاری برقی رو پیدا کردم و روشنش کردم.
همونجا کنار شاهان نشستم تا اسد برگرده.
اسد گفت؛ پاشو خریدا رو جابجا کن خانوم.. قراره بهرام و خانومش هم بیان..
اخمی کردم و گفتم؛ الان بهم میگی اسد؟
خندید و گفت؛ نگران نباش خانوم، قراره فردا بیان، امشب تنهاییم ...
مشتی به بازوش زدم و گفتم؛ من لباس مناسب نیاوردم آخه..
اسد گفت؛ خب اونا اومدن مانتو تنت كن خانوم..
نگاهی به مانتوم کردم و پوفی کشیدم ...
اونشب حسابی خوش گذشت، بعد مدتها کنار شومینه و کباب و بلال و شیطونیهای شاهان برام یه شب رویایی رقم خورد.
تشک ها رو روی زمین پهن کردم.
اسد گفت تو این هوای مه گرفته و سکوت و صدای پارس سگ فقط نشستن پیش یار میچسبه.
از حرفاش خنده ام گرفته بود، اسد برا من نقطه مقابل پدرم بود، بی پروا و جسور و شوخ ... برا منی که تو زندگیم تنها مردی که دیده بودم پدرم بود، اسد جذاب بود و خواستنی بود ...
صبح زودتر از همیشه با صدای زنگوله ی گاوها بیدار شدم. آروم از جام بلند شدم، هوا سرد بود...
شاهان و کاملا با پتو پیچیدم و به روی ایوون رفتم ... از دیدن منظره ی روبروم سیر نمیشدم، مثل رویا بود... تپه های سبز که گوسفندهای سفید روشون مشغول چرا بودن... خانومای روستایی کنار چشمهای وسط روستا نزدیک مسجد کوچیکی جمع شده بودن. آسمون آبی، هوای دلپذیر و بوی علوفه و گیاهان تازه...
یک ساعتی محو تماشا بودم، بعد رفتم داخل و مشغول حاضر کردن صبحونه شدم........
کمی آرایش کردم. شاهان و اسد هم بیدار شده بودن.
خواستم که بریم بیرون و کمی بگردیم، اسد گفت بهرام و زنش تا ظهر میرسن، صبر کنیم تا باهم بریم.. کنجکاو بودم این دوستای جدید رو زودتر ببینم تا بیشتر باهم آشنا شیم....
شاهان حسابی اذیت میکرد و همه جا سرک میکشید، میترسیدم بچه ام مریض بشه تو این هوا.. بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم جونم به جونش بسته بود...
بالاخره بهرام و زنش رسیده بودن، به استقبالشون رفتیم.از مدل ماشینشون پیدا بود که وضع مالی خوبی دارن.
مرد قد بلند و سبزه رویی با صورت کشیده و موهایی حنایی رنگ که منو یاد آنشرلی انداخت و زن جوون و خوش پوشی به همراهش، با چشمای بادومی و اندامی پر..
بعداز سلام و احوالپرسی و ابراز خوشبختی، زن که خودش رو فادیا معرفی کرده بود سرگرم شاهان شدن...
فادیا تقریبا همسن و سال من بود و برعکس من زن پر شور و پر سر و صدایی بود، با بهرام شوخی میکرد و انگار که چندساله اسد رو میشناسه خیلی راحت برخورد میکرد.
نگاهی بهش انداختم، تیشرت گشاد مشکی رنگی پوشیده بود به همراه شلوار گشاد ...
ادامه دارد.....
27https://t.me/nnnnnghl
✾࿐
Post #3465
21