گريهکنان از ترس مرگ پيش از مرگ، بيم آن داشت که اگر کمى ديگر در ظلمت آن گورخانه رنگ بماند يکباره تمام وجودش فروبريزد. آن هواى سردى که از درون گورخانه به صورتش وزيده بود منجمدش کرده بود تا او ديگر قادر به زيستن نباشد، چون زندگى بد بود، و حالا جوديت گريه مىکرد و از مانونگو مىخواست به او قول بدهد که از تمام دنيا نجاتش مىدهد. مانونگو، مانونگو، کمکم کن کفشهام را بپوشم و فرار کنم. بعد خودش را از آغوش مانونگو درآورد و ميان هزارتويى از نمازخانهها و آرامگاهها و سنگهاى شکسته به دويدن افتاد، چند بار به بنبست رسيد و برگشت و به اطراف نگاه کرد و نتوانست از کلاف سردرگم اموات سردربياورد. سرانجام مانونگو به کمکش آمد و او را به راه خروجى رساند و تمام اين مدت دست به کمرش انداخته بود تا پايش به سنگهاى درهمشکسته نگيرد.
زير درختان سرو ايستادند تا مانونگو موهای او را شانه بزند.
«جوديت، مىآيى برويم؟»
«براى هميشه.»
«و اين گورها و بچهها و مبارزه را همينجا بگذاريم، همه چيز را؟»
«همه چيز. قول بده هيچوقت نگذارى به اينجا برگردم.»
«هيچوقت. کلامى کوتاه که باز هم دراز بود. مثل هميشه. منفورترين کلمه براى مانونگو. اما جوديت حال و حوصلهٔ سنجش کلمات را نداشت. دلش مىخواست برود خانه، رخت و لباسى بردارد و فردا راه بيفتد.
از رمانِ «حکومت نظامی»
خوسه دونوسو
ترجمهٔ عبدالله کوثری
Post #9430
2.12K
- 👏 5
- ❤ 1