دولت مطلقهاى كه فرد براى نجاتيافتن از فقر فزايندهٔ اجتماعى و روانى چشم به آن دوخته است درواقع تلاش در نابودساختن هرگونه بقاياى فرديت دارد. اين نابودسازى فرديت با برقرارى كنترلها و محدوديتهاى دلسوزانه و معصومانه بر جنبههاى فكرى و مادى فرد آغاز مىشود: «هر انديشه و مراقبتى از بالا مىآيد؛ براى هر پرسشى پاسخى هست، و براى هر نيازى تدارک لازم ديده شده است». فرد آرامآرام ابتكار و اعتمادبهنفس خود را از دست مىدهد. او ديگر هيچ تصميمى دربارهٔ چگونگى زندگى خويش نمىگيرد و «درعوض، بهعنوان يك واحد اجتماعى، تحت حكومت قرار مىگيرد، غذا، پوشاك و تحصيلش تأمين مىشود و سرگرمىاش نيز مطابق همان معيارهايى برآورده مىگردد كه موجب لذت و خرسندى تودههاست». درنتيجه، خيلى زود توانايى دروننگرى را از دست مىدهد و خود را كاملاً وابسته به محيط خويش احساس مىكند. «او تصور مىكند كه اگر غذا و پوشاكش را به رايگان و در آستانه خانهاش تحويلش دهند يا اگر هر كس يک خودرو داشته باشد معناى هستى مكشوف خواهد شد». بهجاى دلمشغولى به رشد ذهنى و اخلاقى فرد، همه توجهها معطوف به پيشبرد رفاه همگانى و بالابردن سطح زندگى است. چون رشد فرد نسبت به سياست دولت در مرتبه دوم اولويت قرار دارد تصميمات دولت جاى مسئوليت اخلاقى فرد را مىگيرد: «موازين اخلاقى او جاى خود را به آگاهى از امورى مىدهند كه مجاز يا ممنوع شناخته يا بدانها فرمان داده شده است» ، و هماهنگ با سرشت جمعى دولت، تمام مسئوليتها حالت جمعى مىيابد يعنى از دوش فرد برداشته و بهعهدهٔ يک نهاد جمعى گذاشته مىشود.
از کتابِ «یونگ و سیاست»
اندیشههای سیاسی و اجتماعی کارل گوستاو یونگ
ولودیمیر والتر اوداینیک
ترجمهٔ علیرضا طیب
Post #9479
781
- ❤ 6