چقدر كودن و بىشيلهپيله بودم: آدمى كه صادقانه عشق بورزد چقدر احمق است. كسى را فريب نده. اين دوبار. رفتن و به ناكجا رفتن خيلى دردناک است. اعتمادم به تد، كه شبيه مردهاى ديگر مغرور، پيچيده و خودخواه نبود، خندهدارترين، مسخرهترين و زيانبارترين كارى بود كه در زندگى انجام دادم. در راه هدفم زحمت كشيدم. پول خرج كردم، پول مادرم را، همين قضيه بيش از هر چيز ديگرى عذابم مىدهد، برايش لباس خريدم و شش ماه از سال و هشت ماه از نوشتنم را مايه گذاشتم، بارها كلى از شعرهايش را ماشين كردم. چه كارها كه براى شعر مدرن امريكا و انگلستان نكردم. آنچه فراموش كردنش برايم دشوار است، خيانت است - مهم نيست كه چقدر برايم سخت باشد، ترجيح مىدهم حقيقت چيزى را كه امروز به وضوح ديدم و شديداً تكانم داد از دهان خودش بشنوم تا اينكه بخواهم طفرهروىهاى قبيح، آشفتگىها و كجخلقىهايش را ببينم. عمرى دارم كه اينجا به پايان مىرسد. اما واقعاً بدون اعتماد چه بر سر زندگى مىآيد - احساس مىكنم عشق دروغى بيش نيست و همهٔ فداكارىهاى لذتبخش صرفاً وظيفهاى ناخوشايند و از سر ترس است.
از کتاب خاطرات سیلویا پلات
با مقدمهای از تد هیوز
ترجمهٔ مهسا ملکمرزبان
Post #9425
2.33K

- ❤ 15
- 👎 3