سنگين و غمزدهام. هر وقت غمى به من هجوم مىآورد سنگين و لخت مىشوم انگار همهٔ نيروى حياتىِ مرا خشک مىكند. و اين هجوم مثل سيل نيست كه ناگهان فرارسد و هر چيز را با خشم و خروش درهم بريزد. سيلابى است كه انگار دشتى را فرا مىگيرد، اندکاندک بالا مىآيد و همه چيز را دربرمىگيرد و غرق مىكند، آب از سر مىگذرد. من هرگز چارهاى جز صبر نداشتهام، بايد تحمل كنم تا در دل اين دريا غرق نشوم. زمين وجودم اين آب را فرو خورد و در خود كشد و آن وقت من دوباره مثل درختى سركشم و شاخ و برگم را در پرتو خورشيد خشک كنم. اكنون سيلاب رو به نشيب دارد و من رو به فراز. اين است كه مىتوانم چند كلمهاى بنويسم وگرنه آنگاه كه همه چيز غرقه است حتى توانايى خواندن هم نيست. چون كنجكاوى خاموش است و در اين حال مطالعه جز ملال چيزى ندارد. مشاهده يا گفتوگو هم ممكن نيست زيرا انسان در زندان تنهايى عقيم خود گرفتار است. فقط بايد صبر كرد.
جهان به مجلس مستان بىخرد ماند
كه رنج بيش برد هر كسى كه هشيار است
از کتاب «شکاریم یکسر همه پیش مرگ»
جستارها، گفتارها و نوشتارها
شاهرخ مسکوب
Post #9399
2.65K

- ❤ 20