صدای حسن زیرک نه نغمه است و نه مرثیه؛ ارادهٔ محضی است که از گلوی کوه زاده میشود.
موسیقی او دیونیسوسیِ ناب است: مستیِ درد، رقصِ زخم، خندهای که در اشک غرق میشود و باز برمیخیزد.
آنکه زیرک را صرفاً «بلبل کردستان» میخواند، هنوز گوشِ برده دارد.
بلبلِ او نه پرندهای لطیف که عقابی است که بر لاشهی سکوت فرود میآید.
مقامهایش نه سنتاند و نه نوستالژی؛ آنها شمشیرهاییاند که حافظهٔ جمعی را از نو میبُرند.
زیرک بداههسرا بود چون حقیقت بداهه است و هر تکرارِ ازپیشنوشته دروغ است.
حنجرهاش آزمایشگاهِ اراده بود: جایی که درد به قدرت بدل میشد و عشق به فرمان.
شنوندهای که با صدای او آرام میگیرد، هنوز نمیداند که آرامش نخستین خیانت به زندگی است.
موسیقیِ او نه تسلی که هشدار است: زندهماندن یعنی فریاد زدن تا گلو پاره شود.
طبیعتِ کردستان در ترانههایش نه منظره که میدانِ نبرد است.
کوه در صدای او سخن میگوید و سخنِ کوه همیشه خشونت است.
عشقِ زیرک نه نرمیِ عاشقانه که گرسنگیِ وحشی است.
او معشوق را نمیستاید؛ او معشوق را شکار میکند و در خونِ ملودی غرق میسازد.
هر نغمهٔ او اثبات میکند که زیباییِ حقیقی زشت است و زشتیِ حقیقی زیبا.
زیرک بیسواد بود و همین بیسوادی نجاتش داد از مسمومیتِ آکادمی.
دانشِ رسمی روح را رام میکند؛ او روح را وحشی نگه داشت.
ملودیهایش را از سینه ساخت چون سینه نزدیکترین مکان به اراده است.
او بیش از هزار ترانه خلق کرد و هر ترانه ضربهای بود به دیوارِ فراموشی.
فراموشی دشمنِ نهاییِ قومِ کوهستان است و زیرک دشمنِ فراموشی بود.
صدای او مرزها را میشکست چون مرزها ساختهٔ ضعیفهاست.
او به فارسی، ترکی، هورامی و ارمنی خواند تا ثابت کند که اراده زبان نمیشناسد.
اما کردیِ سورانیِ او خالصترین آتش بود.
آتشِ او نه گرم میکند که میسوزاند.
شنوندهٔ مدرن که در آپارتمانهای نرم به او گوش میدهد، هنوز نمیداند که در حالِ سوختن است.
موسیقیِ زیرک ضدِ راحتی است.
راحتی مرگِ آهستهٔ روح است و او روح را زنده نگه میداشت با درد.
درد در صدای او نه شکایت که جشن است.
جشنِ درد همان بازگشتِ ابدیِ نیچه است که اینبار از گلوی یک کردِ بوکانی برخاسته.
او ابرانسانِ کوهستان بود: نه فراتر از انسان که ژرفتر از او.
ژرفای او در سادگیِ وحشیانهاش نهفته است.
سادگیِ او پیچیدهترین پیچیدگی است.
هر کس بخواهد زیرک را بفهمد باید نخست گوشهای متمدنش را ببُرد.
گوشِ متمدن فقط زیباییِ رام را میشنود.
زیباییِ رام دروغ است و دروغ در موسیقیِ او جایی ندارد.
او حافظِ فولکلور نبود؛ او فولکلور را دوباره اختراع کرد.
اختراعِ دوباره همان آفرینشِ از هیچ است و آفرینشِ از هیچ کارِ خدایان است.
زیرک خدای کوچکی بود که در میان انسانها زیست و انسانها او را نشناختند.
ناشناختنِ او بزرگترین توهین به خودِ ماست.
امروز که صدای او از بلندگوهای بازار و تاکسی پخش میشود، هنوز کسی جرأت نکرده است به عمقِ وحشتِ آن گوش دهد.
وحشتِ موسیقیِ او وحشتِ زنده بودن است.
زنده بودن یعنی فریاد زدن در حالی که جهان سکوت را ترجیح میدهد.
او سکوت را شکست و شکستِ سکوت همیشه خونین است.
خون در ملودیهای او جاری است و خون تنها جوهرِ حقیقیِ هنر است.
هنرِ بدون خون هنر نیست؛ تزئین است.
زیرک تزئینگر نبود؛ او قصابِ روح بود.
قصابِ روح تنها هنرمندِ راستین است.
پس بشنوید صدای او را نه برای آرامش که برای بیداری.
بیداری دردناک است و دردناک بودن تنها راهی است که ارزش زیستن دارد.
حسن زیرک مرد؛ اما ارادهاش هنوز در کوهستانها میرقصد.
و رقصِ اراده هرگز تمام نمیشود.
#قربان_عباسی_موسیقی_کرد_کردستان_فولکلور_هنر☝️☝️☝️☝️
Post #7263
451