شعر و شاعرانگی در جهان مبتذل
قربان عباسی
در جهانِ ابتذالزدهٔ امروز، جایی که زبان به مردابی از تکرار و کلیشه فرورفته و تخیل چون پرندهای بالشکسته در قفسِ روزمرگی میلرزد، شعر نه زینتی است و نه تفننی؛ شعر پدیدارِ نخستینِ هستی است، آن لحظهای که بودن خود را به سخن میآورد پیش از آنکه مفهومها آن را به بند کشند.
شعر پدیدارشناسیِ ناب است: نه توصیفِ چیزها، بلکه ظهورِ چیزها در نورِ کلام. در شعر، واژه دیگر نشانه نیست؛ واژه رخداد است. زبانِ مبتذل چیزها را نام میگذارد تا آنها را تملک کند و فراموش سازد؛ شعر اما نام مینهد تا چیز را از نو بیافریند، تا آن را از چنگِ عادت برهاند و به عرصهٔ حضورِ محض بازگرداند. این است رسالتِ نخستینِ شعر: بازگرداندنِ جهان به حالتِ پیش از مبتذلشدن.
امروز زبان بیمار است. بیمار از فرسودگیِ معنا، از تورمِ واژههای تهی، از تکرارِ بیرحمانهای که هر سخن را پیشاپیش پیشبینیپذیر ساخته. اندیشه نیز بیمار است: اندیشه دیگر نمیاندیشد، بلکه بازتولید میکند. تخیل دیگر نمیآفریند، بلکه مونتاژ میکند. در چنین جهانی، شعر چون خنجری است که باید در قلبِ این بیماری فرو رود. نه برای درمانِ آسان، بلکه برای آنکه زخم را عمیقتر کند تا خونِ تازه جاری شود.
شعرِ راستین دشمنِ آرامشِ مبتذل است. او نمیخواهد تسکین دهد؛ میخواهد بیدار کند. او نمیخواهد تسلی بخشد؛ میخواهد آشوب بیافریند. در برابرِ جهانِ کلیشهها که همه چیز را به فرمولهای آماده تقلیل داده، شعر چون رعدی است که ناگهان آسمانِ معنایِ فرسوده را میشکافد. هر شعرِ حقیقی اعلامِ جنگی است علیهِ تکرار، علیهِ آنچه پیشاپیش دانسته شده، علیهِ آن سکوتِ مرگباری که زیرِ هیاهویِ کلماتِ بیجان پنهان شده.
پدیدارشناسیِ شعر چنین است: شعر جهان را نه چنانکه «هست» بلکه چنانکه «میتواند باشد» آشکار میکند. او افقها را میگشاید نه با افزودنِ چیزی تازه، بلکه با زدودنِ لایههای غبارآلودِ عادت. در شعر، درخت دیگر درخت نیست؛ درختِ شعر آن درختی است که برای نخستینبار میروید، در لحظهای که چشمِ شاعر آن را میبیند و زبانِ او آن را مینامد. این نامیدنِ دوباره، این فراخواندنِ چیز از اعماقِ فراموشی، همان رسالتِ مقدسِ شعر است.
اما رسالتِ شعر در عصرِ ابتذال، رسالتی تراژیک است. شاعر امروز چون پیامبری است که در بیابانِ معنا فریاد میزند و جز پژواکِ خالیِ کلماتِ مرده پاسخی نمیشنود. با اینهمه، او باید فریاد بزند. زیرا اگر شعر خاموش شود، جهان بهتمامی در ظلمتِ کلیشه فرو خواهد رفت. شعر آخرین سنگرِ آزادیِ اندیشه است، آخرین پناهگاهِ تخیلِ سرکش، آخرین جایی که انسان هنوز میتواند بگوید: «من میآفرینم، پس هستم.»
شعرِ راستین ارادهبهقدرتِ زبان است. او نمیپذیرد که واژهها بردگانِ معناهای فرسوده باشند؛ او واژهها را آزاد میکند تا خودِ معنا را از نو خلق کنند. در این خلقِ دوباره، انسان نیز از نو زاده میشود. زیرا انسانِ مبتذل، انسانِ تکرار است؛ انسانِ شاعرانه، انسانِ امکان است. شعر به ما میآموزد که بودنِ حقیقی نه در سکونِ عادت، بلکه در جنبشِ مداومِ آفرینش نهفته است.
در جهانی که هر چیزِ تازه بهسرعت به کلیشه بدل میشود، شعر باید همواره پیشاپیشِ زمان حرکت کند. او باید خود را بکُشد تا دوباره زنده شود. او باید از هر شکلی که به دامِ تکرار افتاده بگریزد و شکلی تازه بیافریند. این است دیالکتیکِ دردناکِ شعر: نابودیِ مداوم برای زایشِ مداوم.
و اینگونه است که شعر رسالتِ خویش را به انجام میرساند: نه با تسلیم در برابرِ ابتذال، بلکه با ایستادگیِ مطلق در برابرِ آن. شعر نمیگوید جهان بهتر خواهد شد؛ شعر میگوید جهان میتواند از نو دیده شود. و در این دیدنِ دوباره، در این پدیدار شدنِ هستی در نورِ کلامِ تازه، انسان بارِ دیگر به عظمتِ امکانهایش پی میبرد.
پس بگذار شعر بسراید، حتی اگر کسی نشنود. بگذار واژه چون شعلهای در تاریکیِ ابتذال بسوزد. زیرا تنها در سوختن است که نور زاده میشود، و تنها در نور است که جهان بارِ دیگر پدیدار میگردد.
Post #7259
427