سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش!
ذهن و ضمیر و بالتبع زندگی بسیاری از ایرانیان در این روزها و شبها-و البته که سالهاست- به لطف توهّم اولیای امور، و با کارسازی و خُبثِ طینتِ اجانب، سخت آشفته و پریشان و خاکآلود و رنجور و بیمار و درهم است.
روزمرّهٔ هزاران کرور از اهالی مُلک دارا و جم چنین سپری میشود:
عموماً همینکه چشم از خواب بازمیکنند، پیش از هر کاری اخبار سیاسی و اقتصادی را مرور میکنند؛ اینکه ماجرای مذاکره/جنگ ایران و آمریکا به کجا رسید؟
قیمت دلار و طلا چند شد؟
در تنگهٔ هرمز آیا اتّفاق تازهای افتاده است؟
نتیجهٔ سفر فلان میانجی به تهران چه شد؟
فلان مقام آمریکا در توییت جدیدش چه گفته؟
بنزین آیا گران میشود یا نه؟ کالابرگ و یارانه کی شارژ میشود؟
بورس، سبز است یا قرمز؟ اکسیوس و سیانان و بیبیسی و تسنیم و فارس و الجزیره چه گفتهاند؟ و ...
پس از مرور چنین اخبار تُهی و بیسر و تَهی، شخص شروع به تقلّای بیهوده میکند برای ایجاد موازنه میان موجودی کارت بانکیاش با هزینههایِ مدام متورّمِ خانه و خانوادهاش؛ از شهریهٔ فلان کلاس و اجارهٔ خانه بگیرید تا پرداخت قبوض و خرید مایحتاج آشپزخانه و پرداخت اقساط وام و پول تو جیبی فرزندان خُرد و بزرگش تا چه و چهها.
پیداست کزین میان چه خواهد برخاست!
در ذهن و ضمیری که روزانه و روزمرّهاش اینگونه سپری میشود آیا میتوان جایباشِ فراخی برای فکر و فرهنگ و اندیشیدن پیدا نمود؟!
در شگفتم از حضراتی که پیراسته و معطّر جلوی دوربین موبایل و تلوزیون مینشینند و برای چنین مردمانی نسخهٔ شفا و معنویت مینویسند، و برایشان معنا و معرفت و عشق و ایمان و اخلاق و ادب میبافند و از اغتنام فرصت و خوش بودن و خوشنود و خرسند زیستن میلافند!
برای مردمان محزون محتاج مأیوسی که “لایف استایل” زندگیشان شده سگدو زدن، برای مردمی که هربار خواستند
تختهسنگ تقدیرشان را بگردانند دیدند آنسوی صخره هم نوشته:
کسی راز مرا داند که از این سو به آن سویم بگرداند(شعر کتیبهٔ اخوان را بخوانید) از معنا و معرفت سخن گفتن فریب و فاجعهای بیش نیست!
تا محیط ذهنِ آدمی به چنین عفونتهایی مبتلا و آلوده باشد، تا ظرفِ ضمیر فرد، چنین زنگارآلود محنت و ملال باشد، تا خیال مردمان، متّصل لگدکوب سود و زیان و خوف زوال باشد، تا آتش آدمیتسوز بیآیندگی در جان آدمیان شعلهور باشد، تا از زخم ناسور احتیاج، روح و روان ساکنان این سرزمین آبلهناک باشد، تا کابوس جنگ و تحریم و تورّم بر خوابهای آشفتهٔ شبانهٔ ما سایهگستر باشد، تا و تا و تا و ... خورشید تابناک هیچ آرزویی از آفاق ذهن و ضمیر کسی طلوع نخواهد کرد، و جان و جهان عموم چنین مردمانی -از خردسال گرفته تا سالخورده- گورستان هزاران آرزو خواهد بود.
دلی نگذاشت در من وعدههای پوچ او صائب
شکست این کشتی از موجِ سراب آهستهآهسته!
https://t.me/naghshbarab
Post #657
1.49K