Post #8115
656
یه چیزی رو واقعاً میخوام که بشه. از اون خواستنهایی که نمیتونی ساده از کنارش بگذری، که هر بار بهش فکر میکنی، ته دلت یه چیزی شبیه ماهی تکون میخوره، که بغض میکنی، که رویا میبافی. میدونی شاید من خیلی آدم «تو رو خدا بشه»ای نباشم. معمولاً سعی میکنم واقعبین باشم، همهچیز رو همونطور که هست ببینم، احتمال «نشدن» رو هم در نظر بگیرم و خودم رو برای هر نتیجهای آماده کنم. اما این بار فرق میکنه. این بار دلم نمیخواد مدام به خودم یادآوری کنم که ممکنه نشه، که همیشه همهچیز اونطور که میخوایم پیش نمیره، که تلاش کردن لزوماً بهمعنای به نتیجه رسیدن نیست. همهٔ راههای پیش روم رو دارم طی میکنم. دارم تلاش میکنم، پیگیرم و تا جایی که میتونم از هیچ کاری که من رو به خواستهم نزدیکتر کنه دریغ نمیکنم. نمیدونم آخرش چی میشه. نمیدونم زندگی این بار همونقدر که من برای رسیدن به این خواسته تلاش میکنم باهام راه میاد یا نه. نمیدونم سهم من از این همه خواستن قراره چی باشه. اما میدونم که چقدر دلم میخواد بشه. چقدر دلم میخواد یک روز برگردم به این روزها، به این همه فکر و نگرانی و تلاش و ببینم بالاخره رسیدم به همون چیزی که این همه منتظرش بودم. فعلاً نمیخوام دربارهٔ نشدنش حرف بزنم. نمیدونم کِی، نمیدونم چطور، نمیدونم اصلاً زندگی قراره چه جوابی بهم بده. فقط میدونم که دلم نمیخواد آخرش بگم «نشد، ولی تلاش خودم رو کردم». دلم میخواد بیام همینجا، زیر همین نوشته، فقط بنویسم «شد».
- ❤ 19
- 🕊 2