من مدرسهای که بودم این شکلی بودم. تا قبل از دبیرستان دوست خوب و صمیمیای نداشتم. بعضی جمعهها که میرفتیم پارک به مامانم التماس میکردم من رو با یکی دوست کن بازی کنم. گروه تشکیل دادن برام کابوس بود.
از دوران راهنماییم با تمام وجود متنفر بودم. مدرسهم رو عوض کرده بودم و کل تابستون سال دوم، یه گوشهی حیاط تنهایی وایمیستادم. زنگ تفریحا برام کابوس بود. تقریباً هر باجی میدادم که تنها نباشم. یه دوست روانی عقدهای داشتم که سر هر چیزی قهر میکرد و من لیترالی التماسش میکردم که بیا آشتی کنیم من اشتباه کردم.
از راهنمایی که فارغ شدم دسترسیم به اینترنت بیشتر شد. توی فرومهای مختلف با آدمهای مختلف دوست شدم. دوستهای مجازی پیدا کردم. برای دبیرستان رفتم سمپاد و اونجا آدمهای شبیه به من خیلی بیشتر بودن. سال اول و سوم دبیرستانم بهترین سالهای تحصیلیم بودن و دوستهای خیلی خوبی داشتم. مدرسه بهم خوش میگذشت و بعد کلی دوست از طریق وبلاگم پیدا کردم. سالهای دانشگاه توی دانشگاه دوستهای جدید پیدا کردم. از طریق گروههای کتابخوانی دوستهای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که هنوز باهاشون دوستم. از طریق ترجمه دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم که توی مسیر زندگیم خیلی خیلی موثر بودن. به واسطهی کانالم با آدمهای جدید آشنا شدم و حالا از اون بچهی ترسیدهای که جرات نداشت با کسی دوست شه، تبدیل به کسی شدم که یاد گرفته خودش رو ابراز کنه. تو چند دقیقهی اول با آدمها دوست شه. آدمها رو بخندونه و دوستیهای خوب بسازه.
Post #8151
221
Forwarded from Independent☔️
سهم من از جهان یه دانشآموز کلاس اولی دارم که هر بار میخوایم کار گروهی کنیم، هیچکس دستش رو نمیگیره یا کنارش نمیایسته. بعد یواشکی نگاهم میکنه. یه نگاه مظلوم که انگار میگه «خانم، میبینی من تنهام؟ یه کاری بکن» و من همزمان که دارم برای اون نگاه غش میکنم، باید خودم رو کنترل کنم و بهشون یاد بدم که چطور حواسشون به همدیگه باشه. کاش آخرش یه دوست خوب پیدا کنه.
- 🕊 7
- ❤ 6