فکر میکنم استخوانها توی آغوش پناهگاه فشرده میشن، غم از وجودشون چکه میکنه و جا برای صبر پیدا میشه؛ اما زندون استخوانها رو میشکنه. زندون کاری میکنه آدم با عینکی که تکههای شکستهش توی چشم فرورفته، دنبال تکهشکستههای قلبش بگرده.
قفسهٔ کتاب، خونهٔ کتابهاست، پناهگاهشونه. کتابها بین دستهای آدمها سفر میکنن و در نهایت، توی خونهشون آروم میگیرن؛ در حالی که هیچ پرندهای توی قفس آروم نیست. قفس خونهٔ پرنده نیست. این سفره که باعث میشه پرنده خونهش رو پیدا کنه، اما ازش محرومه؛ پس قفس، زندون پرنده است.
Post #344
14
خزانهدارِ خزان شاید پناهگاهی که قفسه، هنوز هم یه پناهگاهه؛ شاید پناهگاهها فقط زندانهای ایمناند.
- ❤ 1