امشب، خیلی دلم شعر میخواست. همون لحظه، دوستم ویدیویی دید که آقای رشید کاکاوند داشتن دو بیت جالب رو میخوندن. یکدفعه گوشهام تیز شد. دوستم ویدیو رو دوباره برام پخش کرد و سهم شعر امشبم رو نوشیدم. هر بار ادبیات، درست لحظهای پیدام میکنه که قلبم صداش میزنه. من بهش میگم معجزهٔ کوچیک؛ مثل یک کرم شبتاب که ستارهٔ تاریکیها میشه.
وقتی آدمها با یک شعر کوتاه، یک جملهٔ قشنگ یا نظراتشون دربارهٔ یک داستان سراغم میآن، احساس شور میکنم؛ اما وقتی ادبیات، خودش اتفاقی پیدام میکنه، نفسم گرم میشه.
خوشحالم.
Post #342
26
- ❤ 3