“پرندهی آبی”
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما به او سخت میگیرم
میگویم
همان جا بمان
نمیگذارم کسی تو را ببیند
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما روی او شراب میریزم
دود سیگار به خوردش میدهم
و هرزهها و کافهمنها و بقالها
اصلا نمیدانند
که او آن جاست.
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما به او سخت میگیرم
میگویم
آرام بمان
میخواهی عصبانیام کنی؟
میخواهی همهی کارها را خراب کنی؟
میخواهی فروش کتابهایم را در اروپا به هم بریزی؟
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما حواس من جمع است
فقط میگذارم بعضی شبها
که همه خواباند
بیرون بیاید
میگویم
من میدانم تو آن جایی
پس غصه نخور!
بعد میگذارمش سر جایش
اما آن جا کمی آواز میخواند
به او اجازه ندادهام بمیرد
و با هم میخوابیم
با عهد مخفیمان
و همین برای درآوردن اشک یک مرد
کافیست
اما من گریه نمیکنم
شما چطور؟
-از مجموعهشعر برای من غمگین نشوید اثر چارلز بوکوفسکی
Post #341
27
Forwarded from Bookmark
- ❤ 2