TGViewer
Channel Public Channel
یادداشت‌های کتابی

یادداشت‌های کتابی

@mybooknotess

به آغازی نو نیاز دارم تا بدون توجه به پیشینهٔ مطالعه‌م کتاب بخونم. اینجام تا این راه تازه رو امتحان کنم. این سنگ رو به سمت رودخونه پرتاب می‌کنم. شاید موجی شکل گرفت و به دریا رسید؛ شاید به دریا رسیدم.
ربات ناشناس:
@mybooknotessbot
Subscribers
86
Photos
54
Videos
1
Links
4
Recent Posts 19 shown
Post #310 19
یادداشت‌های کتابی • و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
• و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
• تولدی دیگر، فروغ فرخزاد
  • ❤ 2
Post #309 19
یادداشت‌های کتابی • و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
• و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
  • ❤ 2
Post #308 19
یادداشت‌های کتابی برای نجات دست، می‌بایست یک انگشت قطع می‌شد. • و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
• و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
  • ❤ 2
Post #307 20
یادداشت‌های کتابی برای نجات دست، می‌بایست یک انگشت قطع می‌شد. • و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
تا الان دو بار به این جمله برخوردم و هر بار باعث می‌شه چند لحظه مکث کنم و فکرها توی سرم پژواک کنن. برای به دست آوردن هر چیزی، چیز دیگه‌ای از دست می‌ره؛ اما سخت‌تر از این موضوع، اینه که چیزی از دست بدی تا در آینده کمتر از دست بدی. راضی به قطع انگشت بشی تا دست نجات پیدا کنه. در حالی که دست بدون یک انگشت، کامل نیست و نخواهد بود. چاره چیه؟ زندگی همینه؛ برای اینکه بتونی زانوهای لرزونت رو از زمین برداری، باید دست‌هات رو به خاک آلوده کنی تا پاهات رو یاری کنن و بلند بشی. بلند شدن چه سخته! زمین خوردن و بلند شدن خیلی سخته، مخصوصاً برای پرنده‌هایی که بال‌های شکسته‌شون رو جلوی چشم‌هاشون می‌بینن و از پرواز ناتوانن.
  • ❤ 4
Post #306 20
یادداشت‌های کتابی در حال خوندن این کتاب هستم. اتفاقی توی کتابخونهٔ دانشگاه دیدمش و با تکیه بر اعتمادی که به نویسنده‌ش داشتم، قرضش گرفتم. فقط کاش انقدر آهسته نمی‌خوندم. تمرکزم کجاست؟ کاش پیدام کنه.
برای نجات دست، می‌بایست یک انگشت قطع می‌شد.

• و آوا در کوه‌ها پیچید، خالد حسینی
  • ❤ 3
Post #305 26
یادداشت‌های کتابی از جیره‌بندی کردن کتاب خوشم نمی‌آد، اما از وقتی اینجام، نتونستم دل‌سیر کتاب بخونم و به‌خاطرش ناراحتم؛ پس قرار می‌ذارم از فردا روزی پنجاه صفحه کتاب بخونم. اینجا می‌نویسم که انجامش بدم.
در حال خوندن این کتاب هستم. اتفاقی توی کتابخونهٔ دانشگاه دیدمش و با تکیه بر اعتمادی که به نویسنده‌ش داشتم، قرضش گرفتم.
فقط کاش انقدر آهسته نمی‌خوندم. تمرکزم کجاست؟ کاش پیدام کنه.
  • ❤ 5
Post #304 29
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده‌ست
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بوده‌ست

• خیام
  • ❤ 3
Post #303 31
یادداشت‌های کتابی «من و گنجشک‌ها ماندیم، پس تو اگر می‌خواستی می‌شد بمانی»
• کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
  • ❤ 4
Post #302 29
یادداشت‌های کتابی • کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
«من و گنجشک‌ها ماندیم، پس تو
اگر می‌خواستی می‌شد بمانی»
  • ❤ 4
Post #301 29
یادداشت‌های کتابی • کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
• کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
  • ❤ 4
Post #300 25
یادداشت‌های کتابی «تمام عمر اگر گنجشک باشم بدون بال و پر کی می‌توانم؟»
• کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
  • ❤ 4
Post #299 24
یادداشت‌های کتابی • کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
«تمام عمر اگر گنجشک باشم
بدون بال و پر کی می‌توانم؟»
  • ❤ 3
Post #298 28
یادداشت‌های کتابی • کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
• کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
  • ❤ 4
Post #297 29
یادداشت‌های کتابی متوجه شدم دو ماه پیش، امروز، تولدم رو جشن گرفته بودم. کمی ناخوشم. برای بهتر شدن حال کودک درونم، یک کتاب کودک می‌خونم و می‌خوابم. امیدوارم فردا روز بهتری باشه.
• کمی انسانم و بسیار گنجشک، سید حبیب نظری
  • ❤ 4
Post #296 34
متوجه شدم دو ماه پیش، امروز، تولدم رو جشن گرفته بودم. کمی ناخوشم. برای بهتر شدن حال کودک درونم، یک کتاب کودک می‌خونم و می‌خوابم. امیدوارم فردا روز بهتری باشه.
  • ❤ 2
Post #295 71
می‌توانم برای ذره‌ای خلوت با خودم، نوشتن و خواندن اشک بریزم.
امروز، خودم را در حالی پیدا کردم به که به هر چیزی چنگ می‌زدم تا پنهان بمانم؛ خود را پشت تعاملات اجتماعی، گفت‌وگوهای پی‌درپی و دغدغه‌های روزمره پنهان کرده بودم. از وقتی مچ خودم را گرفتم، حفره‌ها قلبم را پر کرده‌اند. سرم تیر می‌کشد و پوست پیشانی‌ام از شدت درد بی‌حس شده است.
حفره‌ها همه‌جا هستند. ناگهان یقه‌ام را می‌گیرند و وجود بی‌خبرم را به دیوار می‌کوبند. قلبم را تهی می‌کنند و نفس‌هایم را سنگین‌.
می‌خواهم مغزم را خاموش کنم، ذهن آشفته‌ام را درون مشت‌هایم بفشارم و فشار را از دندان‌های لرزانم دور کنم؛ اما هر چه بیشتر سعی می‌کنم، تهی‌‌تر می‌شوم.
سکوت می‌کنم‌. خاموش و دور می‌شوم. شاید یک روز غولچهٔ درونم دست از قایم‌باشک بازی بکشد و روبه‌رویم بایستد.
شاید یک روز درون حفره‌هایم رز سرخی بروید و نخ قرمز پوسیدهٔ دور مچ‌هایم را جان ببخشد.
شاید این شور خاموش‌شده، بار دیگر به وجودم بدمد و شهامت به قلبم بازگردد.
  • ❤ 3
Post #293 75
از جیره‌بندی کردن کتاب خوشم نمی‌آد، اما از وقتی اینجام، نتونستم دل‌سیر کتاب بخونم و به‌خاطرش ناراحتم؛ پس قرار می‌ذارم از فردا روزی پنجاه صفحه کتاب بخونم. اینجا می‌نویسم که انجامش بدم.
  • ❤ 5
Post #292 64

Forwarded from آلکاتراز (Nathan)

خیلی از نویسنده‌ها شخصیت‌های مهم رو وارد صحنه می‌کنن تا ببینی چرا همه تحت تأثیرشون هستن. اما سلینجر اغلب برعکس عمل می‌کنه. اون خود شخصیت رو ازت دریغ می‌کنه و فقط اثر برخوردش با آدم‌ها و زندگی‌هاشون رو نشونت می‌ده؛ اما این آدم‌ها فقط از طریق غیبتشون به یاد نمی‌مونن. پیش از این‌که خود شخصیت رو بشناسی، با ردپاهاش آشنا می‌شی؛ یک شوخی قدیمی، یک نامه، یک خاطره‌ی عجیب و غیرتاثیرگذار... هرچی این جزئیات بیشتر می‌شن، اون شخصیت واقعی‌تر می‌شه. کم‌کم دیگه شبیه یک نام یا یک سایه نیست؛ تبدیل به انسانی می‌شه که انگار جایی در جهان داستان زندگی کرده، حرف زده، خندیده و روی زندگی دیگران اثر گذاشته. ولی درست در همین لحظه چیزی که قرار بود اون رو بهت نزدیک‌تر کنه، نبودنش رو سنگین‌تر می‌کنه. هر نامه، هر خاطره و هر روایت تازه فقط یک چیز رو ثابت می‌کنه: اون واقعا وجود داشته. و همین باعث می‌شه غیبتش دیگه شبیه یک خلأ روایی نباشه. تبدیل می‌شه به فقدان یک انسان. فقدان تو.
انگار داستان چند دقیقه قبل از رسیدن تو اتفاق افتاده. همه هنوز ازش حرف می‌زنن. اثرش هنوز در آدم‌ها مونده. بعضی زخم‌هاشون رو از اون دارن و بعضی روشنایی‌شون رو. اما خود اون دیگه اونجا نیست؛ نه اون‌قدر دور که به یه داستان تبدیل بشه و نه اون‌قدر نزدیک که بتونی لمسش کنی.
بعد یک جایی، بدون هشدار، متوجه می‌شی داری برای کسی غصه می‌خوری که هرگز ملاقاتش نکردی؛ کسی که تقریبا هیچ مواجهه‌ی مستقیمی باهاش نداشتی. غم ماجرا فقط این نیست که اون غایبه، غم واقعی از لحظه‌ای شروع می‌شه که می‌فهمی غیبتش برات مهم شده. شاید به همین خاطر باشه که بعضی از شخصیت‌های سلینجر بعد از تمام‌شدن کتاب هم دست از سر آدم برنمی‌دارن؛ چون حس نمی‌کنی چیزی رو از دست دادی که هرگز وجود نداشته؛ حس می‌کنی دیر رسیدی. انگار وارد خونه‌ای شدی که صاحبش مدت‌هاست رفته، اما همه‌چیز هنوز بوی اون رو می‌ده. اون‌قدر ردپاش همه جا هست که نمی‌تونی نبودنش رو باور کنی، و اون‌قدر غایبه که هیچ راهی برای رسیدن بهش وجود نداره.
  • ❤ 3
Older posts →

About this channel

How can I read @mybooknotess without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for یادداشت‌های کتابی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does یادداشت‌های کتابی have?
یادداشت‌های کتابی (@mybooknotess) has 86 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does یادداشت‌های کتابی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →