Post #307
21
یادداشتهای کتابی برای نجات دست، میبایست یک انگشت قطع میشد. • و آوا در کوهها پیچید، خالد حسینی
تا الان دو بار به این جمله برخوردم و هر بار باعث میشه چند لحظه مکث کنم و فکرها توی سرم پژواک کنن. برای به دست آوردن هر چیزی، چیز دیگهای از دست میره؛ اما سختتر از این موضوع، اینه که چیزی از دست بدی تا در آینده کمتر از دست بدی. راضی به قطع انگشت بشی تا دست نجات پیدا کنه. در حالی که دست بدون یک انگشت، کامل نیست و نخواهد بود. چاره چیه؟ زندگی همینه؛ برای اینکه بتونی زانوهای لرزونت رو از زمین برداری، باید دستهات رو به خاک آلوده کنی تا پاهات رو یاری کنن و بلند بشی. بلند شدن چه سخته! زمین خوردن و بلند شدن خیلی سخته، مخصوصاً برای پرندههایی که بالهای شکستهشون رو جلوی چشمهاشون میبینن و از پرواز ناتوانن.
- ❤ 4