میتوانم برای ذرهای خلوت با خودم، نوشتن و خواندن اشک بریزم.
امروز، خودم را در حالی پیدا کردم به که به هر چیزی چنگ میزدم تا پنهان بمانم؛ خود را پشت تعاملات اجتماعی، گفتوگوهای پیدرپی و دغدغههای روزمره پنهان کرده بودم. از وقتی مچ خودم را گرفتم، حفرهها قلبم را پر کردهاند. سرم تیر میکشد و پوست پیشانیام از شدت درد بیحس شده است.
حفرهها همهجا هستند. ناگهان یقهام را میگیرند و وجود بیخبرم را به دیوار میکوبند. قلبم را تهی میکنند و نفسهایم را سنگین.
میخواهم مغزم را خاموش کنم، ذهن آشفتهام را درون مشتهایم بفشارم و فشار را از دندانهای لرزانم دور کنم؛ اما هر چه بیشتر سعی میکنم، تهیتر میشوم.
سکوت میکنم. خاموش و دور میشوم. شاید یک روز غولچهٔ درونم دست از قایمباشک بازی بکشد و روبهرویم بایستد.
شاید یک روز درون حفرههایم رز سرخی بروید و نخ قرمز پوسیدهٔ دور مچهایم را جان ببخشد.
شاید این شور خاموششده، بار دیگر به وجودم بدمد و شهامت به قلبم بازگردد.
Post #295
76
- ❤ 3