بارون توی مشتهای سیاه ابر، خشکیده و آسمون خاموشه. باد میدوه، درخت میلرزه و طبیعت توی هیاهوی بیصدای خودش غرق شده، کسی از غم بارون حرفی نمیزنه.
دلم بارون میخواد. دلم میخواد برم زیر بارون و گریه کنم. همهٔ چیزهایی که دیدم و شنیدم روی قلبم سنگینی میکنه. تمام این مدت فکر میکردم وقتی کسی یا چیزی از چشمم بیفته، دیگه به خاطرش نمیرنجم؛ اما حالا با ترسوتردید، از گوشهٔ چشمم به ماجراهای زمینریخته شده نگاه کردم و ملغمهای از احساسات، قلبم رو نشونه گرفتن. احساس دوری میکنم؛ نسبت به خودم، آدمهای اطرافم، طبیعت، کتابها و کلمهها. انگار قلبم رنگوبوی پاییز گرفته. گلبرگهام خونه رو ترک کردن. رگهام زرد شدن و آسمونم تیره شده. قلبم زودتر از پیش تاریک میشه و خورشیدم مثل شعلهٔ یک شمع لرزونه.
مرز بین خواب و بیداریم رو گم کردهم. ذهنم مشوشه و از پیدا کردن سر این کلاف میترسم. از آغوش امنم دورم و دستتنهام.
میدونم که پیداش میکنم. بالاخره این شور نمکشیده رو پیدا میکنم. شاید فردا، شاید پسفردا و شاید روزی که ابر به بارون اجازهٔ پرواز بده. شاید اون روز، زیر بارون، خودم رو میون اشکهام پیدا کنم.
Post #346
21
- ❤ 1