🔹شمس تبریز معمارِ کلمات
♦️دکتر ایرج رضایی
«هنوز ما را اهلیّتِ گفت نیست.
کاشکی اهلیّتِ شُنودن بودی!
تمام گفتن میباید و تمام شنودن.
بر دلها مُهر است و
بر زبانها مُهر است و
بر گوشها مُهر است.»
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح استاد موحد، ص ۲۳۳)
شمس اهل نوشتن نبود. خود میگفت سخن را چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا رویی تازه مینماید. این ترجیحِ گفتار بر نوشتار، تصادفی نیست. نوشتار کلام را تثبیت میکند و سخنِ تثبیتشده ناگزیر از طراوتِ لحظه فاصله میگیرد. اما کلامی که هر دم از نو زاده میشود، میتواند همزمان دقیق، فشرده، متناسب و آهنگین باشد؛ گویی هندسهای زنده در حال شکلگرفتن است، نه نقشهای از پیش کشیده شده.
آنچه در نوشتار معمولاً با بازنویسی و ویرایشهای مکرر به دست میآید، در سخن شمس گویی در همان لحظهی نخست به یکباره حاضر است. اینکه کسی بتواند در گفتار، احتمالا به گونهای آنی و ناگهانی، چنین معماریِ دقیقی از کلمات بسازد، شگفتآور است. پنداری ساختارِ کلام از پیش در وجودش شکل گرفته و فقط منتظر است تا به اقتضای وقت، در دم و لحظهای مناسب بر زبان او جاری شود.
نمونهای کوچک اما گویا از این هندسه را در سخن او، میتوان در ترتیبِ سه واژه دید: دل، زبان، گوش. این سه تصادفی در کنار هم ننشستهاند. سخن باید از دل برخیزد، از زبان بگذرد و در گوش بنشیند. اگر دل بسته باشد، سخن ریشه ندارد؛ اگر زبان بسته باشد، سخن راهی به بیرون پیدا نمیکند؛ و اگر گوش بسته باشد، سخن به مقصد نمیرسد. هر یک از این سه که مُهر خورده باشد، ارتباطِ واقعی مختل میشود. این ترتیب، خودِ یک هندسهی کوچک است: مسیرِ کاملِ کلام از درون به بیرون و دوباره به درونِ دیگری.
از همینرو ایجاز و هارمونیِ کلام شمس را نباید صرفاً حاصل ویرایشهای پیاپی دانست. این کیفیت نتیجهی حضور تمامعیار او در لحظهی گفتن است. کلام او پیشاپیش ساخته نمیشود تا سپس بیان گردد؛ بلکه در همان دم که بر زبان میآید، شکل نهایی خود را پیدا میکند. فکر و صورت زبانیِ فکر در یک لحظه به هم میرسند.
راز دلربایی شمس از مولانا نیز شاید تا حد زیادی همین بوده است. مولانا خود بدان معترف است:
قلائدهای دُر دارد بناگوشِ ضمیرِ من
از آن الفاظِ وحیآسایِ شکّربارِ شمسالدین
الفاظی که چون وحی تازه و زندهاند و چون شکر در گوشِ ضمیر مینشینند و زنجیرهای از مروارید بر آن مینشانند. در چنین سخنی، دل و زبان و گوش دیگر سه عضوِ جدا از هم نیستند؛ سه وجهِ یک حضور واحدند. و شاید راز آن «اهلیّتِ گفت و شنود» که شمس از فقدانش سخن میگوید، درست در همینجا نهفته باشد: تا کلام از نو زنده نشود، نه گفتن تمام است و نه شنیدن. شرط این زندگی آن است که سخنور در سخنش به تمام و کمال زیسته باشد. قال او، نه نقل از این و آن، بلکه چیزی جز بیان حال او نباشد.
@irajrezaie
Post #2282
4.55K
- ❤ 40
- 👏 1