TGViewer
Channel Public Channel
از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

@irajrezaie

رقص است زبانِ ذرّه زیرا
جز رقص دگر بیان ندارد
"مولانا"

ارتباط با ادمین
@Irajrezaiee

برای شرکت در کلاس های مجازی به آیدی زیر پیام دهید.
@rezarzzie
Subscribers
3.57K
Photos
555
Videos
44
Links
179
Recent Posts 20 shown
Post #3260 1.12K
طنّازی شمس تبریزی

در میان آن همه فتنه و آشوب و غوغایی که حضورِ شمس در جمع مریدان مولانا برانگیخته بود؛ سخنی از او در مقالات هست که به طرز شگفتی نشان می‌دهد که او چگونه با آسوده‌خیالی و خوش‌باشی و طنّازیِ خاص خود، کُلِ ماجرا را از منظری بلند، انگار همچون بازی و نمایشی مضحک و خنده‌‌‌دار می‌نگریست. می‌گوید این مریدان مولانا که گمان می‌کنند من پیر آنها را از کف ایشان ربوده‌ام و به همین خاطر، از غایتِ غیرت، برای بیرون راندن من از میدان، دست به هر کاری می‌زنند، احمق بودند؛ چه اگر احمق نبودند اصلا نیازی به این همه دسیسه و تکاپو و تقلا نبود. کافی بود هر کدام دخل و درآمدِ یکسال خود را همچون رشوه یا پاداشی به من می‌دادند. در این صورت من هم زحمت را کم می‌کردم و می‌رفتم.

تا این‌جای حرف شمس خیلی عجیب نیست. شاید هم اگر واقعا این خواسته را مطرح می‌کرد برای ختم غائله، بی‌چون و چرا با اجابتِ مریدان مولانا همراه می‌شد. رندی و بازیگوشی شمس، زمانی بیشتر آشکار می‌شود که در ادامه می‌گوید پس از حصول این نقد که احتمالا ده دوازده هزاری می‌شد به مولانا پنهانی پیغام می‌دادم که ای مولانا چیزکی نقد حاصل شد، برخیز تا برویم. می‌رفتیم و با این پول، خوش می‌بودیم و آن‌گاه پس از مدتی بازمی‌گشتیم!

بهتر است خودتان عین عبارات شمس را بخوانید و لذت ببرید:

«این مریدان احمق بودند واگرنه هر کسی دخل یکسالینه‌ٔ خود به من دادندی که این بِستان و برو. ده دوازده هزاری حاصل شدی. من به نهان پیغام کردمی که ای مولانا چیزکی نقد حاصل شد خیز تا برویم. برخاستیمی با آن مدتی خوش بودیمی آنگاه بازآمدیمی». (مقالات شمس، چاپ استاد موحد، ص ۲۳۳)

@irajrezaie
  • ❤ 17
Post #3259 407
تمام آنچه در این تصویر می‌بینید از میز و کتابها و قلم و عینک و لیوان و غیره، به شدت خوردنی است و خوشمزه! امروز وقتی همسرم، از مدرسه به خانه برگشت، گفت یکی از همکارانش که در کار پختن کیک، هنر و مهارتی دارد، کیکی درست کرده برای جشن تولد یکی از استادان دانشگاه در رشتهٔ زبان انگلیسی. ماجرا بدین قرار بود که دانشجویان این استاد محبوب، عکسی از هوش مصنوعی تهیه می‌کنند و به این معلّم‌بانویِ هنرمند می‌سپارند تا عین تصویر را با همه جزئیاتش به شکل کیکی درآورد. سفارش کار آنها همین شده که می‌بینید. پیش خود گفتم حالا که دست ما به خوردن این کیک نمی‌رسد لااقل از تماشایش بی‌نصیب نمانیم.

@irajrezaie
  • 👏 20
  • ❤ 16
  • 🔥 2
  • 👍 1
  • 🥰 1
Post #3258 734
«اگر کسی سرودی گوید
و بدان حق را خواهد،
بهتر از آن بُوَد که قرآن خواند
و بدان حق را نخواهد
.»
(نوشته بر دریا، نشر سخن، ص ۳۰۸)

این سخن ابوالحسن خَرَقانی، از آن دست سخنانی است که فهم و افق تازه‌ای می‌گشاید در دل اجتماع کوته‌نظری که شعر و موسیقی را، همچون فسق و فجوری می‌دانست و لاجَرَم سزاوار تعزیر و تحریم. این در حالی است که می‌دانیم ابوالحسن خرقانی، برخلاف عارفی چون ابوسعید ابوالخیر، اهل سرود و رقص و سماع نبود. پس سخن او را نمی‌توان از سرِ شیفتگی به سرود و سماع دانست. خرقانی در این سخن می‌کوشد آدمیان را از آفتِ ظاهرپرستی و سطحی‌نگری برحذر بدارد. ارزش عمل در نگاه او، نه فقط به صورت آن، بلکه به مقصود و مقصد آن است. ممکن است کسی قرآن را به چهارده روایت از بَر بخواند و با این همه، ذرّه‌ای «حق را نخواهد» و در مقابل، دیگری سرودی بخواند و بدان سرود، تماماً «حق را بخواهد». از این منظر، عنوان و ظاهر عمل تعیین‌کننده نیست؛ مهم آن است که جان آدمی در عمل، به کدام سمت و سو مایل باشد. اگر مراد از نزول قرآن را همسو با سعدی، تحصیل سیرت خوب بدانیم نه ترتیل سورت مکتوب، در این صورت هر کس می‌تواند بنا بر استعداد و ظرافت و ظرفیت فهم خود، راهی به حق بیابد. یکی با خواندن قرآن و دیگری هم در مواجهه با قطعه‌ای موسیقی و یا هر اثر هنری و ذوقی دیگر.

بدین قرار، سخن خرقانی، منزلتی به موسیقی می‌دهد. در این چشم‌انداز تازه، موسیقی دیگر فقط موضوعی برای پرسش از حلیت و حرمت آن نیست؛ بلکه می‌تواند همچون سنجه‌ای درونی، راهی برای نزدیک‌شدن به حق باشد. یک صدای خوش، یک نغمه یا آهنگی فاخر، می‌تواند انسان را به تجربه‌ای پیوند دهد که گویی با عمیق‌ترین تجربه‌های دینی و معنوی، شباهت و قرابت می‌‌یابد.

طُرفه آنکه خودِ واژهٔ «سرود» نیز که در فارسی کهن، از رودکی تا حافظ، معنایی بسیار گسترده‌تر از کاربرد رایج امروز داشته و به معنای ترانه، یعنی شعر و قولی بود که برای آهنگ، سروده و ساخته می شد، در زبان رسمی و عمومی چند دههٔ اخیر، با سرودهای مناسبتی یکی دانسته شده است. واژه‌ای که زمانی به زمزمه‌ای عاشقانه یا کلامی نشاط‌آور و طربناک و آهنگین اطلاق می‌شد، در فضای معاصر تا حد زیادی به قالب آیینی و سیاسی خاص فروکاسته شد.

به هر روی، حرفِ شیخِ محتشمِ خَرَقان این است که راه انسان به سوی خدا همواره از کلمات مقدس نمی‌گذرد. گاهی ممکن است از نغمه یا صدایی خوش، راهی به سوی حق یافت که از هیچ متن و کلام مقدسی ساخته نیست. گاه زیبایی، انسان را از آنجا که هست به قول شیخ ابوسعید ابوالخیر، یک قدم پیش‌تر می‌بَرَد و فراتر می‌نشانَد. ممکن است کسی خدا را به الفاظ زبان، مکرر بخواند و راهی به او نیابد؛ و دیگری به محض شنیدن و یا خواندن نوا و نغمه‌ای، نسیمِ گره‌گشایِ حضور خداوند را در قلب خود حس کند.

ایرج رضایی


@irajrezaie
  • ❤ 26
  • 🔥 1
Post #3257 917
صنما ببین خزان را،
بنگر برهنگان را

زِ شرابِ همچو اطلس،
به برهنگان قبا ده!


بنگرید تخیّل خلّاق مولانا را که چگونه میان دورترین پدیده‌ها، پیوند برقرار می‌کند. ابتدا شراب را در لطافت و سرخی به اطلس مانند کرده، سپس از صنم یا معشوق به تمنّا و دعا خواسته تا از این شرابِ سرخِ اطلسی به برهنگان قبا دهد. یعنی با پیمودن شراب، برهنگان را گرم کند، چنان گرمایی که گویی آنها در سرمای خزان، قبایی از جنسِ اطلس بر تن کرده‌اند.

در این تصویر شگفت، نوعی حس‌آمیزی نیز رخ می‌دهد: شراب، که متعلق به قلمروِ چشایی و نوشیدن است، در حرکت خیال به چیزی دیداری و لمس‌کردنی که قابل پوشیدن است، تبدیل می‌شود.

در تأویل عرفانی، «برهنگی» می‌تواند نشانهٔ برهنه‌شدن از غیر حق باشد؛ آنگاه شرابِ عنایت الهی چون جامه‌ای می‌شود که انسانِ برهنه از غیر حق را می‌پوشاند و گرم می‌کند. در نگاه مولانا، هر کس در باغِ خزان‌زدهٔ جهان از غیر حق عریان شود، شراب ارغوانی الطاف خداوند، او را همچون قبایی در کَنَف حمایت و عنایت خود می‌گیرد.

▫️تصویر، نقشی است به خامهٔ هنرمندِ نقاشِ اتریشی، گوستاو کلایمت.

@irajrezaie
  • ❤ 24
  • 👏 2
  • 😇 1
Post #3256 796
مِــهـرِ‌شَـمـس‌رویــآن مؤسسهٔ مِهرِ شمس‌رویان‌‌‌ با‌ افتخار برگزار می‌کند: از بسطام تا خرقان؛ سفری در دیارِ عارفانِ بزرگِ خراسان بنا داریم همراه با شما جویندگان وادیِ معنا، سفر کنیم به سرزمینی که دو شخصیتِ ماندگار عرفان ایرانی را در خود جای داده است: بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی؛…
اگر از نگاه‌های نوستالژیک و رُمانتیک، و نیز از رویکردهای صرفاً توریستی و گردشگرانه قدری فاصله بگیریم، می‌توان پرسید چرا انسان امروز، با همهٔ شتابناکی و پیچیدگی‌های زندگی مدرن، هنوز به مکان‌هایی نیاز دارد که در آنها بتواند اندکی درنگ کند و از این طریق، با معنا و حقیقت زندگی و برخی دیگر از دغدغه‌های وجودی خود روبه‌رو شود؟

آیا زیارت تربت مشایخ، صرفاً دیدار با بخشی از میراث تاریخی و فرهنگی ماست، یا آنکه در عین حال، می‌تواند پاسخی به نیازهای عمیق‌تر انسان امروز باشد؛ نیازی به درنگ و تأمّل، به معنا، به پیوند با گذشته، به مواجهه با مرگ و به یادآوری شیوه‌های دیگری از زیستن؟

به سخن دیگر، اگر سفر به دیار عارفان را نه فقط سفری آفاقی، بلکه افزون بر این، نوعی سفر انفسی و درونی بدانیم، پرسش این است که انسان امروز، در زیارت مزار مشایخی چون بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی، چه چیزی می‌تواند بیابد و بیاموزد که احیاناً در زندگی شتاب‌زدهٔ عصر ما، کمتر مجال اندیشیدن و دست یافتن به آن را دارد؟


@irajrezaie
  • ❤ 21
Post #3255 702

Forwarded from مِــهـرِ‌شَـمـس‌رویــآن

مؤسسهٔ مِهرِ شمس‌رویان‌‌‌ با‌ افتخار برگزار می‌کند:

از بسطام تا خرقان؛ سفری در دیارِ عارفانِ بزرگِ خراسان

بنا داریم همراه با شما جویندگان وادیِ معنا، سفر کنیم به سرزمینی که دو شخصیتِ ماندگار عرفان ایرانی را در خود جای داده است:
بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی؛
دو اندیشه‌ورزی که قرن‌ها پس از زندگی‌شان، پرسش‌ها و تأملات‌شان درباره خدا، انسان، عشق، حقیقت و معنا، همچنان تازه و زنده است و به کار انسان امروز می‌آید.

در طول این سفر، تربت این مشایخ بزرگ را زیارت می‌کنیم و با همت گرفتن از روحِ پرفتوح آنها و همچنین درنگ و تأمّل در سخنان ایشان، می‌کوشیم به زندگی و حیات روحی‌مان، غنا و طراوت افزون‌تری ببخشیم.

در این سفر با همراهی:

🎓 دکتر ایرج رضایی
🎓 دکتر عبدالحمید ضیایی
🎼🪕 وصال‌ حسینی

سه روز فرصت خواهیم داشت تا در اثر هم‌نشینی با جان بیدار این عارفان، که در کلمات آنان تابان است، به دیدار تازه‌ای از خویش نائل شویم.

https://t.me/irajrezaie

https://t.me/abdolhamidziaei

@seyedvesalhoseini

برای دریافت اطلاعات کامل و ثبت‌نام،به شماره‌های زیر تماس بگیرید:
09368783431
09382781880
09122273682
  • ❤ 8
  • 😇 1
Post #3253 1.08K
«او باز هم راه سفر در پیش می‌گیرد، سفرهایی که به عکس گذشته بی‌شکوه و جلال و بی‌سلاح و بی‌خبر به راه آنها گام می‌نهد. به رم می‌رود، چون شهری دوردست است و در آنجا هیچ‌کس او را نمی‌شناسد. همان‌گونه که دیروز گِرد زیباروتربن دختران می‌گشت، این زمان دور و بَرِ گدایان پرسه می‌زند.‌ به سگی می‌ماند که شکار را بو می‌کشد. او در پی فقر نیست. در جست‌وجوی غنایی است که هیچ ثروتی را بدان دسترس نیست. به غریزه حدس می‌زند که حقیقت بیش از آن که در بالا باشد در پایین است، بیش از آن که در فزونی باشد در کاستی است. و حقیقت آیا چیست؟ حقیقت خارج از وجود ما نیست. حقیقت در شناختی نیست که از آن پیدا می‌کنیم، بلکه در نشاطی است که بر ما ارزانی می‌دارد. حقیقت چنان نشاطی است که هیچ چیز را توان فرونشاندن آن نیست، گنجی است که حتی مرگ، این زاغ رُباینده، را قدرت ربودن آن نیست.»

▫️رفیق اعلی: کریستیان بوبَن، ترجمهٔ پیروز سیار، فرهنگ نشر نو، ص ۵۴.

@irajrezaie
  • ❤ 14
  • 🔥 1
  • 👏 1
Post #3252 893
مِــهـرِ‌شَـمـس‌رویــآن مؤسسهٔ«مهر شمس رویان » با افتخار برگزار می کند: 📚این بار قرار است کنار هم بنشینیم و با همراهی اساتید عزیزمان، دکتر ایرج رضایی و استاد نسرین فرقانی مهمان دنیای «رفیق اعلی» شویم. اثرِ فاخرِ کریستین بوبن و ترجمه یِ ارزشمندِ پیروزسیار👌 اما این قرار، یک شرط شیرین…
کریستیان بوبَن در کتاب «رفیق اعلی» دربارهٔ «عشق به خویشتن» می‌نویسد:

«عشق به خویشتن همان نسبتی را با عشق به خدا دارد که گندم نارَس با گندم رسیده. میان این دو گسستی وجود ندارد و تنها گسترشی بی‌پایان برقرار است. عشق به خویشتن در قلبی کودکانه زاده می‌شود. عشق به خویشتن نخستین لرزش خدا در شادمانی قلب است.
» (ترجمهٔ پیروز سیار، نشر نو با همکاری نشر آسیم، ص ۴۴)

بسیاری از ما گاهی ممکن است عشق به خویشتن یا خوددوستی را با خودشیفتگی اشتباه بگیریم. خودشیفتگی، که باید از آن به دور بود، یعنی گرفتار شدن در تصویر موهوم یا اغراق‌آمیزی از خویش، نیاز دائمی به تأیید و احساس برتری؛ اما خوددوستی یعنی تواناییِ پذیرفتن و مراقبت از خود، تاب آوردنِ ضعف‌ها و شکست‌ها، و هم‌زمان، میل به رشد و شِکُفتن.

آدمی که خودش را دوست ندارد، الزاماً متواضع نیست؛ چنین انسانی ممکن است در میدان جنگی بی‌پایان با خویشتن زندگی کند. این جنگ دائمی او را بهتر نمی‌کند؛ بلکه فقط خسته، مضطرب و تشنه‌ٔ تأیید دیگران می‌سازد. وقتی ارزشمندی خود را به موفقیت، زیبایی، رضایت دیگران یا بی‌نقص بودن گره می‌زنیم، کوچک‌ترین شکست می‌تواند به حکمی کلی درباره‌ٔ تمام وجودمان بدل شود؛ «اشتباه کردم» تبدیل شود به «من آدم بی‌ارزشی هستم».

خوددوستیِ سالم درست در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند. اینکه بتوانیم میان خطایی که کرده‌ایم و انسانی که هستیم فاصله بگذاریم؛ خودمان را نقد کنیم، بی‌آنکه تحقیر کنیم. شاید به همین دلیل، بوبن عشق به خویشتن را به «قلبی کودکانه» نسبت می‌دهد. کودک هنوز ارزش خود را با کارنامه‌ٔ موفقیت‌هایش نمی‌سنجد؛ زندگی می‌کند، تجربه می‌کند، زمین می‌خورد و دوباره بلند می‌شود، گویی می‌داند افتادن پایان راه نیست.

ایرج رضایی

@irajrezaie
  • ❤ 13
  • 👏 3
  • 🔥 1
Post #3251 937
نقد شاهنامه یا نقد شاهنامه‌خوانی؟

هرگاه سخن از «نقد شاهنامه» به میان می‌آید، نخست باید پرسید موضوع نقد دقیقاً چیست: خودِ روایت فردوسی، سنت‌هایی که او از آنها بهره گرفته، یا تصویری که روزگار ما از شاهنامه ساخته است. به نظر می‌رسد که بسیاری از جدل‌های چند دههٔ اخیر، نه با متن، بلکه با نحوهٔ خواندن، تفسیر و به‌کارگیری آن درگیرند.

شاهنامه متنی است با بیش از هزارسال قدمت؛ اما شاهنامه‌ای که امروز در ذهن ما حاضر است، تنها حاصل خواندن مستقیم اثر نیست. این تصویر از خلال تصحیح‌ها، پژوهش‌های دانشگاهی، تفسیرهای ادبی و تاریخی، پروژه‌های هویتی و نیازهای فرهنگی هر دوره ساخته شده است. از این رو باید میان شاهنامهٔ فردوسی و «شاهنامه» در گفتمان معاصر تمایز نهاد.

این تمایز، خوانش‌های تازه را بی‌اعتبار نمی‌کند. هر متن بزرگ ناگزیر در هر نسل، دوباره خوانده می‌شود. مسئله آن است که تفسیر را با خود متن یکی نگیریم. مخالفت با تلقی شاهنامه به‌عنوان متنی «ملی‌گرا» یا «ملت‌ساز»، تا وقتی که به ساختار روایی و زبانی اثر نپردازد، نقدِ یک خوانش معاصر است، نه نقد شاهنامه. همین حکم دربارهٔ نقد خشونت، جنگ، مناسبات قدرت، جایگاه زنان یا ساختار طبقاتی نیز صادق است: نقد وقتی متوجه متن است که نشان دهد این عناصر در خود روایت چگونه ساخته شده‌اند.

تفکیک دوم میان فردوسی و منابع اوست. همهٔ آنچه در شاهنامه آمده از ذهن و تجربهٔ شخص شاعر برنخاسته است. او بر سنت طولانی روایت‌های ایرانی تکیه کرده؛ از روایت شفاهی تا منابع مکتوبی چون شاهنامهٔ ابومنصوری. نسبت دادن بی‌درنگ هر ارزش یا نگرش موجود در اثر به فردوسی، نادیده گرفتن همین لایه است. با این حال فردوسی صرفاً ناقل نیست: انتخاب می‌کند، حذف می‌کند، فشرده می‌سازد و به روایت وزن می‌دهد. نقد سنت روایی با نقد شاعر یکی نیست؛ اما صدای شاعر را نیز نباید در سنت حل کرد.

بسیاری از سوءتفاهم‌ها از خَلط همین سه سطح پدید می‌آید: شاهنامه به‌عنوان متن؛ سنت‌ها و منابع پیش از فردوسی؛ و شاهنامه به‌عنوان موضوع خوانش در روزگار جدید. این سه به هم مرتبط‌اند، اما یکی نیستند. کار شاهنامه‌پژوهی امروز آن است که هر بار حکمی صادر می‌شود، روشن کند حکم متوجه کدام سطح است. این پرسش امروز اهمیت بیشتری یافته است، زیرا شاهنامه در عصر حاضر، باری دیگر، به موضوعی زنده در فرهنگ عمومی بدل شده است. هرچه بیشتر به آن ارجاع می‌دهیم، بیشتر در معرض این خطر قرار می‌گیریم که خواسته‌ها و نگرانی‌های خود را در آن ببینیم و همان تصویر ساخته‌شده را به خود اثر نسبت دهیم. شاهنامه نه شیء موزه‌ای است که فقط باید نگهداری شود، و نه صفحهٔ سفیدی که هر نسل معنای دلخواه خود را بر آن بنویسد. متنی است ادبی و تا حدی تاریخی، با زبان، ساختار و منطق درونی خاص خود. می‌توان از آن پرسش تازه کرد؛ اما پاسخ را نخست باید در خود متن جست. کوتاه‌ سخن اینکه پیش از نقد شاهنامه، باید دانست کدام شاهنامه نقد می‌شود.

ایرج رضایی

@irajrezaie
  • ❤ 14
  • 👍 1
Post #3250 5.13K
«شاهنامه شاید بزرگ‌ترین مبارزه‌ای است که در طول تاریخ در این مملکت شده است.»

این سخن زنده‌یاد بهرام بیضایی، به گمان من، یکی از دقیق‌ترین سخنانی است که دربارهٔ شاهنامه گفته شده است. جوهر پیام شاهنامه را شاید بتوان در همین یک جمله کوتاه خلاصه کرد. البته بحث بر سر این نیست که آیا فردوسی هنگام سرودن شاهنامه دقیقاً چنین هدفی را در سر داشته است یا نه. سخن بر سر کارکرد تاریخی شاهنامه است؛ اینکه این کتاب در دوره‌های خطیر و سرنوشت‌ساز، عملاً چنین نقشی در زندگی ایرانیان ایفا کرده است.

بدین قرار، اقبال دوبارهٔ ایرانیان به شاهنامه در روزگار ما شایستهٔ تأمل است. آنان شاهنامه را فقط یک منظومهٔ کوه‌پیکر و شاهکاری ادبی در زبان فارسی نمی‌بینند؛ بلکه گویی در آن پناهگاهی می‌یابند برای بازاندیشیدن در هویت، ملیت و ارزش‌های فرهنگی و اخلاقی خویش. شاهنامه متنی است که می‌توان به جهان آن پناه برد، داستان‌هایش را از نو خواند و بازآفرید و حول محور مشترکی که نامش «ایران» است، دوباره گرد آمد.

از این منظر، شاهنامه کتابی برای ملت‌سازی است؛ نه به معنای ساختن ملتی بر پایهٔ نفی دیگری، بلکه به معنای یادآوری عناصر مشترکی که می‌تواند مردمانی متکثر را گرد یک حافظه و یک افق مشترک جمع کند. اینجاست که بازگشت به شاهنامه، لزوماً بازگشت به گذشته نیست؛ می‌تواند بازگشت به برخی از ارزش‌هایی باشد که برای ساختن آینده نیز به کار می‌آیند: خِرَد، داد، دهش، مهر، شادی، آزادگی و پرهیز از خشونت و کاهلی و یأس.

شاهنامه نه با دین سر ستیز دارد و نه با جهان جدید. ایرانیان در طول تاریخ نشان داده‌اند که می‌توانند میراث‌های گوناگون را در فرهنگ خود جذب و دگرگون کنند؛ چنان‌که اسلام نیز در این سرزمین با هنر، ادب، فلسفه و عرفان ایرانی صورتی متفاوت و متمایز یافته است. بنابراین بازگشت به شاهنامه را نباید لزوماً بازگشت به گذشته یا رویارویی با جهان جدید دانست. شاید برعکس، بتوان از آن برای آشتی دادن ریشه‌های فرهنگی با افق آینده بهره گرفت.

اکنون اگر پرفروش شدن شاهنامه را، در کنار همهٔ علل احتمالی آن، نشانه‌ای از بازگشت توجه ایرانیان به این کتاب بدانیم، شاید بهتر باشد پیش از آنکه این پدیده را فقط علامت اضطراب سیاسی بپنداریم، از خود بپرسیم شاهنامه چه چیزی دارد که هنوز در روزگار عسرت می‌تواند مردم را به سوی خود بخواند. شاید پاسخ را بتوان در همان سخن بیضایی یافت. شاهنامه یک مبارزه است؛ اما مبارزه‌ای نه برای نفرت، نه برای ویرانی و نه برای تسلیم شدن به یأس؛ بلکه مبارزه‌ای برای اینکه خرد را به جای خشم بنشانیم، داد را به جای بیداد، مهر را به جای کین، و امید و شادی را به جای اندوه و نومیدی. از همین روست که هنوز در سخت‌ترین روزگاران می‌توان به شاهنامه پناه بُرد.

ایرج رضایی

@irajrezaie
  • ❤ 15
  • 👏 10
  • 👍 7
  • 🔥 1
Post #3249 1.47K
در آستانهٔ ماهِ مِهر

در آستانهٔ ماهِ مِهر، به همراه جمعی، سَری به خانهٔ مشروطهٔ تبریز زدیم. میان اتاق‌ها، با نشان دادن مجسمه‌ای، رو کردم به بچه‌هایی که همراه ما بودند و گفتم: «بچه‌ها، ایشان میرزا حسن رشدیه است؛ کسی که برای تأسیس مدرسه‌های جدید در ایران بسیار کوشید و به سبب همین کار، از سوی مخالفان آموزش نوین آزارها دید.»

هنوز حرفم تمام نشده بود که هر سه بچه، تقریباً با یک لحن و زبان، گفتند: «کاش همان اول می‌کُشتندش تا ما الان بیچاره نشده بودیم!» به همراه خندهٔ بلند بچه‌ها، لبخند تلخی زدم. به‌سختی توانستم ظاهرم را حفظ کنم. با شنیدن این حرف، دیگر شوق و رمق چندانی برای ادامهٔ تماشا نداشتم. انگار به انتهای سفر رسیده بودم. دلم می‌خواست زودتر برگردم.

در مسیر بازگشت، تمام ذهنم مشغول بوی ماهِ مدرسه بود؛ بویی که بزرگ‌ترها معمولاً وانمود می‌کنند خوشایند است. بچه‌ها اما از ما آدم‌بزرگ‌ها رو راست‌ترند. ابایی ندارند به چیزی که در نظرشان خوشایند نیست تظاهر کنند. شاید برای آنها این بو، بیش از آنکه تداعی‌کنندهٔ سرزندگی و تازگی و شوق کشف و فهمیدن و دانستن باشد، یادآور تکلیف و امتحان و اجبار و تکرار است.

اینجاست که شاعران و عارفان ما، همچون آموزگاران نگاه خلّاق، می‌توانند به کارمان بیایند. کهنگی و تکرار و ترس و عادت، دشمن نوجویی و خلاقیت است. حافظ آموزگار شکستنِ عادت‌هاست و درست از همین رو، یکی از آموزگاران بزرگِ نگاهِ نوجو و خلّاق در فرهنگ ما:
«از خلاف‌آمدِ عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم»
حافظ نسبت‌های تثبیت‌شده را جابه‌جا می‌کند: پریشانی می‌تواند سرچشمهٔ جمعیت شود. عادت فقط تکرار یک رفتار نیست؛ تکرار یک شیوهٔ دیدن است. چیزی که بیش از حد برایمان آشنا شود، دیگر دیده نمی‌شود.

مولانا یک گام جلوتر می‌رود: دوباره دیدن و دوباره معنا کردن. او کوه را فقط کوه نمی‌بیند؛ در آن انسانی را می‌بیند که چشم به نخستین پرتو خورشید گشوده است. سیل و دانه و نان و آفتاب، در نگاه او از صورت عادی خود بیرون می‌آیند و وارد شبکه‌ای تازه از معنا می‌شوند. خلاقیت، اغلب همین دیدنِ رابطه‌ای است که پیش از آن ندیده بودیم. مولانا همین توانایی را به عرصهٔ روابط انسانی می‌کشاند:
«گر تو خواهی کاو تو را باشد شِکَر
پس ورا از چشمِ عشّاقش نگر...»
اگر می‌خواهی دیگری در نظر تو همچون شکر شیرین جلوه کند، او را از چشم عاشقان و دوستانش ببین؛ و حتی فراتر از آن، او را از چشم خودش ببین. این نوع نگاه، اگر درست آموزش داده شود، می‌تواند مناسبات انسانی ما را دگرگون کند؛ مناسباتی که متأسفانه بر قهر و خشونت و نفرت و قضاوت‌های سطحی و شتاب‌زده بنا شده‌اند.

تخیل فقط توانایی ساختن جهان‌های خیالی نیست؛ توانایی تصور کردن جهان از چشم دیگری نیز هست. و شاید تخیل اخلاقی از همین‌جا آغاز شود: اینکه انسان‌ها را در نخستین داوری خود، تمام‌شده تلقی نکنیم. از همین منظر شاید بتوان برخی از اعتراض‌های تند عارفان ما به آموزش رسمی و دانشِ بی‌پیوند با زندگی را نیز دوباره خواند. وقتی ابوسعید ابوالخیر کتاب‌های خود را دفن می‌کند و بر آنها درختی می‌کارد، این کار را می‌توان نوعی اعتراض نمادین به دانشی دانست که اگر به زندگی راه نیابد، خود می‌تواند به حجابی در برابر زندگی بدل شود. درخت، در این روایت، نماد زندگی است؛ گویی قرار است از زیر خاک کتاب‌ها، چیزی زنده‌تر از کتاب بروید.

این معنا، ما را به سخنی از پائولو فریره، متفکر تعلیم و تربیت، نزدیک می‌کند: آموزش می‌تواند «انسان درون ما را زنده کند» و می‌تواند «انسان درون ما را زنده به گور کند»؛ بسته به اینکه آموزش را راهی برای یاد گرفتن و دیدن جهان بدانیم یا صرفاً نظامی برای انباشتن و تأیید آموخته‌ها.

اکنون که این یادداشت را می‌نویسم، دوباره به آن سه کودک فکر می‌کنم. دیگر نمی‌توانم حرفشان دربارهٔ رشدیه را فقط یک شوخی کودکانه بدانم. شاید بخشی از آنچه امروز از مدرسه تجربه می‌کنیم، حاصل شکافی باشد میان مدرسه‌ای که رشدیه آرزو داشت و مدرسه‌ای که ما ساخته‌ایم. رشدیه می‌خواست مدرسه‌ای بسازد که چشم و ذهن کودک را به جهان باز کند؛ مدرسه‌ای که کودک را از تاریکی نادانی به روشنایی دانستن ببرد. اما اگر کودک روزی در برابر مجسمهٔ کسی که برای ساختن مدرسه‌ای نو جنگیده و آن‌همه مرارت‌ها و جفاها دیده، بایستد و بگوید: «کاش همان اول می‌کشتندش تا ما الان بیچاره نشده بودیم»، شاید بد نباشد پیش از آنکه کودک را سرزنش کنیم، لحظه‌ای به خود مدرسه نگاه کنیم و بپرسیم: کجای راه را اشتباه رفته‌ایم؟

ایرج رضایی
بیست‌وهفت شهریور ۱۴۰۵

@irajrezaie
  • ❤ 21
  • 👏 5
  • 👍 4
  • 🦄 1
Post #3247 1.11K
نواشناس در این روزگار اِکسیر است
وگرنه خامه‌ٔ صائب هزار دستان است!


آنچه این بیت صائب را از انبوهِ ستایش‌هایِی که شاعران بزرگ ما از شعر و هنر خویش کرده‌اند، متمایز می‌کند، تشبیه و بل یکی دانستن نوشتن و سرودن با آواز خواندن است. صائب می‌گوید اگر قدر شعر او چنان که باید دانسته نیست برای آن است که نواشناس (موسیقی‌شناس) در عصر او کمیاب است وگرنه خامه‌ٔ او همچون بلبلِ هزاردستان، نواها و نغمه‌هایِ خوشِ بسیاری در گلو دارد.

چنین تصویری، که سرودن و نوشتن را با آواز خواندن یکی می‌داند، در سخنِ سخنورانِ دیگر ادب فارسی ندیده‌ام. شاید صائب با طبع لطیف و ذهن نوجویی که داشته، نخستین کسی بوده که یک چنین نسبت و پیوندی را میان این دو برقرار کرده است.

طُرفه اینکه کریستین بوبَن، نویسنده مشهور فرانسوی، در مصاحبه‌ای کار نویسندگی را با خوانندگی اُپرا مقایسه کرده است. در نگاه بوبن، برای سخن گفتن از زندگی، باید آن را بر بال و پَر آوایی زیبا و دل‌انگیز نشاند؛ از همین روست که برای بوبَن، نویسندگی گونه‌ای آواز سردادن است. او می‌گوید:

"از زندگی باید سخن گفت، اما با آواز سر دادن. مضامینِ اندیشه‌های ذهنی بسیار فقیرند و نیازمند آنند که با آواز خوانده شوند. به‌راستی درباره‌ی کودکی، حرفی برای گفتن ندارم مگر سخنانی که از فرط پیش پاافتادگی همگان را به حیرت می‌اندازد. اما در عوض این کار در من میل بازی کردن و آواز سر دادن به راه و روش خود به وجود می‌آورد. برای من نوشتن، همانا آواز سردادن به راه و روش خودم است." (رفیق اعلی، کریستین بوبن، ترجمه پیروز سیار، فرهنگ نشر نو، ص۱۸۴)

این تعبیر آواز خواندن را، بوبن برای مولانا جلال‌الدین هم، که در مغرب‌زمین بیشتر به "رومی" مشهور است، به کار برده است. او ضمن گفت‌و‌گویی با بخش فارسی رادیو بین‌المللی فرانسه می‌گوید:

"زبان معمولا به کارِ درشت‌گویی یا داد و ستد می‌آید. اما کسانی هستند که ما آنها را شاعر یا پیامبر می‌نامیم که زبان را به تصرف در می‌آورند و آن را مشتعل می‌کنند. نور آنها از دور دیده می‌شود و ما را روشن می‌کند و من این کاربرد زبان را دوست دارم. دوست دارم کلام را که برای کاربرد روزمره است به تصرف درآورم و آن را کمی به سوی آسمان که خیلی دور از ما نیست برافرازم و این آن چیزی است که رومی انجام می‌دهد.

من رومی را ولخرج‌ترین انسان روی کره زمین یافتم. هرچه او فقیرتر می‌شود، بیشتر آواز می‌خواند و بیشتر عشق خود را می‌دهد. به یک معنا او غنی‌تر می‌شود از یک ثروت واقعی. چگونه می‌توان عاشق چنین انسانی نبود و چگونه تصوری از کشور او نداشت. من همین الان به شما گفتم که کشورتان را خوب نمی‌شناسم؛ بله از نظر سیاسی، اقتصادی و حتی جغرافیایی خوب نمی‌شناسم اما در واقع من قلب این کشور را حس کردم؛ با حس کردن اشعار رومی، من قلب ایران را حس کردم. من نبض کشورتان را می‌شناسم."

ایرج رضایی
بیست و شش شهریور ۱۴۰۵

@irajrezaie
  • ❤ 15
  • 👏 2
Post #3246 999
از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی کریستیان‌ بوبَن که از چهره‌های سرشناس ادبیات معاصر فرانسه است، در کتاب «رفیق اعلی» کوشیده است تا با دیدی عمیق و زبانی ادیبانه به تفسیر زندگی فرانچسکوی قدیس بپردازد. این قدیس مشهور ایتالیایی سده سیزدهم میلادی، پیام‌آور عشقی الهام گرفته از احساس عاطفی مادر نسبت…
سهراب سپهری در منظومهٔ بلند «صدای پای آب» می‌گوید:

«و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تَر نیست
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بُعدند...»

کتاب‌هایی هستند که به محضِ گشودنشان، حضورِ نسیمِ ملایمی را بر صورتت حس می‌کنی. گویی زیر درختی نشسته‌ای در کوهساری بلند، کنار آب زلال چشمه‌‌ای که از راهی نه چندان دور، خوش‌خوشان به پای درخت رسیده و پس از طوافی به گِردِ ریشه‌ها، راه خود را در نشیب درّه پیش گرفته است. نورِ بازیگوشِ آفتاب نیز دم‌به‌دم با همدستی باد، از لابه‌لای برگهای رقصان و سرگرادن می‌گذرد تا حضور نوازشگرش را یادآور شود و طعم خوش وقت را در جانت بچشاند.

کتاب خوب، در نگاه سپهری، چنین کتابی است؛ پنجره‌‌ای گشوده رو به‌ روشنای زندگی و ژرفای حیات. وقتی بازش می‌کنی، وزش باد را می‌شنوی و تریِ پوستِ شبنم را بر سرِ انگشتانت لمس می‌کنی.

کریستیان بوبن، در آغاز رفیق اعلی، دربارهٔ کتاب مقدس می‌نویسد:

«و در سراسر این کتاب از وزیدن باد سخن رفته است، باد بنفش شبانگاه و نسیم صورتی صبحگاه و طوفان‌های سیاه سهمگین. کتابهای امروز از جنس کاغذند. کتابهای دیروز از جنس پوست بودند. کتاب مقدس یگانه کتابی است که از جنس هواست. طوفان نوحی است از مُرکّب و باد. کتابی است شگفت که در مسیر خود سرگردان است و در لابه‌لای صفحات خود گمگشته است، به سان باد که در دهلیزهای تو‌درتو و در گیسوان زنان و در چشمان کودکان راه گم کرده است. کتابی است که نمی‌توان آن را با آرامش به دست گرفت و خردمندانه مطالعه کرد و از آن فاصله گزید، چراکه بی‌درنگ پر و بال می‌گشاید و ریگزار جملات خود را در میان انگشتانمان می‌پراکند. باد را در دستانمان می‌گیریم و همان دم از خواندن بازمی‌ایستیم.» (با ترجمهٔ پیروز سیار، نشر نو، ص ۱۶)

این هم‌صداییِ سپهری و بوبن تأمل‌برانگیز است. هر دو، به زبان خود، از کتابی زنده سخن می‌گویند؛ کتابی که از جهان جدا نیست و نمی‌گذارد خواننده نیز از جهان جدا بماند. شاید راز زیبایی و گیرایی نثر بوبن نیز همین باشد. او عمیقاً با کتاب مقدس زیسته و به نظر می‌رسد نسیمِ طربناک آن کتاب به نثرش راه یافته است. در رفیق اعلی، امر قُدسی از زندگی روزمره جدا نیست: خدا و مرگ در کنار نور و کودکی و درخت و سکوت می‌نشینند؛ و چیزهایی که از فرطِ دیدن دیگر نمی‌بینیم، دوباره دیدنی می‌شوند. بوبن در این کتاب، بیش از آن‌که چیزی را برای ما توضیح دهد، چشم ما را به جهان باز می‌کند. این همان چیزی است که سپهری نیز از کتاب می‌خواست: کتابی که در آن باد بیاید. کتابی که دست‌مان را بگیرد و بگذارد در دست مهربان و بخشندهٔ زندگی.

ایرج رضایی
بیست‌و‌پنج شهریور ۱۴۰۵

@irajrezaie
  • ❤ 22
  • 🥰 2
  • 👏 2
Post #3242 1.21K
در کنارِ مطرودان!

در تاریخِ معنویِ بشر لحظه‌هایی هست که شفقت از ترحمِ معمول فراتر می‌رود و به حضورِ مستقیم در کنارِ کسانی بدل می‌شود که جامعه آنان را به دلایل و بهانه‌هایی واهی، طرد کرده است. جذامیان در گذشته نه فقط بیمار، بلکه مطرودانی بودند که حتی نزدیک شدن به آنان هراس‌انگیز و ممنوع به شمار می‌رفت. با این همه، چند تن، در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، در برابر این طرد ایستادند و با بدن یا نگاهِ خود از مرزِ ترس‌های معمول بشری عبور کردند.

فرانسیس آسیزی پیش از آن‌که به قدیس بدل شود، از دیدنِ جذامیان چنان وحشت داشت که از فاصله‌ای دور نیز از آنها روی برمی‌گرداند. اما روزی در راه با یکی از آنان روبه‌رو شد، از اسب پیاده شد، او را بوسید و در آغوش گرفت. از آن پس خدمت به جذامیان را آغاز کرد: زخم‌هایشان را شست، از آنان مراقبت کرد و در میانشان زیست. این لحظه، نقطه‌ٔ دگرگونیِ او بود. کریستیان بوبَن در کتاب رفیق اعلی همین تجربه را جوهرِ فروتنیِ فرانسیس می‌داند: کنار گذاشتنِ ثروت، منزلت و حتی هویتِ فردی تا امکانِ دیدنِ دیگری فراهم شود.

مولانا جلال‌الدین، به روایتِ رساله‌ٔ سپهسالار، روزی به آب‌ِ گرمِ قونیه رفت. اصحاب پیش‌تر رسیده بودند و جذامیان را از آب دور می‌کردند. مولانا مانع از این کار شد. جامه از تن درآورد، نزدیک آنان رفت، آب را از زیرِ اعضای بیمارشان برداشت و بر سرِ خود ریخت و دلداری‌شان داد. این رفتار، مصداقِ معنای همان حکایتی است که او در فیه‌ما‌فیه آورده: معرفتِ حقیقی با عبور از نشانه‌های ظاهری و فرورفتن در ذاتِ آدمی آغاز می‌شود.

نیکوس کازانتزاکیس، که شیفته‌ٔ فرانسیس بود و رمانی درباره‌ٔ او نوشت؛ رمانی که در ایران به ترجمه خانم منیره جزینی «سرگشتهٔ راه حق» نام گرفت، در گفت‌وگویی با همسرش هلن صادقانه اعتراف می‌کند که هرگز نمی‌تواند دهانِ یک جذامی را ببوسد. او می‌گوید مردِ عملِ مطلق نیست و نمی‌تواند هست و نیستِ خود را یکسره در اختیارِ آنان بگذارد. با این حال، از این ناتوانی به نتیجه‌ای عمیق‌تر می‌رسد: انسان هنوز می‌تواند معجزه کند، به شرط آن‌که از راه هموارِ سعادت دوری کند و مسیرِ سربالا و دشواری را که گذشتن از آن غیرممکن به نظر می‌رسد، برگزیند.

فروغ فرخزاد، اگرچه مانند آسیزی و مولانا قدیس نبود، اما با انسانیت و شجاعت قابل تحسینی، در میانه‌ٔ قرن بیستم همین راه را به شیوه‌ٔ خود پیمود. فروغ، برای ساختنِ مستندِ کوتاهِ «خانه سیاه است» مدتی در جذام‌خانه‌ٔ باباباغی تبریز زندگی کرد. او نه از فاصله‌‌ای امن، بلکه در میانِ جذامیان حضور یافت و با دوربین، صدای کودکان، بدن‌های آسیب‌دیده و سکوتِ سنگینِ طرد را ثبت کرد. فیلمِ او شهادتی است بر این‌که خانه‌ٔ سیاه، بیش از بیماری، محصولِ فراموشی و وحشتی است که جامعه بر آنان تحمیل کرده است.

این چهار تجربه، با وجودِ تفاوتِ زمان و مکان و زبان، بر یک نکته‌ٔ مشترک تأکید می‌کنند: شفقتِ راستین نه صرفاً احساس یا سخن، بلکه انتخابی وجودی است که گاه به بوسیدن، گاه به هم‌نشینی، گاه به اعترافِ صادقانه‌ٔ ناتوانی و گاه به ثبتِ تصویر می‌انجامد. همین انتخاب‌هاست که همچنان برای ما معنا و نیرو دارند و انسانیت را در درون ما زنده و گرم و شعله‌وَر نگه می‌دارند.

ایرج رضایی
بیست‌وچهار شهریور ۱۴۰۵

@irajrezaie
  • ❤ 18
  • 👏 8
Post #3241 1.44K
مِــهـرِ‌شَـمـس‌رویــآن مؤسسهٔ«مهر شمس رویان » با افتخار برگزار می کند: 📚این بار قرار است کنار هم بنشینیم و با همراهی اساتید عزیزمان، دکتر ایرج رضایی و استاد نسرین فرقانی مهمان دنیای «رفیق اعلی» شویم. اثرِ فاخرِ کریستین بوبن و ترجمه یِ ارزشمندِ پیروزسیار👌 اما این قرار، یک شرط شیرین…
کریستیان‌ بوبَن که از چهره‌های سرشناس ادبیات معاصر فرانسه است، در کتاب «رفیق اعلی» کوشیده است تا با دیدی عمیق و زبانی ادیبانه به تفسیر زندگی فرانچسکوی قدیس بپردازد. این قدیس مشهور ایتالیایی سده سیزدهم میلادی، پیام‌آور عشقی الهام گرفته از احساس عاطفی مادر نسبت به فرزند بود. چراکه تنها صورت حقیقی عشق را نهفته در این احساس می‌دید و بر آن بود تا آدمیان و حیوانات و نباتات و جمادات را جملگی از این عشق حقیقی بهره‌مند سازد.

رفیق اعلی، نه زندگینامه‌ای معمولی از فرانسیس آسیزی، که تأمّلی شاعرانه و فروتنانه در روحِ اوست. بوبَن با نثری شفاف و موجز نشان می‌دهد چگونه قدیسی که ثروت و منزلت و حتی هویتِ خود را کنار گذاشت، راهی تازه به سوی معرفتِ حقیقی گشود؛ راهی که از بوسیدنِ جذامیان و هم‌نشینی با مطرودان می‌گذرد. این کتاب، دعوت است به دیدنِ آنچه معمولاً نمی‌بینیم و شنیدنِ آنچه کلماتِ قراردادی پنهان می‌کنند.


@irajrezaie
  • ❤ 14
Post #3240 1.6K
میاز و مناز و متاز و مرنج
چه یازی به کین و چه نازی به گنج!

که بهر تو اینست از این تیره‌گوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی!


(شاهنامه فردوسی، تصحیح خالقی‌مطلق، نشر سخن، دفتر چهارم، ص ۴۵۲)

ستم مکن، فخر مفروش، بر کسی نتاز و کسی را مرنجان؛ چه در پی کینه بدوی و چه به گنج بنازی، سرانجامِ کارِ تو، مرگ است. فرزانهٔ گرامی ایران، بارها و بارها همین مضمون را در دهان پادشاهان و موبدان می‌گذارد، اما اینجا، پس از مرگ ناگهانی و بی‌معنای یک شاه (شاپورِ شاپور یا همان شاپور سوم)، فرصت را مغتنم می‌شمارد و می‌کوشد همچون مولانا در مثنوی، داستان را نه صرفاً قصه‌ای از گذشته، بلکه نقد حال مخاطبِ سخن خود سازد. راویِ بزرگِ ملّی ما، که فروتنانه پشت روایت و شخصیت‌های داستانش پنهان است، گاه‌گاهی که مجال را مناسب می‌یابد، از پرده بیرون می‌آید و با جان بیدار و نگاه نافذ و هُشیارش، چشم در چشم مخاطب قصه خویش می‌دوزد و مستقیم با او، بدین سان بلند و ژرف و ارجمند، از تلخی تقدیر و شهد و نوش و ظرافت اخلاق و حکمت سخن می‌گوید.

چهار فعل بازدارندهٔ «میاز» و «مناز» و «متاز» و «مرنج» را، که با آهنگ و درنگ بلیغ و زیبایی، پشت هم آمده‌اند، می‌توان چهار ستونی دانست که اخلاق فردی شاهنامه بر آن بنا شده است.
میاز: از مصدر «یازیدن»، یعنی دست درازی نکن. مجازاً ستم و آزار نرسان
مناز: فخرفروشی و خودنمایی مکن
متاز: بر دیگران نتاز (نه با زور و نه با زبان)
مرنج: کسی را نیازار و خود نیز از کسی رنجه مشو. (مرنج و مرنجان)

نه انتقام ارزش تازیدن دارد و نه ثروت ارزش نازیدن. هر دو در برابر ناگهانی مرگ هیچ‌اند. این همان نگاه عمیق فردوسی است که بارها در شاهنامه تکرار می‌شود: قدرت و مال و کینه، همه گذراست؛ تنها هنر (به معنای فضیلت و خوی نیک) است که می‌ماند. جوهر اخلاق فردی در همین چند کلمه فشرده شده: نه بر دیگران ستم کن، نه بر خودت فخر بفروش، نه در پی کینه باش و نه در بند گنج گرفتار شو. هنر پیشه کن تا به گاه مرگ، به سلامت و سعادت، از گذرگاهِ سپنجِ این جهان، آسوده و سبکبار درگذری.

ایرج رضایی
بیست و یکم شهریورماه ۱۴۰۵

@irajrezaie
  • ❤ 33
  • 👍 5
  • 👏 1
Post #3239 1.41K
ای یار مرا موافقی وقتت خوش
بر حالِ دلم چه واقفی وقتت خوش

خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند
ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش!


در گفت‌وگوهایم با دیگران چه در فضای حقیقی، چه در فضای مجازی، که البته مرز میان این دو تا حد زیادی کم‌رنگ شده و روشن نیست، وقتی با تصدیق سخنم مواجه می‌شوم، بلافاصله خواه در دلم خواه در زبانم، برای تصدیق‌گر با توجه به این رباعی مولانا، وقت خوش به دعا می‌خواهم. نمی‌دانم چرا ما انسان‌ها، بیش و کم، این همه دوست داریم از دیگران تحسین و تصدیق بگیریم و تحسین و تصدیق بشنویم. حالا اما چند وقتی است دارم تمرین می‌کنم تا از کسی احیاناً اگر تکذیب و نقد و انکاری هم شنیدم وقت خوش برای او طلب کنم. به ویژه تکذیب و نقد و انکاری که دادگرانه و دانشورانه است و منظر تازه‌ای از موضوع بحث، پیش رویم می‌گشاید. منظری که تاکنون من از آن غافل بودم.

راستش مدتی است با اجازه مولانا آن بیت مشهور او را در مثنوی، با یک چنین تصرف گستاخانه‌ای، که امیدوارم روح آن بزرگ بر من ببخشاید، این طور پیش خود زمزمه می‌کنم:

عاشقم بر لایک و دیسلایکت به جِد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد!


@irajrezaie
  • ❤ 26
  • 👏 11
  • 👍 7
  • 💊 1
Post #3238 1.19K

Forwarded from استاد دکتر محمدعلی موحّد

🔹شمس تبریز معمارِ کلمات

♦️دکتر ایرج رضایی


«هنوز ما را اهلیّتِ گفت نیست.
کاشکی اهلیّتِ شُنودن بودی!
تمام گفتن می‌باید و تمام شنودن.
بر دل‌ها مُهر است و
بر زبان‌ها مُهر است و
بر گوش‌ها مُهر است.»

(مقالات شمس تبریزی، تصحیح استاد موحد، ص ۲۳۳)

شمس اهل نوشتن نبود. خود می‌گفت سخن را چون نمی‌نویسم، در من می‌ماند و هر لحظه مرا رویی تازه می‌نماید. این ترجیحِ گفتار بر نوشتار، تصادفی نیست. نوشتار کلام را تثبیت می‌کند و سخنِ تثبیت‌شده ناگزیر از طراوتِ لحظه فاصله می‌گیرد. اما کلامی که هر دم از نو زاده می‌شود، می‌تواند هم‌زمان دقیق، فشرده، متناسب و آهنگین باشد؛ گویی هندسه‌ای زنده در حال شکل‌گرفتن است، نه نقشه‌ای از پیش کشیده‌ شده.

آن‌چه در نوشتار معمولاً با بازنویسی و ویرایش‌های مکرر به دست می‌آید، در سخن شمس گویی در همان لحظه‌ی نخست به یک‌باره حاضر است. این‌که کسی بتواند در گفتار، احتمالا به گونه‌ای آنی و ناگهانی، چنین معماریِ دقیقی از کلمات بسازد، شگفت‌آور است. پنداری ساختارِ کلام از پیش در وجودش شکل گرفته و فقط منتظر است تا به اقتضای وقت، در دم و لحظه‌ای مناسب بر زبان او جاری شود.

نمونه‌ای کوچک اما گویا از این هندسه را در سخن او، می‌توان در ترتیبِ سه واژه دید: دل، زبان، گوش. این سه تصادفی در کنار هم ننشسته‌اند. سخن باید از دل برخیزد، از زبان بگذرد و در گوش بنشیند. اگر دل بسته باشد، سخن ریشه ندارد؛ اگر زبان بسته باشد، سخن راهی به بیرون پیدا نمی‌کند؛ و اگر گوش بسته باشد، سخن به مقصد نمی‌رسد. هر یک از این سه که مُهر خورده باشد، ارتباطِ واقعی مختل می‌شود. این ترتیب، خودِ یک هندسه‌ی کوچک است: مسیرِ کاملِ کلام از درون به بیرون و دوباره به درونِ دیگری.

از همین‌رو ایجاز و هارمونیِ کلام شمس را نباید صرفاً حاصل ویرایش‌های پیاپی دانست. این کیفیت نتیجه‌ی حضور تمام‌عیار او در لحظه‌ی گفتن است. کلام او پیشاپیش ساخته نمی‌شود تا سپس بیان گردد؛ بلکه در همان دم که بر زبان می‌آید، شکل نهایی خود را پیدا می‌کند. فکر و صورت زبانیِ فکر در یک لحظه به هم می‌رسند.

راز دلربایی شمس از مولانا نیز شاید تا حد زیادی همین بوده است. مولانا خود بدان معترف است:

قلائدهای دُر دارد بناگوشِ ضمیرِ من
از آن الفاظِ وحی‌آسایِ شکّربارِ شمس‌الدین

الفاظی که چون وحی تازه‌ و زنده‌اند و چون شکر در گوشِ ضمیر می‌نشینند و زنجیره‌ای از مروارید بر آن می‌نشانند. در چنین سخنی، دل و زبان و گوش دیگر سه عضوِ جدا از هم نیستند؛ سه وجهِ یک حضور واحدند. و شاید راز آن «اهلیّتِ گفت و شنود» که شمس از فقدانش سخن می‌گوید، درست در همین‌جا نهفته باشد: تا کلام از نو زنده نشود، نه گفتن تمام است و نه شنیدن. شرط این زندگی آن است که سخنور در سخنش به تمام و کمال زیسته باشد. قال او، نه نقل از این و آن، بلکه چیزی جز بیان حال او نباشد.
@irajrezaie
  • ❤ 16
  • 👏 3
Post #3237 1.02K
مؤذن‌پسری تازه‌تر از لالهٔ مَرو،
رنگِ رُخَش آب بُرده از خونِ تَذَرو

آوازهٔ قامتِ خوشش چون برخاست،
در حال به باغ در نماز آمد سرو
!

مهستی گنجوی در این رباعی، زیباییِ مؤذنی جوان را چنان با طبیعت درآمیخته که گویی نه تنها شاعر بلکه باغ را نیز مفتون زیبایی او کرده است. رخسارش از لاله تازه‌تر و سرخی‌اش از خون تذرو افزون‌تر است؛ اما شگفتی در «قامت» اوست. آوازهٔ قامتش که برمی‌خیزد، سرو نیز در باغ به نماز می‌ایستد. قامتِ مؤذن، چنان کشیده و موزون است که حتی سرو، این دیرینه‌ترین نمادِ راست‌قامتی و زیبایی، در برابر او سر فرود می‌آورد. در عین حال، آوازه قامت می‌تواند اشارتی ایهام‌گونه باشد به آوازِ اذان و صَلای نمازش؛ پنداری مؤذن با سر دادن آوازِ خوشِ اذانِ خویش، سرو را نیز در باغ به قیام و رکوع می‌کشاند.

@irajrezaie
  • 🔥 9
  • ❤ 6
Post #3236 1.23K
«دلم بگسلد گر ز من بگسلی!»

کلام عاشقانهٔ لطیفی است که دلدادگان، برای پایدار ماندن مِهرشان، می‌توانند در گوش یکدیگر زمزمه کنند: «دلم بگسلد گر ز من بگسلی»، یعنی ای محبوب من! مباد آن روز که از من جدا شوی؛ اگر چنین شود، بدان که دلم از این جدایی خواهد گسست و پاره پاره خواهد شد.

فردوسی این سخن را در داستان زال آورده، آنجا که سام، سپیدمویی فرزندش را نشان از اهرمن‌بودگی او می‌‌پندارد و فرمان می‌دهد کودک بی‌گناه را در دامن کوه البرز رها کنند. بدین سان، در شاهنامه با یکی از نخستین روایت‌های ادبی طرد فرزند از سوی والد روبه‌رو می‌شویم؛ پدیده‌ای که در جوامع انسانی، از گذشته تا امروز، به دلایل گوناگون اقتصادی، سیاسی، اعتقادی، فرهنگی و حیثیتی، مکرر اتفاق افتاده است.

حکیم که برای پیوندهای خونی و خویشاوندی به ویژه پیوند میان پدر و فرزند، ارج و ارزشی بسیار قائل است، گویی نمی‌تواند منطق این همه سنگدلی را دریابد. امروز در پرتو پژوهش‌های روان‌شناختی و علوم اجتماعی بهتر می‌توانیم بفهمیم که چگونه تعصب، تصلّب فکری و ایدئولوژی‌های سخت و انعطاف‌ناپذیر می‌توانند روشن‌بینی و سلامت ذهنی انسان را مختل کنند و حتی نیرومند‌ترین پیوندهای عاطفی او را سست و بی‌اثر سازند. از همین رو، فردوسی، که در سرشت جهان بسی نظر کرده، وقتی روایت را به اینجا می‌رساند، لحظه‌ای در رفتار نابخردانهٔ سام درنگ می‌کند و برای نشان دادن شگفتی خود، پای حیوانات را نیز به میان می‌آورد که چنین جفایی در حق فرزند خود روا نمی‌دارند. بدین منظور، داستان شیر پیری را نقل می‌کند که به فرزند خود شیر داده و او را پرورده است:

یکی داستان زد برین شیر پیر
کجا کرده بُد بچه را شیر سیر

که گر من تو را خون دل دادمی
سپاس ایچ بر سَرْت نَنْهادمی

که تو خود مرا زنده، جان و دلی
دلم بگسلد گر ز من بگسلی!

@irajrezaie
  • ❤ 24
  • 🥰 1
Older posts →

About this channel

How can I read @irajrezaie without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی have?
از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی (@irajrezaie) has 3.57K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →