TGViewer
Channel Public Channel
شعر، فرهنگ و ادبیات

شعر، فرهنگ و ادبیات

@mohsenahmadvandi

✍ یادداشت‌های محسن احمدوندی (دکتری زبان و‌ ادبیات فارسی و معلم دبیرستان‌های کرمانشاه)
ارتباط با من:
@mohsenahmadvandy
Subscribers
3.9K
Photos
252
Videos
36
Links
382
Recent Posts 19 shown
Post #5138 255
خلیفه بن شاهین المرر، وزیر دولت امارات، در سخنرانی‌اش در ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۶، در هشتاد و یکمین مجمع عمومی سازمان ملل گفت:

“The Greater Tomb, the Lesser Tomb, and Abu Musa of the Arab Gulf are islands that are part of the UAE and are under Iranian occupation.”

«تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی در خلیج عربی، جزایری هستند که بخشی از امارات متحده عربی‌اند و تحت اشغال ایران قرار دارند.» (
منبع)

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5137 384

Forwarded from شعر، فرهنگ و ادبیات

Audio
امشب هوای مولانا به سرم زده بود. از میان رباعی‌هایش چندتایی را برگزیدم و برایتان خواندم. امیدوارم بشنوید و بپسندید. آهنگ پس‌زمینه هم کاری از موسیقی‌دان اهل ترکیه، آحمِت کوچ است.


📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5132 1.01K
دست‌اندرکاران نشر ققنوس قول دادند که در چاپ بعدیِ رمان «سمفونی مردگان» خطایی را که در یادداشت بالا به آن پرداختم، اصلاح کنند. از توجه و همراهی ایشان بسیار متشکرم.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5130 1.09K
▪️تصویر سمت راست: «سمفونی مردگان»، چاپ ققنوس
▪️تصویر سمت چپ: «سمفونی مردگان» چاپ گردون

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5129 1.44K
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: عبّاس معروفی و سمفونی مردگان
✍محسن احمدوندی

«سمفونی مردگان» نخستین رمان عبّاس معروفی است که آن را در فاصلۀ سال‌های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ نوشت و در سال ۱۳۶۸ منتشر کرد. روایت اصلی رمان یک شبانه‌روز از زندگی اورهان را نقل می‌کند که قصد کشتن برادرش آیدین را دارد و در کنار روایت اصلی، چند خرده‌روایت وجود دارد که گذشتۀ این دو برادر و خانواده‌شان را، از چند سال قبل از شهریور ۱۳۲۰ و حملۀ متّفقین به ایران تا سال ۱۳۵۵، روایت می‌کند.

درون‌مایۀ اصلی رمان «سمفونی مردگان» کهن‌الگوی برادرکشی است و نویسنده در آغاز رمان به عنوان براعت‌استهلال به آیاتی از سورۀ مائده که مربوط به داستان کشتن هابیل به‌دست قابیل است، اشاره می‌کند. ما عکس این صفحه از رمان را از دو چاپ گردون و ققنوس در اینجا آورده‌ایم.

اگر به تصاویر دقت کنید، این نقل‌قول از قرآن در آغاز رمان «سمفونی مردگان» یک اشکال اساسی دارد و آن این‌که داستان هابیل و قابیل در آیات ۲۷ تا ۳۱ سورۀ مائده روایت شده است و آیۀ ۲۶ این سوره هیچ ارتباطی به داستان پسران آدم ندارد و دربارۀ موسیٰ و قوم بنی‌اسرائیل است. بنابراین درست این بود که نویسنده یا ناشر در پایان این نقل‌قول می‌نوشت: «قرآن مجید، سورۀ مائده، آیات ۲۷-۳۱». امّا متأسّفانه نه نویسنده و نه دو نشر گردون و ققنوس متوجّه این خطا نشده‌اند و این اشتباه از چاپ نخست کتاب تا امروز، که به چاپ هفتادم رسیده‌است، هم‌چنان تکرار شده‌است. امیدوارم که در چاپ‌های بعدی این خطا اصلاح شود.

▪️منابع
ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۶۸). سمفونی مردگان. تهران: گردون.

ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۸۸). سمفونی مردگان. چاپ چهاردهم. تهران: ققنوس.

[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحهٔ ۳۱ منتشر شده است.]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5125 1.1K
◾️خوانش و نقد رمان ایرانی
◾️جلسهٔ سی‌ام: «آذرباد» نوشتهٔ نسیم مرعشی
◾️زمان: شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
◾️ساعت: ۱۶:۳۰ - ۱۸
◾️مکان: کرمانشاه، چهارراه نوبهار، کوچهٔ ۱۰۷، مؤسسهٔ فرهنگی «کوچه کتاب»

[ورود برای عموم علاقه‌مندان آزاد است]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5122 1.39K
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: بازگشت به درخونگاه (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: صفی‌علی‌شاه
◾️سال چاپ: ۱۳۷۷
◾️تعداد صفحات: ۲۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

تلاش‌های جلال برای وصال این دو جوان راه به جایی نمی‌برد و او برای آموزش یک دورۀ فشردۀ تخصصی زبان به کارکنان شرکت نفت راهی اهواز می‌شود. چند روزی در اهواز است و وقتی برمی‌گردد، شهناز به او زنگ می‌زند و می‌گوید که نگران خسرو است، چون پنج روز است که با او هیچ تماسی نداشته است. جلال به شاپور زنگ می‌زند و خبردار می‌شود که یک موتور خسرو را زیر گرفته و حالا در بیمارستان بستری است. جلال به بیمارستان می‌رود و خسرو را ترخیص می‌کند و به درخونگاه برمی‌گرداند. سر و صورت خسرو آسیب‌دیده و از ریخت افتاده است.

جلال دوباره برای تدریس زبان به اهواز برمی‌گردد. یکی دو روز بعد، عمه ماتی‌تی به جلال زنگ می‌زند و خبر می‌دهد که خسرو خودکشی کرده و به خاکش سپرده‌اند و نامه‌ای نوشته و از جلال خواسته که آن را به دست شهناز برساند. جلال به تهران برمی‌گردد و نامه را برای شهناز می‌برد. خسرو در نامه نوشته است که عاشق شهناز بوده اما دیگر از این زندگی سگی خسته شده و به آن خاتمه داده است. او از شهناز خواسته که به کانادا مهاجرت کند و به زندگی‌اش برسد.

در نقد و تحلیل رمان «بازگشت به درخونگاه» به این نکات می‌توان اشاره کرد:

نخست این‌که خودکشی خسرو در پایان رمان غیرمنتظره است و نتیجۀ منطقی وقایع نیست، یعنی خواننده با شناختی که از خسرو دارد و با اتفاقاتی که در رمان رخ می‌دهد، خودکشی این شخصیت را باورپذیر نمی‌داند.

دوم این‌که شخصیت خسرو در اینجا شبیه به شخصیت منصور فرجام در رمان «زمستان ۶۲» است، این دو شخصیت هر دو خود را فدای معشوقشان می‌کنند.

سوم این‌که ترویج این درون‌مایۀ عرفانی که عاشق باید برای معشوق بمیرد و مرگ در راهِ عشق عینِ زندگی است، در اینجا هم مانند رمان «زمستان ۶۲» البته به شکلی سطحی‌تر و سانتی‌مانتال‌تر مطرح شده است.

چهارم این‌که در اینجا هم مثل اغلب رمان‌های فصیح دون‌ژوانیسم نمودِ آشکار دارد و جلال در بدترین شرایط هم از اغواگری زنان و تمتع یافتن از آن‌ها دست برنمی‌دارد، رابطۀ او با عمه ماتی‌تی در همین چارچوب است.

پنجم این‌که بسیاری از رویدادها و شخصیت‌های «بازگشت به درخونگاه» تکرار رویدادها و شخصیت‌های رمان‌های دیگر فصیح است و این رمان با رمان‌هایی مانند «دل‌کور» و «زمستان ۶۲» پیوندهای متعدد بینامتنی دارد.

ششم این‌که شخصیت عمه ماتی‌تی در این رمان نمونۀ زنانی است که روزگاری در عرصۀ اجتماع فعال بوده‌اند و بعد از شکست‌ها و ناکامی‌های شخصی و اجتماعی، پستونشین شده‌اند و به عرفان و صوفی‌گری روی آورده‌اند. این نکته از منظر تاریخ اجتماعی زنان در ایران معاصر، به‌ویژه در سال‌های پس از انقلاب بسیار مهم است.

هفتم این‌که شعر مولانا در این رمان هم مانند رمان «شهباز و جغدان» در مرکز توجه قرار دارد و با توجه به حال و هوای رمان و شخصیت‌های آن، این توجه به اشعار عرفانی چیز غریبی نیست.

(۱۴۰۵/۶/۲۱)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5121 1.15K
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: بازگشت به درخونگاه (بخش اول)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: صفی‌علی‌شاه
◾️سال چاپ: ۱۳۷۷
◾️تعداد صفحات: ۲۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

«بازگشت به درخونگاه» سیزدهمین رمان اسماعیل فصیح است که آن را در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد. این رمان دربارۀ پسر و دختر جوانی به نام‌های خسرو و شهناز است که عاشقانه همدیگر را دوست دارند و می‌خواهند با هم ازدواج کنند، اما پدرانشان، شاپور ایرانفر و علی آریان، مانع این وصال هستند.

ماجراهای رمان از این قرار است: صبح روز چهارشنبه نوزدهم دی‌ماه ۱۳۷۵ است. راوی داستان، جلال آریان، بازنشستۀ شصت‌ودوسالۀ شرکت نفت، به دلیل مشکلات قلبی به آزمایشگاهی در تهران مراجعه می‌کند و در آنجا خسرو ایرانفر، پسر همکلاسی قدیمی‌اش شاپور ایرانفر را می‌بیند. خسرو به جلال آریان می‌گوید که عاشق برادرزاده‌اش شهناز آریان شده است و می‌خواهد با او ازدواج کند، اما پدران هر دو طرف جلوی پایشان سنگ‌اندازی می‌کنند و مانع از این وصلت می‌شوند. او از جلال می‌خواهد تا واسطه شود و رضایت پدرانشان را برای این ازدواج جلب کند.
جلال ابتدا به خانۀ همکلاسی قدیمی‌اش، شاپور ایرانفر و سپس به سراغ برادر ناتنی‌اش، علی آریان می‌رود تا با جلب رضایت این دو، زمینۀ وصال خسرو و شهناز را فراهم کند و ما در خلال واسطه‌گری جلال ابتدا با خانوادۀ شاپور و سپس خانوادۀ علی آشنا می‌شویم.

شاپور ایرانفر، پدرِ خسرو، قبل از انقلاب بیولوژیست و استاد دانشگاه اهواز بوده و جایزۀ سلطنتی بهترین کتاب در حوزۀ زیست‌شناسی را از آن خود کرده است. او بعد از انقلاب از دانشگاه اخراج می‌شود و در یکی از آزمایشگاه‌های تهران به صورت آزاد مشغول به کار می‌گردد و در نهایت چهار سال پیش به علت مصرف زیاد الکل و مشکل ستون فقرات از این کار هم استعفا می‌کند و خانه‌نشین می‌شود و به خانۀ پدری‌اش در درخونگاه برمی‌گردد. شاپور انسانی بددهن و بدخُلق است و با همین بددهنی و بدخُلقی زندگی را بر اعضای خانواده‌اش سخت کرده است. او در سال ۱۳۳۹ با پریسا ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند به نام‌های خسرو و پری‌ناز شده است. پری‌ناز پرستاری خوانده و ازدواج کرده و صاحب دو بچه است و خسرو هم سی و سه سال دارد، لیسانس ادبیات فارسی گرفته و در همان آزمایشگاهی که پدرش کار می‌کرده، مشغول به کار شده است. شاپور خواهری هم به نام ماتی‌تی دارد. عمه‌ ماتی‌تی پنجاه سال دارد و قبل از انقلاب شوهر کرده و بعد از انقلاب شوهرش تحت تعقیب قرار گرفته و به آمریکا گریخته و در آنجا براثر تصادف مرده است. ماتی‌تی قبل از انقلاب در گروه ارکستر بانوان سنتورزن بوده است، اما حالا از فعالیت‌های اجتماعی کناره گرفته، درویش و خانقاه‌رو شده است و دیوان شمس تبریزی می‌خواند و با خانوادۀ برادرش در درخونگاه زندگی می‌کند و از مادرش شوکت‎زمان، که مادربزرگ خسرو باشد، نگهداری می‌کند. شاپور قبل از انقلاب از جلال خواسته که ماتی‌تی را بگیرد، اما جلال آن روزها به دلیل شکستی که در ازدواج قبلی‌اش خورده، راضی به این وصلت نشده است. جلال بنابر مسلک دون‌ژوانی‌اش حالا بدش نمی‌آید که با ماتی‌تی وارد رابطه شود و تمتعی از او ببرد.

علی آریان، برادر ناتنی جلال، بازاریِ میلیاردری است که در دَروسِ قُلهَک زندگی می‌کند. او شصت و پنج شش سال دارد و تا امروز چهار زن گرفته است و از زن چهارمش شیرین، دختری به نام شهناز دارد که با خسرو پسر شاپور هم‌دانشکده‌ای بوده است. شهناز یک‌بار ازدواج کرده، یک بچه دارد و بعد از گم و گور شدن شوهرش به صورت غیابی از او طلاق گرفته است. خسرو عاشق شهناز است و می‌خواهد با او ازدواج کند.

علی و شاپور با هم آبشان توی یک جوب نمی‌رود. سال‌ها پیش علی در رادیو کار می‌کرده و شاپور در یک ارکستر ویلن می‌زده و گویا کینه و دشمنی این دو به رقابت‌هایشان در آن سال‌ها برمی‌گردد و حالا هر کدام از سر لج‌ولج‌بازی جلوی پای این بچه‌ها سنگ‌اندازی می‌کنند. علی آریان موافقت با این ازدواج را منوط به مهاجرت این دو به کانادا کرده است و نمی‌خواهد دخترش در درخونگاه زندگی کند. شاپور ایرانفر هم که نمی‌خواهد فرزندش مهاجرت کند، شناسنامۀ پسرش را سوزانده تا این وصلت سر نگیرد و این مهاجرت رخ ندهد. در این میانه خسرو بر سر دوراهی سختی قرار گرفته است. او از یک سو عاشق شهناز است و دوست دارد با او ازدواج کند و از سوی دیگر با شرطی که پدر شهناز گذاشته است، دل‌نگران خانواده‌اش است و به راحتی نمی‌تواند پدر و مادر بیمار و ازکارافتاده‌اش را در درخونگاه رها کند و به کانادا مهاجرت کند.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5120 933
از روزی که به یاد دارم ورزش جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام بوده است. از فوتبال و کوهنوردی و شنا بگیر تا بدن‌سازی و دویدن. از میان این‌ها دویدن چیز دیگری است. تقریباً سه سال است که منظم می‌دوم و معجزهٔ دویدن را با تمام وجود درک کرده‌ام. امروز رفتم دویدم و رکورد یک‌ساعته‌ام را ثبت کردم و اینجا منتشر کردم تا شاید شما را هم به ورزش تشویق کنم و بهتان بگویم: «از معجزهٔ ورزش غافل نشوید»

مدت زمان دویدن: ۶۰ دقیقه
مسافت: ۱۰٫۲۴ کیلومتر معادل ۲۶ دور پیست استاندارد
سرعت متوسط: ۱۰٫۲۴ کیلومتر در ساعت
زمان متوسطِ هر کیلومتر: ۵:۵۲ دقیقه به ازای هر کیلومتر
انرژی مصرف‌شده: ۵۷۱ کیلوکالری

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5119 859
📑نوآموخته‌ها
✍محسن احمدوندی

اگر یک روز تبِ تندِ چپ‌گراییِ افراطی جهان را گرفته بود، امروز هم تبِ تندِ راست‌گراییِ افراطی جهان را دارد درمی‌نوردد. همچنان‌که برخورد غیرانتقادی با چپ، لطمات جبران‌ناپذیری به ما و کشورمان زد؛ بی‌شک نگاه غیرانتقادی به راست نیز همین بلا را سرمان خواهد آورد. برای رهایی از دامِ چپِ رادیکال، نباید خرد انتقادی را تعطیل کرد و خود را چشم‌بسته در آغوش راستِ رادیکال انداخت.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5116 1.12K
چند ماهی می‌شود که جسته‌گریخته و در کنار دیگر کارهایم، مشغول خواندن رمان «روز سیاه کارگر» هستم. دربارهٔ پیشرو بودن نویسنده و جایگاه مهم این رمان در ادبیات داستانی فارسی در خلال یادداشت‌های بالا بسیار گفتم و‌ نوشتم. متأسفانه چاپ اول این رمان در ایران (۱۳۰۵ و ۱۳۰۷) پرغلط است و نیاز به تصحیح و حروف‌چینی مجدد دارد. چاپ دوم آن در آمریکا (۱۳۹۵) نیز پر اشتباه‌تر از چاپ اول است و اغلب توضیحات و تعلیقاتی هم که مصححان در پی‌نوشت صفحات آورده‌اند، غلط است. من در یادداشت مفصلی که ماه آینده در فصل‌نامه قلم منتشر خواهد شد، به بررسی تطبیقی این دو چاپ پرداخته‌ام و بسیاری از خطاها و اشکالات و ابهامات متن را توضیح داده‌ام. حقیقتاً در تمام طول این چند ماه با خودم می‌گفتم چه خوب می‌شد اگر این رمان را به صورتی کاملاً علمی تصحیح کرد و نسخه‌ای ویراسته از آن را، با تعلیقات و توضیحات کافی و وافی، در ایران منتشر نمود. این بود که گفتم این آرزویم را در اینجا منتشر کنم تا شاید اگر ناشری در این روزگار عسرت حاضر به چاپ و انتشار این رمان مهم در ایران شد، این کار را با کمال میل انجام دهم.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5115 1.1K
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش نهم و پایانی)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی


در نقد و تحلیل رمان «روز سیاه کارگر» این نکات حائز اهمیت هستند:

نخست این‌‎که نام رمان طبق گفتۀ صریح نویسنده «روز بد کارگر» است (خداداده، ۱۳۹۵: ۶۸) اما در فضای ادبی به «روز سیاه کارگر» یا «روز سیاه رعیت» معروف شده است. نام نویسنده نیز «احمدعلی خداداده دینوری» است که در برخی جاها به غلط «احمدعلی خدادادگر تیموری» نوشته شده است.

دوم این‌که ناسیونالیسم باستان‌گرا و عرب‌ستیزی، مانند اغلب رمان‌های عصر مشروطه و پهلوی اول، از مضامین اصلی این رمان به شمار می‌‌آید.

سوم این‌که از فحوای کلام خداداده در مقدمۀ رمانش چنین برمی‌آید که با جهان‌بینی مارکسیستی آشنا بوده است و به همین دلیل اسد سیف و ناصر مهاجر در پیشگفتار کتاب، آن را نخستین رمان ادبیات کارگری در ایران دانسته‌اند (همان: ۳۳)؛ بنابراین می‌توان این رمان را اثری پیشرو در شکل‌گیری برخی گرایش‌های کارگری در رمان فارسی به شمار آورد.

چهارم این‌که رضا صادقی شهپر در مقاله‌ای با عنوان «نخستین رمان اقلیمی در داستان‌نویسی ایران» (کتاب ماه ادبیات، ۱۳۸۹، سال ۴، شمارۀ ۴۰، صفحات ۳۵-۳۹) «روز سیاه کارگر» را نخستین رمان اقلیمی در ادبیات داستانی ایران می‌داند. این مسئله نیز مُهر تأیید دیگری در پیشرو بودن خداداده و جایگاه مهم رمان او در ادبیات داستانی ماست.

پنجم این‌که یکی از ویژگی‌های رمان «روز سیاه کارگر» طنز تلخ آن است و در جای‌جای رمان، نگاه انتقادی نویسنده به مذهب و سیاست و اجتماع، آمیخته به طنز و هجو و هزل است.

ششم این‌که «روز سیاه کارگر» در بررسی تاریخ مشروطه در کرمانشاه حائز اهمیت است، زیرا بسیاری از وقایعی را که نویسنده در رمان نقل می‌کند با واقعیت‌های تاریخی منطبق است، هرچند این وقایع از صافی ذهن راوی گذشته و با نگرش خاصی روایت شده است.

هفتم این‌که جلد اول و دوم «روز سیاه کارگر» از نظر ارزش هنری یکسان نیستند. در جلد اول ما با نویسنده‌ای طرفیم که برایمان قصه می‌گوید و در جلد دوم با نویسنده‌ای که بیانیۀ سیاسی صادر می‌کند. به نظر من خداداده آنچه را می‌خواسته بگوید در جلد اول گفته است و جلد دوم رمانش زائد و اضافی است و اگر چیزی از هنر نویسندگی او نکاسته باشد، بر آن هم نیفزوده است.

هشتم این‎که نویسنده برای این‌که خواننده را به همدلی و همراهی با طبقۀ فرودست جامعه وادارد، در روایت بدبختی‌ها و تیره‌روزی‌های این طبقه اغراق کرده است.

نهم این‌که جلد اول رمان با زاویه دید اول شخص روایت می‌شود، اما راوی جلد دوم دانای کل است، البته نویسنده در صفحات ۲۵۲ ـ ۲۵۵ این مسئله را فراموش می‌کند و چند صفحه را بدون هیچ دلیلی با زاویه دید اول شخص روایت می‌کند و این تغییر ناگهانی راوی، انسجام روایت را مخدوش می‌کند.

دهم این‌که شخصیت اصلی رمان که در آغاز می‌خواهد با تبعیض‌ها و نابرابری‌ها بجنگد، در پایان دست از مبارزه می‌کشد و خودش همرنگ جماعت می‌شود. یعنی فردی که قصد اصلاح جامعه را دارد، به جای تغییر ساختار، خودش در ساختار حل می‌شود. این شکست روشنفکر اصلاح‌گرِ ایرانی که بعدها در بسیاری از رمان‌های فارسی هم تکرار می‌‎شود، از منظر روانشناسی اجتماعی بسیار مهم است.

یازدهم این‌که نگاه انتقادی نویسنده به‌ویژه در جلد اول تحسین‌برانگیز است، اما در جلد دوم این نگاهِ انتقادیِ همه‌جانبه و فراگیر به ساده‌انگاری و سطحی‌نگری می‌انجامد و عامل تمام فساد و تباهی کشور آخوندها معرفی می‌شوند و بختیار چنین وانمود می‌کند که اگر این طبقه از بین برود، ایران گل و بلبل خواهد شد. این تقلیل‌گرایی و تک‌عاملی دیدن عقب‌ماندگی کشور از ارزش انتقادی رمان می‌کاهد. جالب این است که شخصیت اصلی رمان در جلد دوم برای ارتقای وجهۀ اجتماعی‌‌اش، خودش را شبیه آخوندها می‌کند، عبا می‌پوشد، عمامه بر سر می‌نهد، تسبیح به دست می‌گیرد؛ یعنی روشنفکر ما خودش را شبیه طبقه‌ای می‌کند که آن را عامل فساد و تباهی کشور می‌داند و آرزوی نابودی‌اش را دارد.

دوازدهم این‌که دوگانۀ «غربِ استعمارگر» و «غربِ متمدن و پیشرفته» که بخشی از گفتمان همیشگی روشنفکری ایرانی است، در این رمان هم بازتاب یافته است. خداداده نیز از یک سو استعمارگران و اشغال ایران از سوی آن‌ها را می‌نکوهد و از سوی دیگر شیفتۀ پیشرفت همین کشورهاست و تصویری بسیار انسانی از کنسول و سیاح انگلیسی ارائه می‌دهد.

سیزدهم این‌که خداداده تعدادی از اشعارش را در رمانش گنجانده است. این شعرها از نظر هنری ارزش چندانی ندارند و نبودشان بهتر از بودشان است.
(۱۴۰۵/۶/۱۶)

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5113 1.28K
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش هشتم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

در جلد دوم رمان، بختیار اسدآباد را ترک می‌کند و با زن و مادرزنش راهی کرمانشاه می‌شود. در نزدیکی کنگاور جوانی به نام مسیو بیکاره به آن‌ها می‌رسد و همراهشان می‌شود. مسیو بیکاره جوانی تهرانی است که دیپلمه‌اش را از اروپا گرفته است. او از تهران عازم کرمانشاه بوده که در رزین ماشینش خراب شده است. مسیو بیکاره با بختیار گرم صحبت می‌شود. او از کودتای ۱۲۹۹ و به قدرت رسیدن سید ضیاء سخن می‌گوید و خودش را مفتّش سرّی و محل اعتماد سیدضیاء معرفی می‌کند. مسیو بیکاره به بختیار می‌گوید که انتخابات مجلس در راه است و اگر او بتواند از مردم کارگر و دهقان تعدادی رأی جمع کند، در ازای هر رأی می‌تواند مبلغ قابل‌توجهی پول دریافت کند. بختیار چند روزی مشغول این کار می‌شود، اما وقتی به اشتباه بودن کارش پی می‌برد، از این کار انصراف می‌دهد و با زن و مادرزنش راهی کرمانشاه می‌شود.

زن بختیار در میانۀ راه وضع‌حمل می‌کند و پسری به دنیا می‌آورد، پسری که نام شاپور را برای او برمی‌گزینند. چند روز بعد از زایمان زهرا و بهبود حال او، آن‌ها به صحنه و سپس بیستون می‌آیند. در بیستون بختیار با سیاحی انگلیسی آشنا می‌شود که مشغول خواندن کتیبه بیستون است [احتمالاً در اینجا نویسنده به دیپلمات و شرق‌شناس انگلیسی، هنری کرزویک راولینسون، که در سال‌های ۱۸۳۵ ـ ۱۸۳۶ برای نخستین بار خط میخی را به کمک کتیبۀ بیستون خواند، گوشۀ چشمی داشته است] بختیار در گفت‌وگو با این سیاح انگلیسی، به تمجید از تاریخ باعظمت ایران باستان می‌پردازد و امروز نکبت‎بار ایران را با دیروز باشکوه آن مقایسه می‌کند و بسیار حسرت می‌خورد.

در نهایت بختیار و خانواده‌اش به کرمانشاه می‌رسند. هر کدام از آن‌ها به کاری مشغول می‌شوند، بختیار به پارچه‌فروشی، زهرا به پشم‌ریسی و مادرش به رخت‌شویی. چندی بعد بختیار تصمیم می‌گیرد در طرز لباس پوشیدنش تغییراتی بدهد و از ریخت و قیافۀ دهقانی و کارگری بیرون بیاید، برای همین عبا و عمامه می‌پوشد و در کسوت آدم‌های دین‌دار ظاهر می‌شود. تغییر پوشش همانا و تغییر زندگی بختیار همان. او بعد از این تغییر لباس، بسیار مورد احترام مردم قرار می‌گیرد، معتمد مردم می‌شود و هر جا می‌رود قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند. بختیار بعد از این با احزاب رفت‌وآمد دارد و با بزرگان شهر نشست‌وبرخاست می‌کند. بغله‌فروشی را کنار می‌‌گذارد و دکان بزازی‌ای باز می‌کند و وضعیت زندگی‌اش روبه‌راه می‌شود. به این صورت است که تسبیح و عمامه و عبا و گفتن جملات و عبارات غلیظ عربی زندگی بختیار را از این رو به آن رو می‌کند.

در همین روزهاست که خبر از خلع حکومت قاجار و برپا نمودن حکومت جمهوری در کشور بالا می‌گیرد. کرمانشاهی‌ها هم قرار است تجمعی در دفاع از جمهوری بر پا کنند؛ اما بختیار که انقلاب مشروطه را به چشم خود دیده است، امید چندانی ندارد که برپایی جمهوری هم بتواند گره از کار فروبستۀ مردم دهقان و کارگر باز کند، هرچند ناامید هم نیست و آرزومند است که این بار این انقلاب مانند انقلاب‌های غربی‌ها به نتیجه برسد. بختیار به همین امید مجموعه‌قوانین بیست ‌و سه ماده‌ای را برای احقاق حقوق کارگران و دهقانان می‌نویسد تا شاید الگویی برای وکلای ملت باشد و به آن عمل کنند.

چندی بعد یکی از مالکان که در ایام بچگی همبازی بختیار بوده به دیدنش می‌آید. این مالک که مال و ثروت فراوانی هم دارد، برخلاف عموم مالکان، مدافع قانون و احقاق حقوق کارگران و دهقانان است و از کم‌فروشی و دروغ‌‎گویی و ظلم و ستم و تبعیض در جامعه خسته شده است. او این همه فساد و تباهی را از نبود قانون و ناتوانی قوۀ مجریه در اجرای آن می‌داند. این دوست قدیمی برای شام مهمان بختیار می‌شود و مفصلاً با هم از اوضاع کشور و دلایل فساد و تباهی مملکت سخن می‌گویند. بختیار برخلاف دوستش، عاملِ تمام بدبختی‌های کشور را آخوندها می‌داند و وعده می‌دهد که در آینده در ایران اثری از آخوند نخواهد ماند و رمان با این جملات پایان می‌یابد.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5112 990
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش هفتم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

عطاریِ بختیار ورشکست می‌شود و او ناگزیر در نزد انگلیسی‌ها که حالا بر بخشی از کشور سیطره دارند و در حال کشیدن جادۀ شوسه هستند، مشغول به کارگری می‌شود. از بد حادثه، سیدحسن، شوهر شیرین می‌میرد؛ درحالی‌که شیرین از او باردار است. بچه به دنیا می‌آید و دو روز بعد از تولد می‌میرد و خانوادۀ سیدحسن همین را بهانه می‌کنند و سهم ارثی را که قرار بوده به شیرین برسد، نمی‌دهند و او را از خانۀ شوهرش بیرون می‌کنند. بختیار به عدلیه کرمانشاه شکایت می‌کند و برای احقاق حقوق خواهرش وکیل می‌گیرد؛ اما وکیل در میانۀ راه گلویش پیش شیرین گیر می‌کند و به هزار دوزوکلک او را غیابی به عقد خود درمی‌آورد. یک روز وکیل با دو آژان به سراغ شیرین می‌آید تا او را به زور به خانۀ خود ببرد، اما شیرین که به این ازدواج راضی نیست، چاقو برمی‌دارد و خودش را می‌کشد.

بعد از مرگ شیرین، وکیل مدعی می‌شود که بختیار باعث مرگ زنش شده و باید در عدلیه جوابگو باشد. بختیار هم ناچار شبانه خواهرش را به خاک می‌سپارد و با مادر و دخترعمو و زن‌عمویش از همدان کوچ می‌کنند و به اسدآباد می‌آیند و در یکی از دهات اسدآباد مستقر می‌شوند. در این روستا، بختیار با دخترعمویش، زهرا، ازدواج می‌کند. شب عروسی بختیار، مادرش از بس به یاد شیرین غصه می‌خورد و اشک می‌ریزد که سه روز بعد از غصه دق می‌کند و می‌میرد.

بختیار بعد از خاک‌سپاری مادرش، کاشت تریاک و توتون در اسدآباد مشغول می‌شود، اما در اینجا هم انواع مالیات و عوارضِ اربابی زندگی را بر او دشوار می‌کند. در نهایت او بی‌پناه و سردرگم می‌ماند که چه کار باید بکند و به شغلی مشغول شود که بتواند شکم خودش و خانواده‌اش را سیر کند و این همه ستم نبیند و این همه عوراض ندهد؟! او هر شغلی را که در نظر می‌آورد، می‌بیند سراسر فساد و تباهی و ریاکاری و کثافت‌کاری است، از کار در کابینه گرفته تا ادارۀ مالیه و عدلیه و نظامی‌گری و قضاوت و آخوندی و درویشی و قپان‌داری و دوره‌گردی و حمالی. او هر کدام از این مشاغل را به نحوی آمیخته با دروغ و دغل می‌داند و آن‌ها را مناسب انسانی شریف و راست‌کردار نمی‌داند و به این شکل فساد همه‌گیر و جاری و ساری در کل کشور را به باد انتقاد می‌گیرد و در پایان دارایی‌اش را می‌فروشد و باز هم قصد سفر می‌کند، اما این بار به کجا؟ در اینجا جلد اول رمان تمام می‌شود و ما در جلد دوم باید سرنوشت او را پی بگیریم.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5111 949
 
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش ششم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

چندی بعد خبر می‌رسد محمدعلی شاه که به روسیه گریخته بود، با طوایف ترکمان به سوی تهران در حرکت است تا پایتخت را بار دیگر از مجاهدان مشروطه‌خواه باز پس بگیرد و بر تخت شاهی بنشیند. سالارالدوله نیز این فرصت را مغتنم می‌شمارد و با قشون بی‌شماری که گرد آورده، عازم تهران می‌شود. اردوی سالارالدوله بعد از چهار ماه به ساوه می‌رسد و مجاهدان بختیاری که به تهران رفته‌اند و محمدعلی‌شاه را مغلوب کرده‌اند، در بازگشت به اردوی سالارالدوله می‌تازند و این اردوی چهل‌‌هزارنفری را در هم می‌شکنند.

سالارالدوله شکست‌خورده و مغلوب به کرمانشاه برمی‎گردد و با خبر می‌شود که یارمحمدخانِ مشروطه‌خواه در همدان سپاهی گردآورده و قصد تسخیر کرمانشاه را دارد. سالارالدوله می‌گریزد و یارمحمدخان کرمانشاه را تصرف می‌کند اما در شهر از حمایت مردم برخوردار نمی‌شود و پایتخت نیز از او حمایت نمی‌کند. سالارالدوله و تنی چند از سران طوایف، با آگاهی از این مسئله، به شهر حمله می‌کنند و مشروطه‌خواهان را قتل‌عام می‌کنند. در این بخش از رمان همدلی نویسنده با مشروطه‌خواهان و مخالفت او با سرکوب آن‌ها کاملاً آشکار است.

بعد از این واقعه، شبی شیرین از شوهرش، سالارالدوله، به خاطر قساوت قلب و کشتار این همه آدم بی‌گناه گلایه می‌کند. سالارالدوله سخنان او را برنمی‌تابد و طلاقش می‌دهد و همراه بختیار و مادرش از دربار بیرون می‌راند. شیرین با سیدی همدانی به نام سیدحسن ازدواج می‌کند و بختیار و مادرش نیز با او راهی همدان می‌شوند. بختیار در همدان دکان عطاری باز می‌کند.

چندی بعد از کشتار خونین مشروطه‌خواهان توسط سالارالدوله، مجاهدان بختیاری برای سرکوب سالارالدوله از تهران عازم کرمانشاه می‌شوند و نبردی خونین میان آ‌نان و قشون سالارالدوله درمی‌گیرد، داوودخان و پسرش کشته می‌شوند و سالارالدوله فرار می‌کند. مدتی بعد، یارمحمدخان که پایتخت در جدال پیشین از او حمایت نکرده است، به اردوی سالارالدوله می‌پیوندد و با او قصد تسخیر مجدد کرمانشاه را می‌کند، اما باز هم قشون آن‌ها در هم شکسته می‌شود، یارمحمدخان کشته می‌شود و سالارالدوله دوباره می‌گریزد.

در این ایام که مصادف با جنگ جهانی اول است، عثمانی‌ها از راه قصرشیرین به ایران حمله می‌کنند و تا همدان پیش می‌آیند. روس‌ها نیز که نفوذ عثمانی‌ها و متحد آنان، یعنی آلمان‌ها، در ایران را برنمی‌تابند، از سوی شمال به کشور حمله می‌کنند و تا قزوین پیش‌روی می‌کنند. بدین شکل ایران به میدانگاهی برای جنگ و جدال دولت‌های متخاصم تبدیل می‌شود. مردم هم دو دسته می‌شوند: عده‌ای طرفدار روس و عده‌ای طرفدار آلمان. و البته اغلب این جانب‌داری‌ها هم به خاطر پول و‌ منافع مادی است. در ادامه انگلیسی‌ها نیز از جنوب وارد کشور می‌شوند و قحطی بخش‌های وسیعی از ایران را فرامی‌گیرد. کشور تکه‌پاره می‌شود و هر پاره‌ای در دست ابرقدرتی قرار می‌گیرد. در میانۀ این قحط و غلا، در حالی که بسیاری از مردم کرمانشاه از گرسنگی می‌میرند، عده‌ای همچون سالارلشکر، پسر فرمانفرما و حاکم وقت کرمانشاه، غله را به قیمت ارزان از مردم می‌خرند و به شهر و استانی دیگر می‌برند و به چند برابر قیمت می‌فروشند و از این آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند.

چندی بعد زن‌عمو و دخترعموی بختیار با حالی نزار و رو به مرگ خودشان را از کردستان به همدان می‌رسانند و خبر می‌دهند که عمو و پسرعموی بختیار به دلیل قحطی مرده‌اند. حالا بختیار باید عهده‌دار مخارج این دو زن بی‌سرپناه هم بشود.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5110 878
 
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش پنجم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

بختیار و پدرش به لرستان می‌روند و در آنجا حاجی‌ای سرشان را کلاه می‌گذارد و کالاهایشان را بالا می‌کشد و پولی هم بهشان نمی‌دهد و آن‌ها دستِ خالی دوباره به روستایشان در تویسرکان برمی‌گردند. در روستا شایعه شده که الله‌داد الماس گران‌بهایی داشته که آن را فروخته و با سرمایه‌اش به دوره‌گردی رفته و حالا مالک ده در پی اوست که بداند این الماس را از کجا آورده است. الله‌داد هم از ترس مالک، شبانه زن و بچه‌اش را برمی‌دارد و به بیستون نقل‌مکان می‌کند و در روستای قرولی مستقر می‌شود.

چندی بعد الله‌داد و بختیار برای زیارت راهی کربلا می‌شوند. این سفر محمل مناسبی برای نقد باورها و آداب خرافیِ مذهبی از سوی نویسنده می‌شود و یکی از بهترین فصل‌های رمان است. کسب درآمد عرب‌ها از خرافه‌پرستی ایرانیان، خورده شدن استخوان‌های پوسیدۀ مردگانی که ایرانیان برای خاک‌سپاری به کربلا برده‌اند توسط خرها، بازار داغ زنان صیغه‌ای در مکان‌های زیارتی و کسب درآمد زیارت‌خوان‌ها از طریق آن‌ها از مواردی است که خداداده در خلال روایت این سفر به نقد آن‌ها می‌پردازد.

در حین بازگشت از این سفر است که خبر مرگ مظفرالدین‌شاه به بختیار و پدرش می‌رسد. در کرمانشاه نیز مثل اغلب نقاط دیگر ایران، سخن از مشروطه و مشروطه‌خواهی است. بختیار روزنامه‌های «صوراسرافیل» و «حبل‌المتین» را از طریق یهودی‌هایی که در بیستون دکان عطاری دارند یا مسافرانی که از بیستون عبور می‌کنند، تهیه می‌کند و می‌خواند و بعد از آگاهی از چندوچون مشروطه و آرمان‌های آن دل در گرو آن می‌بندد و از این‌که بالأخره با استقرار نظام مشروطه، شرایطی به وجود خواهد آمد که دهقانان و کارگران هم می‌توانند زندگی بهتری داشته باشند، خوشحال می‌شود. اما دیری نمی‌گذرد که تمام کسانی که یک روز دم از استبداد می‌زدند، رنگ عوض می‌کنند و فریاد مشروطه‌خواهی سر می‌دهند. گویی هیچ‌چیز تغییر نکرده است و تنها مستبدان این بار در قامت مشروطه‌خواهان قد علم کرده‌اند و تبعیض و غارت و چپاول این بار به اسم مشروطه و مشروطه‌خواهی انجام می‌شود.

در این ایام نابسامان، پدر بختیار به کردستان می‌رود تا سری به اقوام و خویشاوندانش بزند، اما در حین برگشتن و در بین راه چند راهزن او را می‌کشند. بختیار که بر اساس خوانده‌هایش از روزنامه‌ها تصور می‌کند با انقلاب مشروطه دیگر همه‌چیز بر محور قانون و عدالت است و می‌تواند قاتل پدرش را دستگیر کند و به اشدّ مجازات برساند، بعد از شنیدن خبر قتل پدرش، راهی عدلیۀ کرمانشاه می‌شود اما وقتی با واقعیت روبه‌رو می‌شود، می‌بیند هیچ‌چیزی عوض نشده است و بعد از دادن کلی رشوه به این و آن، در نهایت ناکام از دستگیری و مجازاتِ قاتلِ پدرش به روستا برمی‌گردد.

در همین ایام خبر می‌رسد که محمدعلی‌شاه در تقابل با مشروطه‌خواهان شکست‌خورده و به روسیه گریخته است و سالارالدوله، برادر او، در مناطق غرب کشور، ایلات و طوایف را گرد هم آورده تا بساط مشروطه و مشروطه‌خواهان را برچیند. سالارالدوله داوودخان کلهر را حاکم کرمانشاه می‌کند و قصد قشون‌کشی به تهران می‌کند. خان‌های اطراف راهی کرمانشاه می‌شوند تا به اردوی سالارالدوله بپیوندند و در این تقابل او را یاری دهند. یکی از خان‌هایی که قصد پیوستن به اردوی سالارالدوله دارد، باقرخان معروف به خان‌لُره است. او که با دار‌ودسته‌اش راهی کرمانشاه است، در بیستون شیرین، خواهر بختیار را می‌بیند و می‌پسندد و به زور او را برای یک شب عقد می‌کند، کام از او می‌گیرد و صبح هم طلاق می‌دهد. صبح روز بعد بختیار و مادر و خواهرش، سرشان را گل می‌گیرند و برای دادخواهی به کرمانشاه و دیوان‌خانۀ داوودخان می‌روند، اما جز تحقیر و توهین و بیرون راندن از دیوان‌خانه چیزی نصیبشان نمی‌شود. در همان حوالی، پیرزنی با نام باجی‌فاطمه آن‌ها را می‌بیند و به بختیار می‌گوید که دلال محبت است و برای سالارالدوله دختر جور می‌کند و می‌تواند شیرین را به عنوان دختری دوشیزه به سالارالدوله قالب کند و خودش و مادرش را هم در دربار او به کاری بگمارد. با وساطت باجی‌فاطمه این اتفاق می‌افتد. شیرین زن سالارالدوله می‌شود، بختیار در آبدارخانۀ سالارالدوله و مادرش هم به کلفتی و کنیزی در دربار مشغول می‌شود.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5109 1.06K
 
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش چهارم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

بعد از چهار ماه فعلگی، الله‌داد ناخوش می‌شود و به اسهال خونی مبتلا می‌گردد. بختیارْ پدر را پیش حکیم نصیر، یکی از طبیبان مشهور کرمانشاه، می‎برد، اما حال پدر خوب نمی‌شود و چنان ضعیف و ناتوان می‌گردد که یک روز کنار دیواری از پا می‌افتد. در این لحظه مردی فرنگی وضعیت نامساعد الله‌داد را می‌بیند و از روی ترحم و دلسوزی او و بختیار را به باغ خود می‌برد و مدتی از الله‌داد مراقبت می‌کند. حال الله‌داد اندک‌اندک رو به بهبود می‌گذارد و وقتی می‌خواهد با پسرش باغ را ترک کند، فرنگی به او لیره‌ای می‌دهد تا بفروشند و به زخم‌های زندگی‌اش بزند. الله‌داد و بختیار به بازار می‌روند تا با لیره‌ای که مرد فرنگی بهشان داده، برای جهان و شیرین خرید کنند، اما دکان‌دار به آن‌ها شک می‌کند که نکند به گنجی چیزی دست یافته باشند، برای همین داروغه را در جریان می‌گذارد و داروغه الله‌داد و بختیار را دستگیر می‌کند و نزد نایب‌الحکومه می‌برد. الله‌داد حقیقت ماجرا را تعریف می‌کند، اما نایب‌الحکومه حرف او را باور نمی‌کند و زندانی‌اش می‌کند.

بختیار دوباره به سراغ مرد فرنگی می‌رود و قضیه را برای او توضیح می‌دهد و از او کمک می‌خواهد. مرد فرنگی هم آشپزش را به همراه بختیار نزد امیرنظام گروسی می‌‎فرستد و به او اطلاع دهد که لیره را او به الله‌داد و پسرش داده است. در اینجای داستان بختیار تازه متوجه می‌شود که این مرد فرنگی کنسول انگلیس است. امیرنظام از کنسول انگلیس معذرت‌خواهی می‌کند، داروغه را تنبیه می‌کند، نایب‎الحکومه را عزل می‌کند و الله‌داد را آزاد می‌کند و یک پنج‌هزاری هم به او می‌دهد و از او می‌خواهد بختیار را برای نوکری در دربار بگذارد، اما الله‌داد که نام و آوازۀ بچه‌بازی امیرنظام گروسی را از دوستش، استاد علی بنا، شنیده است، این درخواست را رد می‌کند.

الله‌داد و بختیار به ده برمی‌گردند و مادر و دختر از دیدن آن‌ها بسیار خوشحال می‌شوند. مدتی بر همین منوال می‌گذرد تا این‌که دو ایل زوله و جمهور که از کوهستان‌های سردسیر همدان عازم مناطق گرمسیر کلهر و سنجابی هستند، از کنار روستای برناج می‌گذرند و بختیار برای شش ماه در ازای گرفتن مبلغی پول، برای چراندن بره‌ها، همراه ایل می‌شود و با آن‌ها راهی قشلاق می‌گردد. در این سفر ملای ده هم با ایل همراه می‌شود و بختیار در طول این سفر شش‌ماهه فرصت خوبی برای آموختن می‌یابد. شش ماه بعد که ایل دوباره قصد بازگشت به سردسیر را دارد، بختیار هم با آن‌ها به ده برمی‌گردد. او متوجه می‌شود پدرش در غیاب او، قهوه‌خانه‌ای در سر مسیر زائران کربلا باز کرده و وضعیت اقتصادی‌اش خیلی بهتر شده و توانسته یک گاو و چهارتا گوسفند بخرد و به ده دیگری نقل مکان کند. از قضا پدر بختیار دوباره مریض می‌شود. بختیار حکیمی نوظهور را که ساکن روستای همسایه است بر بالین پدر حاضر می‌کند و پدر این بار هم از این مهلکه جان سالم به درمی‌برد. در همین ایام است که فرمانفرما، ولیعهد فاتح قفقازیه، والی کرمانشاه می‌شود.
 
چندی بعد فردی به نام غلام‌ویس به روستا می‌آید و مردم را به کتیراچینی دعوت می‌کند. بختیار و خانواده‌اش به همراه دیگر روستاییان به کتیراچینی می‌روند. در این سفر، بختیار چون سواد دارد، منشی غلام‌ویس می‌شود. بعد از کتیراچینی، که درآمد چندانی هم ندارد، خانوادۀ بختیار به منطقۀ رودآور می‌روند و ساکن آنجا می‌شوند. پدر به زراعت و بختیار هم به پیله‌وری مشغول می‌شود. در این منطقه همدانی‌ها مشغول طلاشوری هستند و بختیار از طریق همین پیله‌وری مقداری خرده‌طلا و خرده‌نقره جمع می‌کند و به همدان می‌برد و می‌فروشد و چون در تویسرکان هر روستایی دکانی دارد و دوره‌گردی سود چندانی ندارد، با این سرمایه تصمیم می‌گیرد به همراه پدرش برای خریدوفروش کشک و پشم و روغن راهی لرستان شود تا شاید در آنجا سود بیشتری کسب کنند.
 
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Post #5107 1.53K
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش سوم)
◾️نویسنده: احمدعلی خداداده
◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف
◾️نوبت چاپ: اول
◾️محل چاپ: آمریکا
◾️ناشر: نقطه
◾️سال چاپ: ۱۳۹۵
◾️تعداد صفحات: ۳۳۲
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

رمان «روز سیاه کارگر» روایت زندگی پر از فقر و مسکنتِ دهقانی به نام بختیار است. بختیار، راوی داستان، برای ما تعریف می‌کند که در سال ۱۳۰۰ قمری، در خانواده‌ای کُرد و در یکی از روستاهای کردستان به دنیا آمده است. خانوادۀ او چهار عضو دارد: او، پدرش الله‌داد، مادرش جهان و خواهرش شیرین. دارایی این خانوادۀ تهیدست، یک خانۀ کوچک و‌ محقّر و دو گاو و هشت بز و یک الاغ است. پدر خانواده بر روی زمین‌های مالک کار می‌کند و مالک بخش وسیعی از محصولش را در عوض سهم مالکانه و انواع مالیات ریز و درشت برمی‌دارد.

یک روز الماس، کدخدای ده، به اهالی روستا خبر می‌دهد که فرستادۀ مالک برای دریافت سهم مالکانه از شهر آمده است. مردم به رسم همیشه پیشکش‌هایی برای او می‌برند، الله‌داد هم می‌خواهد یک بزغاله و نیم‌من روغن به او پیشکش کند، اما همسرش مخالف این باج‌دهی است. فرستادۀ مالک که از پیشکش ندادن الله‌داد ناراحت شده، وقتی بر سر خرمن او حاضر می‌شود تا سهم مالکانه را بردارد، به بهانۀ آمیخته بودن گندم با خاک، کتکش می‌زند و سرش را می‌شکند و کل خرمنش را مصادره می‌کند. جهان از الله‌داد می‌خواهد برای دادخواهی به سنندج برود و از فرستادۀ مالک در نزد اسدخان، مالک ده، شکایت کند. الله‌داد راهی سنندج می‌شود، اما اسدخان دستور می‌دهد او را به جرم این که به فرستاده‌اش تهمت ظلم و ستم داده، حسابی کتک بزنند. الله‌داد سرخورده و ناامید به ده برمی‌گردد و برای رهایی از ستم، شبانه از کردستان کوچ می‌کند و به مُلکِ منصورلشکرِ کلیایی می‌گریزند.

کدخدای روستای جدید خانه‌خرابه‌ای در اختیار الله‌داد و خانواده‌اش می‌گذارد و مقداری گندمِ نسیه هم برای مصرف زمستان بهشان می‌دهد. بختیار هم در کنار کمک به پدر و مادرش، نزد ملای ده مشغول تحصیل می‌شود. روستا عوض می‌شود، اما نظام ارباب و رعیتی عوض نمی‌شود؛ در اینجا هم ظلم و ستم به شکلی دیگر در جریان است. در اینجا نه‌تنها اربابان و مالکان به رعیت بیچاره رحم نمی‌کنند، بلکه گویا طبیعت هم با دهقان فلک‌زده سر سازگاری ندارد. گاومیری می‌آید و یکی از گاوهای الله‌داد می‌میرد و بارش تگرگ مزرعۀ گندمش را از بین می‌برد. پاییز فرامی‌رسد و کدخدا گندمی را که سال قبل به صورت نسیه به الله‌داد داده پس می‌خواهد و او که آه در بساط ندارد، ناگزیر چهار بز از هشت بزش را برای بازپس‌دادنِ قرضِ کدخدا می‌فروشد.

روزی درویشی با نام گرگ‌علی‌شاه به در خانۀ الله‌داد می‌آید و از مادر خانواده کمک طلب می‌کند. جهان به درویش می‌گوید که چیزی ندارند که به او بدهند، اما درویش عصبانی می‌شود و با عصایش در خانه را می‌شکند و بعد با چاقو خودش را زخمی می‌کند و به سنقر می‌رود و نزد حاکم شهر شکایت می‌کند. حاکم بدون بررسی ماجرا، جانب درویش را می‌گیرد و مأموران حکومتی به روستا می‌‌آیند و الله‌داد را به سنقر می‌برند و زندانی می‌کنند. چند روز بعد، بختیار و مادرش به سنقر می‌روند و با فروختن الاغشان موفق می‌شوند پدر را آزاد کنند. الله‌داد به روستا برمی‌گردد و باز تصمیم به کوچ می‌گیرد؛ البته او می‌داند که رعیت بدون اجازهٔ مالک و کدخدا حق ندارد از روستایی به روستایی دیگر مهاجرت کند و اگر به چنین کاری اقدام کند، مجازاتی سنگین در انتظارش خواهد بود، برای همین منتظر فرصتی مناسب می‌ماند. در همین حین، خبر می‌رسد که مردم کرمانشاه علیه شاهزاده ضیاء‌الدوله شوریده‌اند و او به امیرنظام گروسی تلگراف داده و قرار است امیرنظام گروسی، که توأمان حاکم کردستان و کرمانشاه است، به زودی از کردستان عازم کرمانشاه ‌شود و موکبش از کنار روستایی که الله‌داد و خانواده‌اش در آن ساکن‌اند بگذرد. الله‌داد این فرصت را غنیمت می‌شمرد و با موکب امیرنظام راهی کرمانشاه می‌شود و به این شکل دیگر کسی جرئت نمی‌کند به خاطر کوچ کردن پیگیرش شود. الله‌داد و خانواده‌اش به منطقۀ چَمچَمال می‌آیند و در روستای بَرناج ساکن می‌شوند و از کدخدای ده خانه‌ای می‌گیرند و تنها گاوشان را می‌فروشند و دو بز و مقداری گندم و ذرت و مایحتاجِ زندگی می‌خرند. سپس الله‌داد و بختیار برای فعلگی به کرمانشاه می‌روند، پدر مشغول عملگی می‌شود و بختیار هم در کنار کار در طول هفته، جمعه‌ها از هر ملایی که بیابد، خواندن و نوشتن می‌آموزد. در همین روزهاست که خبر ترور ناصرالدین‌شاه و به تخت نشستن مظفرالدین‌شاه در همه جا می‌پیچد.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Older posts →

About this channel

How can I read @mohsenahmadvandi without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for شعر، فرهنگ و ادبیات: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does شعر، فرهنگ و ادبیات have?
شعر، فرهنگ و ادبیات (@mohsenahmadvandi) has 3.9K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does شعر، فرهنگ و ادبیات know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →