#غزل_تازه
بهای خونِ مرا خاک خستهام پرداخت
که رود رود هدر رفت و کوه کوه گداخت
منی که ورد زبانم دعای باران بود
زمانه آب دهان روی صورتم انداخت
خوشا غزل که بریزم به ساغر اغیار
که در قبیلهی من هیچکس مرا نشناخت
تفو بر آن صحرایی که در فراخیِ او
الاغ بر تن اسبانِ سر بُریده بتاخت
امیدِ قصر شدن را به تیشهای بستم
که خشت خشت مرا خود خراب کرد و نساخت
پناه بردهام از شرّ قومِ خویش به خویش
کسی که از وطن خود شکست خورد، نباخت!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
Post #1095
5.24K
- ❤ 170