✍️از تونل چلاو تا شیراز دورهی سعدی
(بخش نخست)
ایران عزیز ما روزگار پیچیده و پریشانی را میگذراند. سلسلهای از وقایع تلخ ما را به این جنگ ویرانگر رساند. در چنین احوالی سخن گفتن از احوال، کار دشواری است. چون اگر بخواهی سرت پیش وجدانت بلند باشد و شرمندهی انصاف خودت نشوی باید به تمامی ابعاد مختلف و متضاد ماجرا اشاره کنی. کاری که هم هزینه دارد و هم فرصت و دقّت بسیار میطلبد. ساده کردن مسئله و یکسویه سخن گفتن کار هوچیگران و نان به نرخ روزخوران و فرصت طلبان است و صاحب این قلم بنا دارد هیچگاه افسار کلماتش را به دست چنین رذالتی ندهد.
زبان بریده به کنجی نشسته صُم بُکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
اما در این لحظه به مناسبت "اوّل اردیبهشتماه جلالی" که روز سعدی است میخواهم خاطرهای نقل کنم:
چند ماه قبل به همراه همسرم _که در آن وقت باردار بود_ جاده هراز را به سمت مازندران میرفتیم. نرسیده به آمل، در آستانهی شروع جنگلها، در دهانهی ورودی تونلی به نام چلاو همیشهی خدا ترافیک سنگین است. این شرایط دو سبب دارد. یکی آنکه جادهی دو خطّه ناگهان باریک میشود و دیگر آنکه به دلیل فعالیتهای معادنِ بسیار در کوههای آن منطقه، کامیونهای غولپیکر فراوانی در آن حوالی رفت و آمد میکنند.
در ترافیک، مسیر خودمان را به آرامی میرفتیم که یکی از کامیونها که سعی کرد بپیچد جلوی ما، گوشهای از بدنهاش به آینهی اتومبیل ما گرفت و آینه به طور کامل کنده شد. شیشهی پنجره را پائین دادم تا به او اعتراضی کنم. دیدم که راننده از کامیون پیاده شده. مردی لاغر و دراز با چشمهای گود رفته. دهانش کف کرده بود، میلهای در دست داشت و همینطور فحشهای رکیک میداد و به سمت ما میآمد. پیدا بود برای آنکه خسارت آینه را ندهد دستِ پیش را گرفته و میخواهد دعوا راه بیندازد. شیشه را بالا دادم که فحشها را همسرم نشنود. در دو سه ثانیه باید تصمیم میگرفتم که با این متجاوزِ بیادب چه کنم. کوتاه نیایم و خطراتش را به جان بخرم و هر جور هست خسارت آینه را از او بگیرم تا ادب شود؟ یا راه عافیت و سلامت پیش بگیرم؟ رسید به ما و سعی کرد درِ اتومبیل را باز کند. وقتی نتوانست با مشت به شیشه کوبید. کف از دهانش همینطور میریخت. نگاهی به چهرهی وحشتزدهی همسرم کردم و پایم را روی گاز فشردم و از مهلکه دور شدم. تا چند ساعت بعد حالم گرفته بود. آیا تصمیم درستی گرفته بودم؟ یارو موفّق شده بود با نمایشی که از بیادبی و خشونت به راه انداخته از پرداخت خسارت خطایش فرار کند و لابد حالا دارد به زرنگی خود میبالد و به ریش ما میخندد! لابد دفعهی بعد هم در چنین شرایطی همین رفتار را با کسی دیگر تکرار خواهد کرد. نکند بر دو راهیِ عزّت-ذلّت عافیت طلبانه راه ذلّت را برگزیده باشم!
این تردید با من بود تا همین روزهای جنگ. تجربههای تلخ درسهای بزرگ به آدمی میدهد. این روزها احوال پریشان مردم را که مینگرم، چشماندازِ آیندهی عاری از امیدِ پیشِ رو را که نگاه میکنم، میل افسار گسیخته به مهاجرت در میان کودکان و نوجوانان را که میبینم، برایم روشن میشود که آن روز در دهانهی تونل چلاو، عزّتمندانه ترین، شجاعانهترین و مسئولانهترین کار همان بود که من کردم. گرچه غرور مردانهام آسیب دید اما همسرم و کودک درون شکمش را از یک خطر بزرگ رهانیدم...
اما ربط این خاطره با سعدی چیست؟
.
.
.
(ادامه در بخش دوم)
@mohammadrezataheri
Post #1092
5.28K
- ❤ 60