(اگر در هوای کابین اختلالی پیش بیاید، ماسکهای اکسیژن برای شما خارج خواهد شد. لطفاً آنها را به این شکل روی دهان و بینی خود قرار دهید...)
این سخنان مهماندار بود، اولین باری که سوار هواپیما شدم. آن زمان کودکی بیش نبودم و برای زیارت حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) سفر میکردم.
به یاد دارم که با چه دقتی به این جملات گوش میدادم. بعد به محل قرار گرفتن آن ماسکها نگاه میکردم و در فکر فرو میرفتم که اگر قرار باشد پایین بیایند، چگونه و در چه شرایطی خواهد بود؟
من اینگونه بودم؛ اما مسافران دیگر انگار اصلاً توجهی به این حرفها نداشتند.
تعجب میکردم؛ چگونه به این سخنان اهمیت نمیدهند؟ اینها دستورالعملهای نجات در هنگام حوادث است؛ حوادثی که کم هم نیستند. اجرای همین دستورها گاهی مرز میان زندگی و مرگ است.
هواپیما به پرواز درآمد و من بارها و بارها به آن محل خیره میشدم و منتظر لحظهای بودم که ماسک اکسیژن سقوط کند...
منتظر ماندم... و منتظر ماندم...
تا اینکه خوابم برد.
هواپیما فرود آمد و هیچ اتفاقی نیفتاد.
در سفر بعدی نیز همان هشدارها و توضیحات تکرار شد و باز هم هیچیک از آن حوادث رخ نداد.
با گذشت زمان فهمیدم که این سخنان، هشدارهایی همیشگی و آموزشهایی برای ایمنی هستند:
اینگونه کمربند ایمنی بسته میشود و اینگونه باز میشود.
اینها محل خروجهای اضطراری هواپیما هستند.
و...
اما مشکل اینجاست که انسان هر بار بیشتر به این سخنان عادت میکند.
و هرچه بیشتر تکرار شوند، توجه به آنها کمتر میشود.
هشداری مهم که ناخواسته وارد یک گوش میشود و بیصدا از گوش دیگر بیرون میرود.
و تنها به یک بهانه نادیده گرفته میشود:
«این حرفها را بارها شنیدهایم.»
مادر به کودک خود میگوید:
«نگران نباش عزیزم... هیچ اتفاقی نمیافتد!»
اما ناگهان روزی حادثه رخ میدهد...
ماسکهای اکسیژن فرو میافتند...
و او نمیداند چگونه جان خود را نجات دهد؛ زیرا مدتها پیش شنیدن آن هشدارها را فراموش کرده است.
آنگاه پشیمان میشود؛
اما دیگر زمانی برای پشیمانی باقی نمانده است.
با خودم فکر کردم:
وضع انسان در برابر مسائل بزرگ زندگی نیز همینگونه است.
آخرت...
حساب...
قبر...
مرگ...
لحظه جان دادن...
و آزمونهای الهی...
آنها را بارها شنیده است، بیآنکه خود مستقیماً با آنها روبهرو شده باشد.
آنقدر شنیده که شنیدنشان به کاری عادی و روزمره تبدیل شده است.
در مجلس عزای دوستی یا عزیزی شرکت میکند؛ واعظ از قیامت و مرگ سخن میگوید.
سر تکان میدهد و چهرهای اندوهگین به خود میگیرد؛ اما این سخنان هنوز اثری واقعی بر جان او نگذاشتهاند.
چرا که مرگ را از خود بسیار دور میبیند.
بسیار دور.
و این پندها را نیز بارها شنیده است.
اما ناگهان همین حقیقتها روزی به سراغش میآیند.
آنگاه پشیمان میشود؛
اما دیگر زمان پشیمانی گذشته است.
#تأملات_سفر
Post #181
602