پایان رابطه عاطفی (۳)
در روانکاوی، اهمیت این پرسشها در یافتن پاسخهایی درباره گذشته نیست؛ مسئله، فهمیدن جایگاه آن رابطه در زندگی روانی ماست. ما معمولاً فکر میکنیم روایت نسبتاً منسجمی از روابط خود داریم؛ میدانیم چگونه آشنا شدیم، چه اتفاقاتی افتاد، چرا ناراحت شدیم و سرانجام چرا رابطه پایان یافت. بااینحال، این روایت آگاهانه لزوماً تمام ماجرا را در بر نمیگیرد. ممکن است دلایلی که برای انتخاب یک فرد بیان میکنیم، با نیروهایی که واقعاً ما را به سمت او کشاندهاند، یکسان نباشند. ممکن است از صمیمیت سخن بگوییم، اما در موقعیتهای واقعی از آشکارشدن خودمان بترسیم؛ خواهان استقلال باشیم، اما از فاصله دیگری احساس طردشدگی کنیم؛ یا از رابطهای شکایت کنیم که در آن دیده نمیشویم، درحالیکه خودمان نیز به دلایلی قادر به دیدن بخشهایی از دیگری نبودهایم. این تعارضها الزاماً نشانه فریبکاری یا ناآگاهی ساده نیستند؛ آنها میتوانند بیانگر کشمکش میان خواستههای آگاهانه، نیازهای عاطفی و انگیزههای ناهشیاری باشند که در انتخابها و رفتارهای ما حضور دارند. روانکاوی به دنبال این است تا روایت خودمان از رابطه را با تمام پیچیدگیها و تناقضهایش بازبینی کنیم. نه برای آنکه نسخهای نهایی و بینقص از گذشته بسازیم، بلکه برای آنکه بتوانیم میان آنچه اتفاق افتاده، آنچه احساس کردهایم، آنچه از دیگری فهمیدهایم و آنچه ناهشیارانه به تجربه افزودهایم، تمایز بگذاریم. در این مسیر، ممکن است بهتدریج بفهمیم چرا به این فرد جذب شدیم، چه چیزی در حضور او برایمان اهمیت داشت، چگونه به او نزدیک شدیم، در چه موقعیتهایی از او فاصله گرفتیم یا او را به فاصلهگرفتن واداشتیم، و چرا بعضی اتفاقات برای ما معنایی بسیار فراتر از ظاهرشان پیدا کردند. همچنین میتوانیم بفهمیم دیگری چگونه ما را تجربه میکرد، البته نه از طریق ادعای دانستن قطعی ذهن او، بلکه با بازاندیشی در تعاملات، گفتهها، رفتارها و سوتفاهمهایی که میان ما شکل گرفته بودند. این فرایند به ما کمک میکند تا سهم خودمان را در شکلگیری رابطه بشناسیم، بیآنکه مسئولیت انتخابها و رفتارهای دیگری را بر عهده بگیریم. میتوانیم بپذیریم که در جایی به دیگری آسیب زدهایم، جایی نتوانستهایم او را بفهمیم یا از مواجهه با نیازهایش گریختهایم؛ همانطور که میتوانیم ببینیم در کجا نادیده گرفته شدهایم، مرزهایمان نقض شده یا با رفتارهایی مواجه بودهایم که مسئولیتشان بر عهده طرف مقابل است. روایت یکپارچه، روایتی نیست که در آن همهچیز توجیه شود یا تمام ابهامها از بین بروند؛ روایتی است که در آن بتوانیم تجربه خود را با واقعیتهای دردناک، تناقضها و محدودیتهای دانستههایمان تحمل کنیم، بدون آنکه برای حفظ تصویری خاص از خود یا دیگری، بخشهایی از داستان را حذف کنیم. اهمیت این فهم زمانی روشنتر میشود که به روابط آینده فکر کنیم. چرا ممکن است با فردی تازه آشنا شویم، اما پس از مدتی خود را در همان موقعیتهای عاطفی آشنا بیابیم؟ چرا گاهی به آدمهایی جذب میشویم که دسترسپذیری عاطفی محدودی دارند، یا در رابطهای که امکان نزدیکی واقعی در آن وجود دارد، ناگهان احساس خفگی میکنیم؟ چرا ممکن است بارها برای بهدستآوردن تأیید دیگری تلاش کنیم، از بیان خواستههایمان بترسیم یا بهمحض احساس طردشدگی، رابطه را به میدان دفاع و حمله تبدیل کنیم؟ گاهی آدمها تغییر میکنند، اما جایگاههایی که در روابط اشغال میکنیم و شیوههایی که برای مواجهه با عشق، فقدان، صمیمیت و تعارض به کار میبریم، همچنان آشنا باقی میمانند. آنچه بهصورت ناهشیار حلنشده مانده است، ممکن است در رابطهای تازه، با چهرهای تازه و در شرایطی متفاوت، دوباره خود را نشان دهد. به همین دلیل، فهمیدن رابطه گذشته صرفاً برای پایاندادن به آن اهمیت ندارد؛ این فهم میتواند امکان متفاوتبودن رابطه بعدی را نیز فراهم کند. وقتی الگوهای خود را بهتر میشناسیم، شاید بتوانیم زودتر تشخیص دهیم که در حال تکرار چه موقعیتی هستیم، چه چیزی در ما فعال شده و چرا واکنشی آشنا در برابر اتفاقی تازه نشان میدهیم. ممکن است همچنان بترسیم، خشمگین شویم یا نیازمند تأیید دیگری باشیم، اما دیگر ناگزیر نیستیم هر احساس را به رفتاری تکراری تبدیل کنیم. میتوانیم بهجای سکوتکردن، نیاز خود را بیان کنیم؛ بهجای تفسیر فوری فاصله دیگری بهعنوان طردشدگی، درباره آن گفتوگو کنیم؛ و بهجای تلاش برای تغییر دیگری به تصویری که در ذهن داریم، او را بهعنوان فردی مستقل، با خواستهها و محدودیتهای خودش، ببینیم. تحلیل قرار نیست گذشته را پاک کند، دیگری را بهطور کامل برای ما قابلفهم سازد یا تمام پرسشها را به پاسخ برساند. گاهی بخشی از داستان برای همیشه مبهم میماند؛ ممکن است هرگز ندانیم دیگری دقیقاً چه احساسی داشته، چرا تصمیمی گرفته یا چه چیزی را به ما نگفته است.
Post #1707
166