سقراط در دفاعیه خود میگوید: "زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد." این جمله را بارها شنیدهایم؛ اما کمتر به این فکر کردهایم که چه وقت به سراغ آزمودن زندگی میرویم و چرا گاهی برای این کار تا آن اندازه صبر میکنیم که دیگر فرصتی برای تغییر باقی نمانده است. گمان میکنم هر انسانی، دستکم یک بار، ناگزیر با زندگی خود روبهرو میشود؛ به آنچه زیسته، انتخابهایی که کرده، رابطههایی که ساخته یا از دست داده و امکانهایی که هرگز به آنها مجال تحقق نداده است. اما این مواجهه همیشه از سر میل و آگاهی نیست. گاهی حادثهای، فقدانی، بیماریای یا نزدیکشدن به مرگ، ما را وادار میکند از بیرون به زندگیمان نگاه کنیم؛ گویی برای نخستین بار از خود میپرسیم آنچه تا کنون زیستم، چه بود؟ تراژدی درست از همینجا آغاز میشود؛ ممکن است انسان سرانجام زندگیاش را بفهمد، اما فهمیدن همیشه به معنای توانایی تغییر دادن نیست. گاهی تازه در آستانه پایان است که درمییابیم سالها مطابق میل دیگران زندگی کردهایم، از ترس ازدستدادن چیزی را حفظ کردهایم که دیگر نمیخواستیم، یا آنقدر درگیر رسیدن به فردایی بهتر بودهایم که فرصت زیستن در اکنون را از دست دادهایم. در چنین لحظهای، آگاهی میتواند روشنکننده باشد، اما الزاماً رهاییبخش نیست؛ زیرا زمان، برخلاف معنا، همیشه به عقب بازنمیگردد. روانکاوی را میتوان تلاشی برای به تعویق نینداختن این مواجهه دانست؛ فرصتی برای آنکه پیش از آنکه زندگی ما را به پرسش بکشد، خودمان جرئت کنیم درباره آن پرسش کنیم. نه برای آنکه گذشته را به محاکمه بکشیم یا از هر انتخابی پشیمان شویم، بلکه برای فهمیدن نیروهایی که بیآنکه بدانیم، مسیر زندگیمان را شکل دادهاند؛ میلهایی که از آنها گریختهایم، ترسهایی که به جای ما تصمیم گرفتهاند، رابطههایی که در آنها بارها یک رنج را تکرار کردهایم و آرزوهایی که شاید سالها پیش، بیآنکه متوجه باشیم، به خواستههای دیگران واگذارشان کردهایم. ما همیشه آنگونه که تصور میکنیم آزادانه زندگی نمیکنیم. گاهی آنچه انتخاب مینامیم، تکرار گذشته است؛ گاهی آنچه عشق میپنداریم، تلاشی برای ترمیم زخمی قدیمی است؛ و گاهی تمام عمر در پی چیزی میدویم که اگر لحظهای درنگ کنیم، درمییابیم حتی نمیدانیم چرا آن را میخواهیم. روانکاوی میکوشد این ناآگاهی را به موضوع اندیشه تبدیل کند؛ تا میان آنچه بر ما گذشته و آنچه از این پس میتوانیم با زندگیمان بکنیم، فاصلهای پدید آید. معنای روانکاوی را باید در همین فاصله جستوجو کرد؛ فاصلهمیان زندگیکردن و فهمیدنشیوه زندگیکردن؛ میان تکرار ناخواسته و انتخاب آگاهانه؛ میان روزهایی که صرفاً میگذرند و لحظههایی که واقعا در آنها حضور داریم. قرار نیست روانکاوی ما را از فقدان، خطا، رنج یا مرگ نجات دهد. هیچ تاملی نمیتواند زمان ازدسترفته را بازگرداند و هیچ شناختی تضمین نمیکند که دیگر اشتباه نکنیم. اما شاید بتواند کاری کند که پیش از رسیدن به پایان، اندکی زودتر متوجه زندگی خود شویم؛ پیش از آنکه دیگران را فقط از دریچه زخمهای گذشته ببینیم، پیش از آنکه ترس به جای ما انتخاب کند و پیش از آنکه روزی، در مواجههای ناگزیر با خویشتن، بفهمیم آنچه را میتوانستیم زندگی کنیم، تنها از کنارمان عبور دادهایم و دیگر فرصت چندانی برای زندگیکردن به شیوهای دیگر باقی نمانده است.
(امیررضا مینوییفر | رواندرمانگر تحلیلی)
@Minerva_channel
Post #1697
278