ورود به درمان دقیقاً میتواند از جایی شروع شود که فرد میپذیرد من آن کسی هستم که این زندگی را تجربه کردهام، اما ممکن است درباره معنای تمام چیزهایی که تجربه کردهام، به اندازهای که فکر میکنم ندانم. این همان جایی است که میتوان از عبور از یک موضع نارسیستیک حرف زد به این معنا که من دیگر خودم را معیار نهایی حقیقت درباره خودم و دیگران نمیدانم. تا وقتی هرچه من میگویم حقیقت نهایی باشد، اگر بگویم مشکلی ندارم، پس مشکلی نیست؛ اگر بگویم دیگری مقصر است، پس دیگری مقصر است؛ اگر بگویم رفتارم درست بوده، دیگر جایی برای بررسی باقی نمیماند. اما وقتی وارد درمان میشوم، کمکم حاضر میشوم این قطعیت را کنار بگذارم و بگویم: شاید چیزی که تجربه میکنم واقعی باشد، اما برداشتی که از آن دارم، تمام واقعیت نباشد. شاید من واقعاً زخمی شدهام، اما هنوز نفهمیدهام این زخم چه معنایی در زندگی من پیدا کرده است. شاید واقعاً با آدمهای خاصی مشکل دارم، اما هنوز نفهمیدهام چرا دوباره و دوباره وارد همین الگو میشوم. شاید واقعاً دیگری به من آسیب زده، اما هنوز نمیدانم این اتفاق چه تصویری از خودم و دیگران در من ساخته است. یکی از اولین اتفاقهایی که در ورود به درمان میتواند بیفتد، این است که آدم بین آنچه تجربه میکند و معنایی که به تجربهاش میدهد فاصله بگذارد. من قطعاً بهتر از هرکس دیگری میدانم چه چیزی را تجربه کردهام؛ میدانم چه چیزی من را ناراحت کرده، از چه چیزی ترسیدهام، چه کسی به من آسیب زده و چه احساسی داشتهام. این زندگی من است و روایت اولشخص آن هم متعلق به من است. اما این به این معنی نیست که هر برداشتی که از این تجربهها دارم، لزوماً حقیقت نهایی است. ممکن است من واقعاً احساس کنم کسی من را طرد کرده، اما اینکه او واقعاً قصد طرد من را داشته یا اینکه این رفتار برای من معنای طردشدن پیدا کرده، دو چیز متفاوت است. ممکن است فکر کنم آدم مستقلی هستم، اما هنوز ندیده باشم که بخشی از این استقلال شاید راهی بوده برای اینکه به کسی نیاز پیدا نکنم، وابسته نشوم یا از طردشدن نترسم. ممکن است سالها فکر کنم من مشکلی ندارم و مشکل از دیگران است و واقعاً هم به این باور رسیده باشم، اما چیزی که درمان برای من باز میکند این احتمال است که شاید من فقط آن بخشی از ماجرا را میبینم که با تصویری که از خودم ساختهام هماهنگ باشد. اینجا یک تغییر مهم اتفاق میافتد. من همچنان میگویم این تجربهی من است، اما دیگر با همان قطعیت نمیگویم پس معنای این تجربه را هم کاملاً میدانم. این تفاوت خیلی مهم است. چون انسان فقط تجربه نمیکند؛ درباره تجربههایش هم روایت میسازد و بعد، کمکم ممکن است روایت خودش را با واقعیت اشتباه بگیرد. درمان قرار نیست تجربهی من را از من بگیرد. اتفاقاً تجربهی من نقطهی شروع است. چیزی که قرار است مورد بررسی قرار بگیرد، معنایی است که من از آن تجربه ساختهام؛ روایتی که درباره خودم، دیگران و جهان شکل دادهام و شاید سالها بدون اینکه متوجه باشم، بر اساس همان روایت زندگی کردهام. به همین دلیل ورود به درمان، در یک معنای عمیق، ورود به یک وضعیت "نمیدانم" است؛ نه اینکه هیچ چیز درباره خودم نمیدانم، بلکه میپذیرم ممکن است چیزهایی درباره خودم وجود داشته باشد که هنوز نمیبینم. و همین پذیرش، یکی از مهمترین اتفاقهای درمان است اینکه فرد از موضع من میدانم چه کسی هستم و مشکل کجاست به موضع من میدانم چه چیزی را تجربه میکنم، اما آمادهام ببینم چه چیزهایی را درباره خودم هنوز نمیدانم نقل مکان کند.
(امیررضا مینوییفر | رواندرمانگر تحلیلی)
@Minerva_channel
Post #1680
1.37K