TGViewer
Channel Public Channel
میم. معلّق

میم. معلّق

@mimmoallagh

نه فقط بین ترس و امید
یا پزشکی و ادبیات،
بین شعر و ویرایش و داستان‌نویسی و زبان‌شناسی معلّقم

و البته
میمِ مولوی هم نیستم!

#رزیدنت_زنان

https://t.me/mimmostanad

http://t.me/HidenChat_Bot?start=175370828
Subscribers
1.41K
Photos
897
Videos
54
Links
106

Showing posts older than #3623 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #3622 599
میم. معلّق Voice message
دارن رگباری تو گروه‌ برای کارهای نکرده، گنده بارم می‌کنن و یه‌جوری بی‌حوصله و بی‌اعصابم که می‌دونم نمی‌تونم معقول توی گروه جواب بدم که بیخ پیدا نکنه ولی به هر کسی، یعنی اون دوسه‌چهار نفری که فکر می‌کنم توی این موقعیت می‌تونم باشون مشورت کنم، که زنگ می‌زنم هیچکدوم برنمیدارن.
  • ❤ 25
  • 🗿 4
Post #3621 567
از #سری_ماجراهای_شخمی_رزیدنتی
این قسمت: سال‌بالاهای عقده‌ای، دعواهای بیهوده، آدم‌های حقیر، حیف یک ثانیه که صرف این‌ها بشه.
  • ❤ 26
Post #3620 646
سما

هفتادوچهار.

رویِ دیگهٔ رشتهٔ ما، از بعد زایمان‌اولی‌ای که پدرتو در میاره و بهت فحش می‌ده و لگد می‌زنه و از تخت زایمان خودشو آویزون می‌کنه و تهش کمرت خشک می‌شه تا اپی‌زیوتومی‌شو بدوزی:
  • ❤ 42
Post #3619 629
کشیک صدوچهل‌ویک

۱۹ مهر ۰۵
  • ❤ 15
  • 🗿 2
Post #3618 867
کشیک صدوچهل

۱۶ مهر ۰۵
  • ❤ 17
  • 🗿 1
Post #3617 1.08K

Forwarded from کوچه باغ متاستاز

یکی از بیمارانم امروز، با غصه‌هایش چاق شده بود...
کسی در درونم زمزمه کرد: غمباد!

دیگری را دیدم؛ بعد از جراحی تومور مغزش، کلمات را گم میکرد...
با خودم گفتم: غم یاد!

مرد عاشقی را دیدم که یک بار برای جور کردن هزینه جراحی همسر بیمارش، زندان رفته بود.
به پوزخندِ تومورِ عود کردهٔ همسرش در عکسهای ام آر آی خیره شدم و زمزمه کردم: غم‌یار!

پسری را دیدم که حسرتِ پولِ نداشتهٔ داروهای درمان سرطان پدرش را اشک می‌ریخت...
با خودم گفتم: غم‌بار!

در همین پاییز بی باران غمزده، دوستی پیام داد: وجهی برای کمک به بیماران سرطانی، از سوی جمعی از انسان‌دوستان واریز شده ...

ندایی با دلم گفت: در میانهٔ این همه غم تا هنوز هم راهی هست برای تیمار درد آدمها، من به طرز غریبی، غمشادم!

https://t.me/metastatic
Telegram کوچه باغ متاستاز اندیشه های خوش خیم در هجوم خرچنگ ها دکتر سمیرا رزاقی متخصص رادیوتراپی و آنکولوژی @Samira_raz تلگرام https://instagram.com/dr_samira_razzaghi اینستاگرام
  • ❤ 31
Post #3616 1.1K
اغلب سال‌بالاهامو دوست دارم یا حداقل مشکلی باشون ندارم.
ولی همون انگشت‌شمار سال‌بالاهایی که ازشون متنفرم می‌تونن کشیکو به کثافت بکشن.
  • ❤ 37
  • 🗿 5
  • 😁 4
  • 🔥 2
Post #3615 1.1K
توی رزیدنتی هیچی، هیچی، هیچی بدتر از سال‌بالای احمق بی‌سواد به‌دردنخوری که مجبوری ازش اردر بگیری و بش کار تحویل بدی نیست‌.
  • ❤ 47
  • 🔥 4
  • 🗿 3
Post #3614 1.11K
کشیک صدوسی‌ونه

۱۲ مهر ۰۵

اینقدر شلوغ و کثافت اورژانس رو تحویل گرفتم که یادم رفت بگم.
  • ❤ 25
  • 🔥 2
Post #3613 1.08K
میم. معلّق قهوه نداشتم، چند قلپ هایپ ✔️ ظرف‌ها و دستمال‌کشی آشپزخونه ✔️ (ولی چقدر گاز کثیفه! اصلاً شایسته‌ی خونۀ من نیست که این گازش باشه. یه روز دیگه باید حسابی تمیزش کنم.) لباس‌ها ✔️ گردگیری ✔️ (کی فکرشو می‌کرد یه روز کتاب‌های من، کیبورد قشنگ کلیک‌کلیکی من اینقدر بی‌استفاده…
درس و جارو موند؛
ولی برای اولین روز بعد از مدت‌ها برنامه روزانه نوشتن، تیک‌خوردن هشت‌ مورد خیلی خوبه ✌️
  • 🔥 39
  • ❤ 10
  • 🗿 1
Post #3612 1.21K
کتابی که نشون کرده بودم بخرم، در راستای آخرین پلات رمانی که قبل رزیدنتی داشتم روش کار می‌کردم و به‌جاهای خوبی رسیده بودم و گرچه یه ساله فرصت نکردم سمتش برم با تجربه‌های رزیدنتی زنان، پلاتم توی ذهنم پرورده‌تر و عمیق‌تر شده.
  • ❤ 33
  • 🔥 5
Post #3611 975
میم. معلّق امروز بعدازظهر شده قهوه هم بخورم، نمی‌خوابم. یکی‌دو ساعت برای کنفرانس سه‌شنبه درس می‌خونم و مطالب گرند هفته پیشم رو هم خلاصه می‌کنم. خونه رو گردگیری می‌کنم، جارو می‌زنم، ظرف‌ها رو می‌شورم و لباس‌ها رو از روی بند جمع می‌کنم. بعد می‌رم بیرون‌ سریع چیزمیزهایی…
قهوه نداشتم، چند قلپ هایپ ✔️
ظرف‌ها و دستمال‌کشی آشپزخونه ✔️
(ولی چقدر گاز کثیفه! اصلاً شایسته‌ی خونۀ من نیست که این گازش باشه. یه روز دیگه باید حسابی تمیزش کنم.)
لباس‌ها ✔️
گردگیری ✔️
(کی فکرشو می‌کرد یه روز کتاب‌های من، کیبورد قشنگ کلیک‌کلیکی من اینقدر بی‌استفاده بشن که روشون خاک بشینه؟)
(یه روز باید کشوها رو هم مرتب کنم.)
آشغال‌ها ✔️
خرید ✔️
(علاوه بر مایحتاج و کتاب نشون‌کرده‌م، یه عینک‌دودی هم برای خودم خریدم چون از دم ساعت/عینک‌فروشی محبوبم رد شدم و دادم باتری ساعتمو عوض کنه که این عینکه چشممو گرفت!)
اتو ✔️
حمام ✔️
  • 🔥 30
  • ❤ 8
  • 🗿 1
Post #3610 928
میم. معلّق اینو که تا نصفه نوشته بودم رفتم اتاق سونو، کنار استاد محبوبم دوتا سونو بیومتری و چندتا بقایای بارداری و اکرتا و... انجام دادم. انرژیم برگشت. بهم گفت فردا هم ساعت ۱۰ منتظرم می‌مونه تا برم، سونوها رو بده دستم.
الان یادم افتاد بعد سونو بیومتری که استاد شک داشت چیزی که من گرفتم درست باشه، چون بچه ماکروزوم (درشت به نسبت سن بارداری) دراومده بود، یه فوت کوزه‌گری برای وقت‌های که به بیومتریمون شک می‌کنیم بم یاد داد. نکته‌هه پایان‌نامهٔ فلوشیپش بود. بعد گفت اینو به هیشکی نگو، بذار از این حقه‌های یواشکی باشه که یه‌جایی رو کنی همه فکر کنن خیلی خفنی. 😅
  • ❤ 37
  • 😁 6
  • 🔥 1
  • 🗿 1
Post #3609 924
میم. معلّق امروز بعدازظهر شده قهوه هم بخورم، نمی‌خوابم. یکی‌دو ساعت برای کنفرانس سه‌شنبه درس می‌خونم و مطالب گرند هفته پیشم رو هم خلاصه می‌کنم. خونه رو گردگیری می‌کنم، جارو می‌زنم، ظرف‌ها رو می‌شورم و لباس‌ها رو از روی بند جمع می‌کنم. بعد می‌رم بیرون‌ سریع چیزمیزهایی…
قهوه‌‌م توی خونه تموم شده که. 😐
اینم یادم باشه بخرم.
  • ❤ 21
  • 🗿 4
  • 🔥 2
Post #3608 920
میم. معلّق امروز بعدازظهر شده قهوه هم بخورم، نمی‌خوابم. یکی‌دو ساعت برای کنفرانس سه‌شنبه درس می‌خونم و مطالب گرند هفته پیشم رو هم خلاصه می‌کنم. خونه رو گردگیری می‌کنم، جارو می‌زنم، ظرف‌ها رو می‌شورم و لباس‌ها رو از روی بند جمع می‌کنم. بعد می‌رم بیرون‌ سریع چیزمیزهایی…
هر کدوم رو انجام دادم همینجا تیک می‌زنم، حواستون باشه.
  • 🔥 29
  • ❤ 8
  • 😁 3
Post #3607 980
امروز بعدازظهر شده قهوه هم بخورم، نمی‌خوابم.
یکی‌دو ساعت برای کنفرانس سه‌شنبه درس می‌خونم و مطالب گرند هفته پیشم رو هم خلاصه می‌کنم.
خونه رو گردگیری می‌کنم، جارو می‌زنم، ظرف‌ها رو می‌شورم و لباس‌ها رو از روی بند جمع می‌کنم.
بعد می‌رم بیرون‌ سریع چیزمیزهایی رو که لازم دارم می‌خرم، یه سر کتاب‌فروشی محبوبم توی این منطقه هم می‌زنم و اون کتابی که نشون کردم می‌خرم.‌ دم راهم آشغال‌ها رو هم می‌ذارم دم‌در.
بعد دوش می‌گیرم و لباس‌های فردام رو اتو می‌کنم و بیدار نمی‌مونم تا دوازده الکی توی اینستا و یوتیوب نمی‌چرخم. زودتر ساعت ده‌یازده می‌خوابم.
  • ❤ 40
  • 🗿 4
  • 🔥 3
Post #3606 856
میم. معلّق چهارشنبه که پست‌کشیک و خسته بودم یادم رفت به بابام زنگ بزنم. بابا و خواهرهام هم حساب‌کتاب کشیک‌هام از دستشون در رفته بود و فکر کرده بودن بیمارستانم بهم زنگ نزدن. الان بابام با اینکه تازه یه هفته است برگشته خونه، عذاب‌وجدان گرفته و گفته می‌خوام یکشنبه‌دوشنبه…
اینو که تا نصفه نوشته بودم رفتم اتاق سونو، کنار استاد محبوبم دوتا سونو بیومتری و چندتا بقایای بارداری و اکرتا و... انجام دادم. انرژیم برگشت.
بهم گفت فردا هم ساعت ۱۰ منتظرم می‌مونه تا برم، سونوها رو بده دستم.
  • ❤ 27
  • 🔥 4
  • 🗿 1
Post #3605 964
چهارشنبه که پست‌کشیک و خسته بودم یادم رفت به بابام زنگ بزنم. بابا و خواهرهام هم حساب‌کتاب کشیک‌هام از دستشون در رفته بود و فکر کرده بودن بیمارستانم بهم زنگ نزدن.
الان بابام با اینکه تازه یه هفته است برگشته خونه، عذاب‌وجدان گرفته و گفته می‌خوام یکشنبه‌دوشنبه باز برم اهواز.
فکر می‌کردم تعداد کشیک‌هام کمتر بشه خیلی کارها می‌کنم. درس می‌خونم، کتاب می‌خونم، ادیت اورباد رو تموم می‌کنم.
ولی هنوز همون اندازهٔ کشیک‌های پشت‌سرهم تابستون کسل و بی‌حوصله‌م. هنوز از بعد تعطیلات تابستونم که ده روزی خونه خالی بود، انرژی نداشتم خونه رو گردگیری کنمو روی قفسه‌کتاب و کیبورد و میز و همه‌جا یه‌وجب خاک نشسته‌. هنوز چندتا وسیله لازم برای خونه رو نرفتم بخرم. هنوز کفش کرمیم که یک‌ ماه پیش سر زایمان خونی شد رو نشستم. ژورنالمو سر یه‌ساعت خوندن و اسلایدشو جمع کردم ولی پس‌فرداش که گرند داشتم درباره پیلونفریت رو می‌خواستم به استاد القا کنم که گفته بودم چون ژورنال دارم نمی‌تونم برای این گرند آماده بشم ولی استاد یادش بود که اوکی داده‌م. خلاصه با هر چی اطلاعات قبلی خودم داشتم و شرح‌حال مریض و کمک‌ها و تقلب‌رسوندن‌های استاد محبوبم گرند هم به‌خیر گذشت ولی بم گفتن این هفته هم کنفرانس درباره سرکلاز بدم و هنوز از این یکی هم حتی یه‌خط نخوندم.
دارم پرحرفی‌ می‌کنم که بگم چقدر بی‌حوصله‌م. از دوماه پیش دیگه نوبت تراپی نگرفتم و حتی پول سه جلسه آخر رو هم یادم رفته بریزم. هزارویک اتفاق جالب این‌مدت توی بیمارستان بوده که حوصله نداشتم اینجا تعریف کنم. حتی اولین سزارینم رو چون مامانم نبود که از همون بیمارستان هنوز گان‌درنیورده بش زنگ بزنم و ذوقمو بکنه، دل‌ودماغ نداشتم به کس دیگه‌ای خبر بدم و به بابام و خواهربرادرهام هنوز نگفتم اولین بچهٔ سزارینیم رو چند روز پیش دراودرم. تماس‌هام با خوانواده از دوسه دقیقه بیشتر نمی‌شه و چندین ماهه به دوست‌هام زنگ نزدم و پیام هم ندادم.
تراپیستم هر دفعه که بعد یکی‌دوماه باش جلسه می‌گیرم می‌گه اشکال نداره و بعد سوگ بزرگ و اتفاقات سال قبلت به خودت اجازه بده حالت خوب نباشه، به خودت فرصت برای بهبود بده.
ولی من فکر می‌کنم بابام اون دفعه حق داشت که دعوام کرد گفت این چه برنامه زندگیه برای خودت درست کردی. به بابام حق می‌دم نگرانم باشه و هی تندتند بیاد اینجا چند روز بمونه چون می‌دونه وقتی اون نیست حتی یه قلپ چایی و دوتا لقمه غذای درست هم نمی‌خورم توی خونه. شبیه یه تیکه گوشت لخم از روی تخت می‌افتم روی تشک و از روی تشک می‌افتم روی کاناپه و هیچ کار نمی‌کنم. خیلی کاری کنم یه پادکستی گوش بدم یا فیلم ببینم.
باید جمع کنم خودمو دیگه!
واقعاً اینجوری نمی‌شه. حالم داره از خودم به هم می‌خوره.
این، من نیستم!
این، اصلا من نیستم.

#معلق‌نویسی
  • ❤ 71
  • 🔥 3
  • 🗿 2
Post #3604 763
کشیک صدوسی‌وهشت

۹ مهر ۰۵
  • ❤ 16
Post #3603 928
امیرعلی

هفتادوسه.
  • ❤ 27
  • 🗿 6
  • 🔥 3
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →