قرار نبود اول و سوم مهر من کشیک باشم و قرار نبود این ماه من روتیشن اون بیمارستانی باشم که ساعت آف بعدازظهرش از همهٔ پوزیشنها دیرتره ولی شد. اینها هیچکدوم مهم نیست. میگذره. مثل همهٔ این روزهایی که گذشت. دیشب ولی یه ساعت داشتم وسط لیبر جلوی اینترن هقوهق گریه میکردم. اندازهٔ یه مو فاصله داشتم با اینکه زنگ بزنم مرکز مشاوره دانشگاه و بگم من دیگه نمیکشم. الان؟ میدونم قراره جونم در بیاد تا این ماه هم بدون سالپایین و با اینترنهای جدید و با این برنامه افتضاح بگذره. دیگه... همین. فعلاً.
میم. معلّقکشیک صدوبیستونه ۲۰ شهریور ۰۵ دیشب رسیدم اهواز، در حالی که سرما خوردم و تبلرز داشتم، با خونهٔ مدفون زیر گردوخاک مواجه شدم و جنازهٔ دوسهتا سوسک. داشتم بهزور خودم و خونه و وسایل رو جمعوجور میکردم که دیدم ساعت یکونیم شب شد و تا اومدم بخوابم یه بچهمارمولک…
من هنوز نه وقت کردم، نه جرئت که این کاسه و کتابهای روش رو بردارم، بعد الان لِه و کوفته برگشتم خونه در دستشویی رو باز کردم دیدم دوتا سوسک زندهٔ گنده اونجاست. تا حالا تو این خونه سوسک ندیده بودم. الان بهقدری پیفپاف و سم زدم توی دستشویی و درشو بستم که خودم به سرفه افتادم و منتظرم چند دقیقه دیگه برم آب بگیرم جسد سوسکها برن. خدایا تو رو خدا این تهوتوهِ سالیکی هی جونورهای موذیت رو نفرست خونهٔ من!
ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلیتوی کانال نگاران، نامهی غزاله علیزاده به محمدرضا نظامشهیدی رو خوندم که نوشته بود: ‏دلم نمیخواهد از این خاکدان بروم. به چند دلیل نازک. از مهمترینهایش، رنگ پیراهنها و کفشهای بندی و شیشههای عینک توست... چشمم گیر کرد روی عبارت دلیل نازک. به این فکر…
میشه این زیر، دلیلهای نازکتون برای اتصال به زندگی رو بنویسین، پستکشیک بیام بخونمشون، رقیق بشم؟