TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.55K subscribers
Post #881 61
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۵
برای: برای پدرم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

پدر آسمانی من...
نمی‌دانم آن بالا، جایی که هستی، صدای من به تو می‌رسد یا نه... اما امشب دلم می‌خواهد برایت نامه بنویسم؛ نامه‌ای که شاید باید سال‌ها پیش می‌نوشتم.
بابا... من فقط هشت سالم بود وقتی رفتی. آن‌قدر کوچک بودم که حتی نمی‌فهمیدم «برای همیشه رفتن» یعنی چه. نمی‌دانستم مرگ یعنی دیگر صدایت را نمی‌شنوم، دیگر دستت را نمی‌گیرم، دیگر آغوشت پناه من نیست و دیگر نمی‌توانم یک روز به خانه بیایم و با دیدنت خیالم راحت شود که بابا هست...
من هشت ساله بودم... و شاید هنوز هم یک گوشه از وجودم همان دختر هشت‌ساله‌ای است که گاهی دلش می‌خواهد فقط یک بار دیگر سرش را روی سینه‌ات بگذارد
گاهی آدم برای کسی که خیلی زود از دستش داده، فقط دلتنگ نیست؛ برای تمام لحظه‌هایی که می‌توانست با او داشته باشد و نداشت هم گریه می‌کند. برای آغوش‌هایی که نصفه ماند، حرف‌هایی که گفته نشد، و کودکی‌ای که مجبور شد زودتر از موعد با نبودن پدر کنار بیاید...
و می‌دانی قشنگ‌ترین قسمت ماجرا چیست؟
آن دختر هشت‌ساله هنوز در وجودت هست.
همان دختری که شاید آن زمان نمی‌دانست پدرش چقدر دوستش داشته، اما امروز می‌تواند به او بگوید:
«بابا، من هنوز دختر کوچولوی توام... فقط کمی بزرگتر و قوی شده‌ام آن قدر قوی ، که در نبودت یاد گرفتم که پوست کلفت شوم» 🥹❤️
بابا، یک سؤال سال‌هاست در قلبم مانده: تو چقدر من را دوست داشتی؟
کاش آن روزها می‌فهمیدم. کاش می‌دانستم هر بار که نگاهم می‌کردی، چقدر دوست داشتن در آن نگاهت بود. کاش بیشتر بغلَت می‌کردم. کاش بیشتر می‌گفتم «بابا دوستت دارم». کاش می‌دانستم آخرین باری که صدایت را می‌شنوم، آخرین بار است...
من خیلی چیزها را از آن سال‌ها به یاد ندارم، اما دلتنگی‌ات را خوب به یاد دارم.
بزرگ شدم، بابا... خیلی بزرگ شدم. روزهایی آمد که دلم می‌خواست تو باشی و ببینی من چه شده‌ام. روزهای سختی بود که فقط یک جمله از تو می‌توانست آرامم کند: «دخترم، نترس... من هستم.»
اما تو نبودی...
گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر زنده بودی، اگر دستم را می‌گرفتی، اگر بزرگ شدنم را می‌دیدی، اگر موفقیت‌هایم را می‌دیدی، اگر روزهایی را که شکستم می‌دیدی... چه می‌گفتی؟
نمی‌دانم چرا زندگی فرصت نداد جواب این سؤال‌ها را از خودت بپرسم.
اما امشب می‌خواهم باور کنم که آن سوی این دنیا، جایی در آسمان، هنوز پدرم هست و شاید از همان‌جا مرا می‌بیند.
بابا... اگر صدایم را می‌شنوی، بدان که دختر کوچکت هنوز تو را دوست دارد. حتی اگر خیلی از خاطراتمان را فراموش کرده باشم، قلبم تو را فراموش نکرده.
و اگر روزی از خودت پرسیدی که آیا دخترت فهمید چقدر دوستش داشتی یا نه، جوابم این است:
نه بابا... آن موقع نفهمیدم. من فقط هشت سالم بود. اما امروز، بعد از این همه سال، می‌فهمم که نبودنت چقدر بزرگ بود... و شاید همین دلتنگیِ عمیق، خودش نشانه‌ای باشد از اینکه حضورت چقدر برایم عزیز بوده.
دلم می‌خواهد یک روز، هر وقت که قسمت بود، دوباره تو را ببینم.
آن روز دیگر هشت ساله نیستم... اما قول می‌دهم وقتی به آغوشت رسیدم، برای تمام آن سال‌هایی که نتوانستم، محکم بغلت کنم.
و شاید فقط یک جمله بگویم:
«بابا... بالاخره پیدات کردم. دلم خیلی برایت تنگ شده بود.»
دختر کوچکت، که هنوز بعد از این همه سال، دلش برای بابایش تنگ می‌شود... ❤️


امضا: یوتابان
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 2
More from @midnight_post
  1. Sep 29, 2026تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۴ برای: برای آفرینش و غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس…
  2. Sep 29, 2026تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۲ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… از خود و هرچه هس…
  3. Sep 29, 2026تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۱ برای: Cloud سلام ، راستش من دارم این روزا تجربه میکنم قبلا خ…
  4. Sep 29, 2026تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب ک…
  5. Sep 29, 2026تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۸ برای: زینب خدا؛ حضوری بی تعصب و مهربان در همه جا دارد... جای…
  6. Sep 29, 2026تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۰ برای: زمزمه ناگفته نماند که یک سال دوری برای من هیچ خوش شانس…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →