تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: داستانی کوتاه
قصه:
داستان من تو اینجا تمام میشودعمری کوتاه دارد ای کاش تو میماندی تا که این داستان طولانی شود و همه از ما بگویند آری از ما
مایی که خنده بر لبانمان بود مایی که همه در حسرت زندگیمان بودند اما تو رفتی و مردم چیز های دیگری میگویند وقتی که بودی هرجا حرفی از قشنگی زندگی میشد ما رو مثال میزدند حالا مارا به شیوه دیگر مثال میزنند
من تورا دوست داشتم همانند همان اولین گلی که برایم خریده بودی هرزمان که نگاهش میکردم خنده از لب هایم کنار نمیومد وهروز ازش مراقبت میکردم وتو میگفتی آدم با چند تا گل آنقدر خوشحال میشه تو که همیشه گل میگیری برای خودت و من میگفتم این گل فرق دارد چون تو برایم خریده ای تا این که گل پژمرده شد و من هر چقدر اب گل راعوض کردم دوباره بر نگشت اما اون گل خشک را به دیواراتاقم زدم همانند تو که در دیوار قلبمی درسته که تو رفته ای اما من هنوز هربار که آن گل را میبینم لبخند میزنم لبخندی از درد
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #472
717
- ❤ 1
- 🌚 1