نویسندگانی که ما آنها را جاودانه یا خوب مینامیم یک ویژگی مشترک و بسیار مهم دارند: آنها از جایی میآیند و شما را به آنجا فرامیخوانند، و شما این را نه با عقل، بلکه با تمام وجودتان حس میکنید، و اینکه آنها مقصد خاصی دارند مثل سایهٔ پدر هملت که بدون دلیل ظاهر نشده و بدون دلیل نیست که اذهان را برمیآشوبد. برخی از آنها، بسته به حد و اندازهشان، مقاصد نزدیک دارند __ بندگی، آزاد ساختن وطن، زیبایی یا خیلی ساده ودکا __ برخی دیگر مقاصدی دور دارند: خدا، زندگی پس از مرگ، سعادت انسانها و چیزهایی از این دست: بهترین آنها واقعگراهایند و زندگی را آنچنان که هست توصیف میکنند، اما از آنجا که هر سطر عصارهٔ آگاهانهای است از آن مقصد، شما علاوه بر اینکه زندگی را آنگونه که هست احساس میکنید، همچنین آن را آنگونه نیز که باید باشد به احساس درمیآورید، و این است که مجذوبتان میکند. اما ما چه میکنیم؟... ما زندگی را آنطور که هست توصیف میکنیم و دیگر هیچ... اینقدر ما را با شلاق نزنید. ما نه مقاصد نزدیک داریم و نه دور، قلبهایمان خالی است. ما هیچ سیاستی نداریم، هیچ اعتقادی به انقلاب نداریم، خدایی نداریم، از اشباح نمیهراسیم، من شخصاً نه از مرگ میترسم و نه از کور شدن. کسی که هیچ نمیخواهد، امیدی به چیزی ندارد و از هیچ چیز نمیهراسد، چنین کسی نمیتواند هنرمند باشد. این که آیا این یک بیماری است یا نه __ اسم گذاشتن اهمیتی ندارد، بلکه آنچه مهم است اعتراف به موقعیتی است که در آن بهسر میبریم.
۲۵ نوامبر ۱۸۹۲ به آ. س. سوورین
آنتون پ. چخوف
سهراب برازش
Post #6677
481
Forwarded from زاویه (Omid Ansari)