TGViewer
Channel Public Channel
مهرداد رحمانی | در عالم مولانا

مهرداد رحمانی | در عالم مولانا

@mehrdad_rahmani4

ما را به میان ذره‌ها جوی


ارتباط:
@MehrdadRahmani44


ابتدای کانال:
https://t.me/Mehrdad_Rahmani4/11
Subscribers
1.25K
Photos
85
Videos
9
Links
37
Recent Posts 20 shown
Post #450 197
🕯 هرچه گوید مردِ عاشق بویِ عشق
از دهانش می‌جهد در کویِ عشق

«مثنوی، دفتر اول»

هشتم مهرماه، تولد مولانا مبارک.

او که عاشق بود و هرچه گفت از عشق بود.

دوست داشتنِ مولانا به میزان «مولانا شدن» است.

و مولانا شدن یعنی «عاشق شدن»

یعنی از خودبینی و خودخواهی برخاستن و دروازه‌های قلبِ خویش را به همهٔ عالم گشودن.

مولانا شدن یعنی همانی که در حقِ شبان در دفتر دوم سرود:

ایمنی وز تو جهانی در امان...

مولانا شدن یعنی در «صلح» بودن با خویش و با جهان.

@mehrdad_rahmani4
Post #449 378
🕯شمس تبریزی شخصیتی بی‌پرده و بی‌پرواست؛
در باطنش چیزی نیست جز آنچه بر ظاهرش جاری می‌شود.
یک‌تا و یک‌تو و یک‌دله است.
مرغِ تعلقش بر بامی لانه نمی‌کند؛
و خوف و حُزن و واهمه وجودش را فرا نمی‌گیرد.
شمس دلیر است و غنی.
رخ در رخ عدم دارد و از آن روی برنمی‌تابد.
در برابر نفاق، قهّار است و می‌سوزاند؛ و در برابر یکدلی لطیف است و می‌پروراند.
شمس شیخ‌گیر است اما بر همگان نیز مشفق است.

گویی مولانا روی یار را در روی او دیده بود که شمس تبریزی در کلامش، هم شمس است هم عشق است و هم خدا.

هفتم مهرماه، روز شمس تبریزی مبارک

گفت: خدا یکی است.
گفتم: اکنون تو را چه؟!
چون تو در عالَم تفرقه‌ای، صدهزاران ذره، هر ذره در عالَم‌ها پراکنده و پژمرده و فروفسرده.
او خود هست، وجود قدیم او هست. تو را چه؟! چون تو نیستی...
(مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص ۲۸۰)

او یکی است. تو کیستی؟! تو شش هزار بیشی! تو یکتا شو، وگرنه از یکیِ او تو را چه؟ تو صدهزار ذره، هر ذره به هوایی بُرده، هر ذره به خیالی بُرده!
(همان، ص ۲۵۹)

@mehrdad_rahmani4
Post #448 459
🕯سریال رومی؛ مولانا جلال‌الدین

سینما یکی از بهترین مدیوم‌ها برای بازنمایی احوالات آدمی و رازمندی اوست. با این حال، اندکند آثاری که تحولات عمیق روح یک انسان را چنان به تصویر کشند که مخاطب نیز هنگام تماشا، تجربه‌ای از آن دگرگونی را از سر بگذراند. آثار سینماگرانی چون برسون، برگمان، تارکوفسکی، وندرس، آنجلوپولوس، ترنس مالیک و کیارستمی از این قبیل‌اند.

با این حال، وقتی سخن از بازنمایی تولد دوبارهٔ انسانی چون مولانا در میان باشد، گویی سینما و امکان‌هایش نیز یارای آن ندارند که شمه‌ای از عظمت روح بی‌قرار او را بی‌فروکاست بنمایانند.

در سال‌های اخیر، تلاش‌هایی در ایران و ترکیه برای به تصویر کشیدن زندگی و تحول روحی مولانا صورت گرفته که انتظارات دوست‌داران او را برآورده نکرده است.

واقع امر این است که به دلیل همین پیش‌فرض‌ها، وقتی از انتشار سریال ترکی با عنوان «رومی؛ مولانا جلال‌الدین» باخبر شدم، رغبت چندانی به دیدنش نداشتم؛ تا اینکه به توصیهٔ بانوی هنرمند پاک‌نهاد، خانم «مهرانه مهین‌ترابی»، مشتاق دیدن آن شدم.

اکنون که نیمی از فصل نخست سریال را دیده‌ام، به گمانم با اثر قابل اعتنایی روبرو هستیم. می‌توان عطر مولانا را از لابلای سکانس‌ها و دیالوگ‌ها استشمام کرد. یکی از نوآوری‌های سریال، پرداختن به وجه اجتماعی شخصیت مولانا و صلح‌خویی اوست؛ علی‌ای‌حال، سریال در به تصویر کشیدن خلوت مولانا و گفت‌وگوهای درونی او نیز شیوه‌ای خلاقانه یافته است.

علی‌رغم نقدهایی که در فضای مجازی نسبت به سریال مطرح شده، به گمانم سناریوی سریال و به‌ویژه دیالوگ‌های مولانا، با روح کلام او در آثارش همسوست و علی‌رغم اختلاف برخی وقایع سریال با منابع تاریخی، در مجموع، تصویر باورپذیری از قونیهٔ زمان مولانا به دست داده است.

درست است که این سریال، و شاید هر اثر دیگری در باب مولانا، قادر نخواهد بود عظمت روح او و شرابخانهٔ ابدی جان او را به تصویر بکشد، اما دیدار دوست، حتی اندک، حتی از پشت پرده نیز دلگشاست.

در میان بحر اگر بنشسته‌ام
چشم بر آب سبو هم بسته‌ام

«مثنوی، دفتر سوم»

✍ مهرداد رحمانی

@mehrdad_rahmani4
Post #447 741
🕯 هیچ چیز در این عالم از آنِ ما نیست

اگر آدمی لحظه‌های خویش را به یاد دوست سپری نکند، ذهن آرام آرام بر او چیره می‌شود؛ و رفته رفته هویتی می‌آفریند «مالکیت‌خو».
مالکیتی که البته در چشم مولانا خیال و توهمی بیش نیست و او این بنای موهوم را فرو می‌ریزد.

می‌گوید هیچ چیز در این عالم از آنِ ما نیست. نه جهان در فرمان ماست و نه حتی ذرات وجودِ خودمان.

در چشم مولانا، باد و خاک و سنگ و پشه و پرنده، همه لشکریانِ حق‌اند؛ و به گاهِ ضرورت، عُجب و کِبرِ عادیان و فرعونیان و قارونیان و نمرودیان را درهم می‌شکنند.

جمله ذَرّاتِ زمین و آسمان
لشکرِ حق‌اند گاهِ امتحان
باد را دیدی که با عادان چه کرد؟
آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟
وآنچه بر فرعون کرد آن بحرِ کین؟
وآنچه با قارون نمودست این زمین؟

«مثنوی، دفتر چهارم»

و فراتر از آن، حتی آنچه «من» می‌پنداریم نیز از آنِ ما نیست و در تعبیری حیرت‌انگیز می‌گوید در اصل، ذرات وجود ما نیز لشکریانِ حق‌اند و اگر اکنون در خدمت مایند، از روی «نفاق» است!

جُزوْ جزوَت لشکرِ او در وفاق
مر تو را اکنون مطیع‌اند از نفاق!
گر بگوید چشم را: «کو را فِشار»
دردِ چشم از تو برآرَد صد دمار
ور به دندان گوید او: «بِنما وبال»
پس ببینی تو ز دندان گوشمال

«مثنوی، دفتر چهارم»

جسم و جمال و شأن و دانایی و هر آنچه آدمی سرمایهٔ خویش می‌پندارد، همه صورت‌اند و عاریتی‌ و پژمردنی...
و همه می‌دانند که این همه از آدمی ستانده خواهد شد.

پس مالکیت برچه؟

از منظر مولانا، «منِ متورّم و متوهّم» آدمی پرده‌ای بر چشم او می‌افکند و او را از دیدن این حقیقت باز می‌دارد که این صورت‌ها «نقش گرمابه‌ای» بیش نیستند.

خود بدانی چون برِ من آمدی
که تو بی‌من نقشِ گرمابه بدی
نقش اگر خود نقشِ سلطان یا غنی‌ست
صورت است از جانِ خود بی‌چاشنی‌ست

«مثنوی، دفتر چهارم»

مولانا به خدایی که او را عاشقانه دوست می‌دارد سوگند یاد می‌کند که ای انسان! تو این صورت‌ها نیستی! پس در آن‌ها متوقف مشو.
در نگاهِ مولانا، تنها یک حقیقت است که قائم به خویش است و باقیِ عالم، عَرَضی است بر آن حقیقتِ ازلی.

تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این، والله آن تو نیستی
جوهر آن باشد که قائم با خود است
آن عَرَض باشد که فرعِ او شدست

«مثنوی، دفتر چهارم»

از این منظر، «فروتنی» و «بی‌تعلقی» تنها فضائلی اخلاقی نیستند؛ بلکه حاصلِ شهودِ حقیقت‌اند.

آن‌کس که بداند هر چه نزد اوست، امانتی بیش نیست، دیگر چیزی برای تفاخر نمی‌یابد.

این جهان کاروانسرای صورت‌هاست. هر روز نقشی رخ می‌نماید، نامی می‌گیرد، جلوه‌ای می‌کند و سپس به خاموشی می‌گراید. اما در پسِ این آمدوشدِ بی‌پایان، حقیقتی برپاست که نه با آمدنِ نقش‌ها آغاز می‌شود و نه با رفتنِ آن‌ها پایان می‌گیرد.

✍ مهرداد رحمانی

@mehrdad_rahmani4
Post #446 800
🕯بس غنیمت دار آن توفیق را
چون بیابی صحبت صدّیق را

مولانا در میانهٔ حکایت سلیمان و رسولانِ بلقیس در دفتر چهارم مثنوی حکایت کوتاه اما تکان‌دهنده‌ای را قرار داده است.

حکایت درویشی که از خدا رزقی پاک اما بی‌زحمت و بی‌حساب طلب کرد و خداوند خواستهٔ او را مستجاب نمود.

او در بندِ روزی بی‌حساب خویش بود که هیزم‌کشی را دید که از فرط خستگی بار بر زمین نهاده، در گوشه‌ای از مسیر نشسته بود.

درویش با خود گفت رزق مرا خداوند تضمین نموده، پس بهتر است آنچه از قبل اندوخته‌ام را به هیزم کش ببخشم تا او نیز همچو من چند صباحی از طلب روزی آسوده باشد.

بی‌خبر از آنکه هیزم‌کش از دوستان خداست و بر ضمیر درویش آگاهی یافت. هیزم‌کش در آن ساعت روی به آسمان نمود و از خداوند میناگری‌اش را طلب کرد و به آنی همهٔ هیزم‌هایش به زر تبدیل شد.

درویش از حیرت این رخداد بر خود لرزید.

چندی بعد هیزم‌کش دوباره از خداوند خواست تا آن طلا را به هیزم بدل گرداند.

درویش سپس از پی هیزم‌کش روان شد تا در رکاب او باشد اما غیرتِ خداوند راه بر او بست و دست او از مصاحبتِ آن دوست خدا کوتاه شد.

ای بسا دوستان خدا که در میان مردمان می‌زیند و دور از هیاهو و اشتهار روزگار می‌گذرانند.
خداوند گاه از سر غیرت دوستان خاص خود را در کسوتی نامتعارف می‌پوشاند تا از برای او باشند و رشکِ نامحرمان آنان را نیالاید.

یوسفان از رشکِ زشتان مخفی‌اند
کز عدو خوبان در آتش می‌زیند
یوسفان از مکرِ اخوان در چهَند
کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند
«مثنوی، دفتر دوم»

صد هزاران پادشاهانِ نهان
سر فرازانند زان سویِ جهان
نامشان از رشکِ حق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
«مثنوی، دفتر دوم»

✍ مهرداد رحمانی

@mehrdad_rahmani4
Post #445 892
🕯امروز ۲۵ شهریور ۱۴٠۵، سالروز میلاد آقای دکتر ایرج شهبازی است.

انسانی شریف، زلال و بلندهمت؛ و معلّمی که اعتبارِ سخنش، زندگیِ اوست. آنچه تعلیم می‌دهد را پیش‌تر زیسته و در آینهٔ رفتار خویش بازتابانده است.

خدای را هزاران سپاس برای هدیهٔ او به این جهان؛ که در شمارِ پاکبازان و طبیبانِ این عالم است؛ همانان که مولانا در وصف‌شان سروده:

آن ستون‌های خلل‌های جهان
وان طبیبانِ مرض‌های نهان
محضِ مهر و داوری و رحمتَند
همچو حق، بی‌علّت و بی‌رشوَتند

هم‌چو خورشید و چو ماهِ پاک‌باز
آنچه گیرند از ضیا بِدْهند باز

حکیمند و شریفند و ز بغداد رسیدند
بسی علّتیان را ز غَمان بازخریدند
طبیبانِ فصیحند که شاگردِ مسیحَند
بسی مُرده گرفتند در او روح دمیدند

🕊زادروزش مبارک و عمرش دراز و خوش باد؛ که ایمن است و یک جهان ایمن از او...

@mehrdad_rahmani4
Post #443 919
🕯پیر؛ چشمِ دومِ جان

یکی از تفاوت‌های بنیادین عرفان و فلسفهٔ خِردگرا، در میزان اعتبار «فهم و تشخیص» آدمی نهفته است.

در سنت فلسفیِ خردگرا، زندگی اصیل آن است که آدمی بر یافته‌های عقل خویش تکیه زند؛ از تقلید بپرهیزد و هیچ کلان‌روایتی را بی‌چون‌وچرا نپذیرد؛ تا آنجا که فضیلتِ آدمی، در چنین اندیشیدنی‌ است. گویی حقیقت، خانه‌ای‌ست که هر کس باید با چراغ عقلِ خویش آن را روشن کند.

در نقطهٔ مقابل، هنگامی که عارفان از «پیر» سخن می‌گویند، در ظاهر چنین می‌نماید که راهی معکوس پیش می‌نهند: یعنی دعوت به  تسلیم و انقیاد.

اینجا نقطه آغاز کژفهمی‌ در باب عرفان است، زیرا اگر «پیر» را جانشینِ عقل بدانیم، به نظر می‌رسد فهم درستی از عرفان حاصل نکرده‌ایم.

در عالم عرفان، تاکید بر «پیر»، نه ناشی از مخالفت با عقل یا انتخاب فردی؛ بلکه هشدار در خصوص چیزی‌ست که منجر به اختلال در عقل‌ورزی آدمی می‌شود: «سوگیری ذهنی».

در آثار مولانا، نمونه‌های متعددی در این زمینه یافتنی‌ست. قصه‌هایی نظیر فیل در تاریکی، مرد ناشنوا و عیادت بیمار، قصهٔ سه  ماهی، حکایت خر و روباه و شیر، قصهٔ درخت امرود و... همگی حاکی از آفات سوگیری ذهنی‌اند که منجر به کژبینی آدمی و دریافت وارونهٔ او از واقعیت می‌شود.

مولانا می‌گوید خواهش‌ها، تمنّاها و عواطفی چون خشم، هر کدام، رنگی بر واقعیت می‌پاشند و سبب می‌شوند آدمی جهان را آن‌گونه که هست نبیند؛ در چنین حالتی، آنچه به فهم او درمی‌آید، نه واقعیت؛ که تفسیری برآمده از سوگیری‌‌های ذهنی اوست.

البته به نظر می‌رسد فلسفه‌های متاخر رفته‌رفته بر چنین بینشی صحه گذارده‌اند. از کانت گرفته که میان «نومن» و «فنومن» یا «بود» و «نمود» فاصله نهاد؛ تا پدیدارشناسی و فلسفهٔ زبان که نشان دادند آدمی هرگز بی‌واسطه با جهان روبه‌رو نمی‌شود. بلکه همواره از پشت افقِ  پیش‌داوری‌ها و پیش‌فرض‌ها به واقعیت می‌نگرد.

مولانا نیز همین حقیقت را البته با بیانی هشدارآمیز روایت کرده است؛
از منظر او، این جهان مملو از دام‌هایی است که نقاب «دانه» بر چهره دارند و تشخیص نادرست آن‌ها، آدمی را به دام رنج و زحمت می‌افکند.

عالمی در دام می‌بین از هوا
وز جراحت‌های هم‌رنگ دوا

جمله لذات هوا مکرست و زرق
سوز و تاریکیست گردِ نور برق

«مثنوی، دفتر ششم»

ضرورت «پیر» در عرفان اینجا آشکار می‌شود. در حقیقت، پیر نه جایگزین عقل، بلکه آشکار کنندهٔ چیزی‌ست که سالک قادر به دیدنش نیست.

آنچه تو در آینه بینی عیان
پیر اندر خشت بیند بیش از آن

«مثنوی، دفتر دوم»

در این معنا، «پیر» به مانند سازوکاری‌ست برای فائق آمدن بر محدودیت‌ قوای ادراکی سالک. گویی پیر چشمِ دوم سالک است؛ که از ورای سوگیری‌های ذهنی، اعوجاج نگاه او را آشکار می‌کند و غبار از چشم وی می‌زداید.

پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پُر آفت و خوف و خطر

«مثنوی، دفتر اول»

با این حال مولانا، اگرچه خود سال‌ها چشم‌انتظار «پیری» چون شمس تبریزی بوده، همهٔ مسیرهای سعادت را به «پیر» گره نمی‌زند. او سالک را میان دو راه مخیّر می‌کند:

یا مظفّر یا مظفّرجوی باش
یا نظروَر یا نظروَرجوی باش

«مثنوی، دفتر پنجم»

می‌گوید اگر خود به مقامِ «روشن‌بینی» رسیده‌ای، دست مریزاد؛ اما اگر نرسیده‌ای، در جستجویِ چشم بینایی باش که همانا «پیر» است.

پیر تابستان و خلقان تیر ماه
خلق مانند شب‌اند و پیر ماه

«مثنوی، دفتر اول»

در این معنا، هرگاه مولانا از تسلیم در برابر «پیر» سخن می‌گوید، مرادش نه تعطیل کردنِ عقل و اندیشه؛ که فروگذاشتنِ «خودبینی» است. از منظر مولانا، چشم بینا مهم‌ترین ضرورت در سلوک عرفانی‌ست و از همین رو سایهٔ «پیر» را حتی والاتر از ذکر حق قرار می‌دهد.

سایهٔ رهبر بِه است از ذکر حق
یک قناعت بِه که صد لوت و طبق
چشم بینا بهتر از سیصد عصا
چشم بشناسد گهر را از حصا

«مثنوی، دفتر ششم»

پس در این معنا، «تسلیم» نه به معنای سرسپردگی و تقلید، که همانا فروتنی و پذیرشِ محدودیت‌ قوای ادراکی‌ست؛ تا از موهبتِ بینش دیگری‌ بهره‌مند شویم و در فضای روشن‌تری، مسیر خویش را طی کنیم.

در زمان چون پیر را شد زیردست
روشنایی دید آن ظلمت پرست
شرط، تسلیم است نه کارِ دراز
سود نبوَد در ضلالت تُرک تاز
من نجویم زین سپس راه اثیر
پیر جویم، پیر جویم، پیر، پیر
پیر باشد نردبانِ آسمان
تیر پران از که گردد از کمان

«مثنوی، دفتر ششم»

✍ مهرداد رحمانی

@mehrdad_rahmani4
Post #442 1.07K
🕯 نقل است که بُشر حافی گفت:
شبی جوانمردی را به خواب دیدم، گفتم: «مرا پندی ده».
گفت: شفقتِ توانگران نیکوست بر درویشان، از طلب مهر رحمان،
اما نیکوتر از آن،
استغنای درویشان است از توانگران،
به اعتمادِ کرم پروردگار جهان.

تذکرة‌الاولیا، ذکر بشر حافی

بادِ درویشی چو در باطن بود
بر سَر آبِ جهان ساکن بود
کار درویشی ورایِ فهم تست
سویِ درویشی بمنگر سُست سُست
زانکه درویشان ورایِ ملک و مال
روز‌ی‌ای دارند ژرف از ذوالجلال

«مثنوی مولانا، دفتر اول»

#چراغ‌های_دل (۱۳۷)

@mehrdad_rahmani4
Post #441 1.21K
🕯رزقِ بی‌رزقی

جوانی به همراهِ پیری به سوی دیاری می‌رفت که قحطی بر آن سایه افکنده بود. در تمام راه، بیمِ فقر و گرسنگی، دلِ جوان را می‌آشُفت و می‌آزُرد. پیر که بر ضمیر جوان اشراف یافته بود؛ به نرمی گفت:

«مترس ای جوان! تو از آن نازنینانِ عزیز نیستی که موهبتِ «گرسنگی» به آنان می‌بخشند. رزقِ تو، خود به نزد تو خواهد آمد».

این حکایتِ کوتاه در دفتر پنجم مثنوی حاوی بشارتی‌ست که: ای آدمیان، جان و روانِ خود را به زندانِ هراس از فقر و مضیغه مَیفکنید. رزقِ شما پیش از آنکه در پی آن باشید، از بارگاه کرم و لطف یار، راه خانهٔ شما را در پیش گرفته است...

اما این حکایت، سِرّ دیگری نیز در سینه نهفته دارد؛ رازی که خطابش نه مُرده‌دلان، که زنده‌دلان‌اند. فقر و ناکامی و ناامیدی، گاه موهبتی‌ست که خداوند برای دوستان خاص و عزیزش برمی‌گزیند؛ تا آنان را از هر آنچه حجاب و دیوار و فاصله‌ست، برَهاند.

درحقیقت، عطای اصیل خداوند نه در چیزی‌ست که به آدمی می‌بخشد، بلکه ای بسا در آن چیزی‌ست که از او می‌ستاند. چه وقتی که از او چیزی می‌ستاند، در اِزایش، «خود» را به او می‌بخشد....

شیخ می‌شُد با مُریدی بی‌درنگ
سویِ شهری، نان بدانجا بود تَنگ

ترسِ جوع و قحط در فکرِ مُرید
هر دمی می‌گشت از غفلت پدید

شیخ آگَه بود و واقف از ضمیر
گفت او را: چند باشی در زحیر؟

از برای غصهٔ نان سوختی
دیدهٔ صبر و توکل دوختی

تو نه‌ای زان نازنینانِ عزیز
که تو را دارند بی‌جوز و مویز

جوعْ رزقِ جانِ خاصانِ خداست
کی زبونِ همچو تو گیج گداست

باش فارغ! تو از آن‌ها نیستی
که درین مطبخ تو بی‌نان بیستی

هین توکل کن ملرزان پا و دست
رزقِ تو بر تو زِ تو عاشق تَرست

گر تو را صبری بُدی رزق آمدی
خویشتن چون عاشقان بر تو زدی


«مثنوی، دفتر پنجم»

ممنون از آرش شمشیری عزیز که دیشب، در مهمانی حضرت مولانا و دوستانش، این نکتهٔ لطیف را به من یادآور شد.

✍ مهرداد رحمانی

@kissspirit
@mehrdad_rahmani4
Post #440 1.77K
🕯آینهٔ غزلیات شمس

برخی غزلیات دیوان شمس را نباید تنها خواند؛ باید پیش آن‌ها نشست، به آن‌ها دل سپرد، مدتی خاموش ماند و سپس آن‌ها را در ذهن و ضمیر خویشتن کاشت، و اجازه داد تا آرام‌آرام از ژرفای دل آدمی جوانه زنند.

در این شکفتن صمیمانه، ذهن از پراکندگی نجات می‌یابد و اندک‌اندک راه خانه را در پیش می‌گیرد؛ گویی هر بیت، ریسمانی از نور است که خاطرِ گسستهٔ آدمی را از چاه تفرقه و نگرانی بیرون می‌کشد.

اینجا دیگر غزل تنها یک شعر نیست، بلکه ذکر و مراقبه‌ایست در تمنای اقلیم حضور.

یکی از روشن‌ترین این غزل‌ها، با این ندا آغاز می‌شود (غزل ۳۱۳٠):

تماشا مرو نَک تماشا تویی
جهان و نهان و هویدا تویی


غزل اگرچه از دهان مولانا بیرون جهیده، اما گویی مولانا بیش از آنکه سرایندهٔ این غزل باشد، مخاطب آن است.

گویی سراینده‌ای قدسی، از ژرفای جان مولانا، او را خطاب قرار داده و با لحنی قوّت‌افزا و اطمینان‌بخش، پرده از حقیقتی می‌درَد که همواره در درون آدمی حاضر بوده است.

تمام غزل دعوتی است به دیده‌ور شدن. به دست کشیدن از جست‌وجوی بی‌پایان در جهان، و بازگشتن و روی آوردن به خانهٔ دل. در این معنا، غم و شادی، درد و درمان، فراق و وصال و عزت و ذلت همگی در درون آدمی نهفته‌اند. چشمانی دیده‌ور باید تا پرتوی از این حقیقت راستین را دریابد.

تو درمانِ غم‌ها ز بیرون مجو
که پازهر و درمانِ غم‌ها تویی


در حقیقت، در اقلیمی که مولانا ساکن آن است، آدمی مسافری نیست که مقصد را در دوردست‌ها تعقیب کند؛ بلکه خود مقصدِ خویشتن است. پس هرچه می‌جوید، پیش از آنکه در آفاقش بیابد، در انفسِ او جوانه زده است.

اما شاید هوش‌رُباترین لحظهٔ غزل، جایی است که ناگهان اسلوب عشق بهم می‌ریزد و زیر و زبر می شود:

اگر عالَمی مُنکرِ ما شود
غمی نیست ما را که ما را تویی


با درنگ در این بیت شگرف، معنایی عقل‌افکن از افق کلمات سر می‌زند؛
گویی خداوند بی‌نیاز که همواره پناه و امان مولاناست، خود نیز دلگرم به وجود پرتپش اوست.

می‌گوید «چون تو را دارم، غمی ندارم...»

چنین تصویر لطیفی که نظیر آن را در فرهنگ بشری کمتر می‌توان یافت، حاکی از حقیقت ژرفی‌ست که عقل جزوی را بدان راه نیست، و هر شرح و تفسیری از آن نیز جز به گرداب تناقض ره نخواهد برد.

فراسوی جهان ماده، در اقلیم عشق، دیگر مرزی میان عشق و عاشق و معشوق نیست. آنجا اتحادی‌ست آیینه‌گون؛ که آدمی در آینهٔ روی یار، خویش را و عشق را و همه چیز را نیز می‌یابد.

بشو رو و سیمای خود درنگر
که آن یوسفِ خوب‌سیما تویی

غلط یوسفی تو و یعقوب نیز
مترس و بگو هم زلیخا تویی


دیگر آدمی تنها یوسف نیست؛ بلکه یعقوب و زلیخا و صحرا و دریا نیز هست. موسی و فرعون و جبرئیل و شیطان نیز... گویی همهٔ صورت‌های حقیقت، همه صورت های عشق در وجودِ آدمی به هم می‌رسند.

ز این ساحلِ آب و گل درگذر
به گوهر سفر کن که دریا تویی

ازین چاه هستی چو یوسف برآ
که بستان و ریحان و صحرا تویی


تفسیر این غزل همانند بسیاری از غزل‌های دیگر مولانا، فقط شرح و بیان یک شعر و مشتی ابیات نیست؛ بلکه روبرو شدن با حقیقتِ عریان خویشتن است. 

از همین روست که غزلیات شمس آینه‌اند، آینه‌ای برای آدمی، برای خدا، و برای عشق.

چو جمعی تو از جمع‌ها فارغی
که با جمع و بی‌جمع و تنها تویی
چه این‌جا روی و چه آن‌جا روی
که مقصود از این‌جا و آن‌جا تویی



✍🏻 مهرداد رحمانی
@mehrdad_rahmani4
Post #439 890

Forwarded from عباس حائری

بسی دور رفتم...
بسی دیر کردم!

من آن بذر بی حاصلم کاین جهان را
نه تغییر دادم
نه تفسیر کردم.

عوض می‌کنم هستی خویش را با
هر آن چیز از زمره‌ی زندگانی،
هر آن چیزِ با مرگ، دشمن...
هر آن چیزِ روشن،
هر آن چیز، جز «من»!

شفیعی کدکنی

#مود

@abbas_haery
Post #438 909

Forwarded from انتشارات سایه سخن (Hassan Malekian)

ردّپای عاشقان و مستان و سوختگان بر دریا

بر همه چیزی کتابت بُوَد [امکان نوشتن هست]
مگر بر آب
و اگر گذر کنی بر دریا،
از خونِ خویش
بر آب
کتابت کن [بنویس]
تا آن کز پیِ تو درآید
داند که
عاشقان و
مَستان و
سوختگان
رفته‌اند

#ابوالحسن_خرقانی
#نوشته_بر_دریا: 74



🔹 استاد شفیعیِ‌کدکنی به این جملۀ خَرَقانی بسیار علاقه دارد و آن را «شعر ناب» نامیده و نوشته است:
«نمی‌دانم در ادبیاتِ بشری کسی می‌توان یافت که در زمینه‌های الاهیّاتی شعرهایی آفریده باشد که ابوالحسن خَرَقانی آفریده است»؟

🆔 @Sayehsokhan
Post #437 914

Forwarded from ایرج شهبازی

مولانا

دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود

نه به خفتن

نه به گشتن

و نه به خوردن

الّا به دیدارِ دوست

که لقاء الخلیل شفاء العلیل (دیدار دوست شفای بیمار است)

(فیه ما فیه، ص 223)
@irajshahbazi
Post #436 1.11K
تا ابد از دوست سبز و تازه‌ایم
او بهاری نیست کو را دی رسد
«مولانا»

دوستِ حقیقی «روشنایی‌بخش» است.
در آفتاب حضورش، آدمی جان می‌گیرد...

دوستِ حقیقی «اطمینان‌بخش» است؛
در ساحل یادش، تلاطم‌ها فرو می‌نشیند...

دوستِ حقیقی «تنفّس‌گاه» است؛
در خاک محبتش، دانهٔ زندگی جنبیدن می‌گیرد...

دوست حقیقی «پناه‌گاه» است؛
در سنگر توجّهش، دلهره‌ها می‌گریزند...

و دوستِ حقیقی همواره هست؛
بی عذر،
در روزهای سخت...

از دمِ صبح ازل تا آخرِ شامِ ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
«حافظ»

#چراغ‌های_دل (۱۳۶)

@mehrdad_rahmani4
Post #434 1.27K
🕯هزار جام سعادت بنوش ای نومید

گفتند: به چه یافتی آنچه یافتی؟!
گفت: اسباب دنیا را جمع کردم و به زنجیرِ قناعت بستم و در منجنیق صدق نهادم و به دریای ناامیدی انداختم.

ذکر بایزید بسطامی
تذکرة‌الاولیا

ناامیدی، تاریکی نیست؛ آن دمی‌ست که چراغ‌های آرزو خاموش شده‌اند، اما آفتاب چهره می‌گشاید.

غلام ساعت نومیدیَم که آن ساعت
شرابِ وصل بتابد ز شیشه‌ای حلبی
دهان به گوشِ من آرد به گاهِ نومیدی
چه می‌کند سر و گوشِ مرا به شهدِ لبی

«دیوان شمس، غزل۳٠۴۹»

ناامیدی بی‌نصیبی هم نیست، آن لحظه‌ای‌ست که طمع از کوزه‌های کوچک خویشتن برگرفته شده، اما نصیب دریا فرا می‌رسد.

هر لحظه‌ای نومید را خرمن دهم بی کِشتنی
هر لحظه‌ای درویش را قُربت دهم بی‌چِلّه‌ای
چشمهٔ شِکر جوشان کنم اندر دل تنگِ نِیی
اندیشه‌های خوش نهم اندر دِماغ و کلّه‌ای

«دیوان شمس، غزل ۲۴۳۱»

گویی امید مغزِ ناامیدیست؛ وقتی همهٔ بن‌بست‌های جهان، راهی به آغوش یار نهفته‌ دارند.

و ای بسا ناامیدی دعوت است، خالص‌ترین و خاص‌ترین دعوت یار...؛ که تو را به یکباره از همهٔ اسباب این جهان برکَند و تنها و تنها روبروی مسبّب نهد.

#چراغهای_دل (۱۳۵)
@mehrdad_rahmani4
Post #433 1.22K
Audio
🕯 کَرّانه

در این غزل، مولانا تصویری لطیف از شوقِ عاشق به شنیدنِ مدام معشوق می‌آفریند. معشوق سخنی می‌گوید و عاشق، خود را به کَری می‌زند که: ای یار، «نشنیدم؛ دوباره بگو!»

چه تمنای عاشقانه‌ و چه حیلهٔ ظریفی! گویی دلِ عاشق تابِ پایان گرفتنِ سخن یار را ندارد؛ شگفت آنکه این «کَری» خود شکلی از شنیدن است؛ نشنیدنی ساختگی برای شنیدنی دوباره و دوباره. چه بازی دل‌انگیزی.. عاشق به نشنیدن تظاهر می‌کند، حال آنکه ذرّه ذرّهٔ وجود او گوش است برای شنیدن معشوق....

اما یار بازی را درمی‌یابد؛ می‌فهمد که این کَری، حیله‌ای عاشقانه است و تن به بازی نمی‌دهد.
سپس عاشق از دربان یاری می‌جوید؛ اما دربان، راز محبوب را می‌داند: نزد چنین محبوبی، حیله راه ندارد.

عشق عرصهٔ زیرکی و تدبیر نیست؛ جایی نیست که بتوان با نیرنگ، محبوب را به سخن کشید یا به وصال فراخواند.
در برابر عشق، حیله هرچه ظریف‌تر باشد، زودتر رسوا می‌شود؛ و عاشق سرانجام درمی‌یابد که در حضور محبوب، تنها باختن است که کارگر است.

غیر مُردن هیچ فرهنگی دِگر
در نگیرَد با خدای ای حیله‌گر

«مثنوی، دفتر ششم»

#چراغ‌های_دل (۱۳۴)

@AmirHosseinMahoozi
@mehrdad_rahmani4
Post #432 1.08K
🕯صبر و شُکر و ایثار...

شقیق بلخی، ابراهیم ادهم را دید و گفت:
ای ابراهیم!
چه می‌کنی در کار معاش؟
گفت: اگر چیزی رسد، شُکر کنیم و اگر نرسد، صبر.

شقیق گفت: سگان بلخ نیز چنین کنند! چون چیزی یابند، دُم بجنبانند و چون نیابند، صبر کنند!

ابراهیم تکانی خورد و پرسید: شما چگونه‌اید؟

گفت:«اگر چیزی نرسد، شُکر کنیم و اگر رسد، ایثار...».

تذکرةالاولیا
ذکر شقیق بلخی

(با اندکی تغییر)

#چراغ‌های_دل (۱۳۴)

@mehrdad_rahmani4
Post #430 1.21K
🕯 هر بامداد، انسان خود را بر آستانهٔ دو پرسش می‌یابد:

«از جهان چه نصیبِ من است؟»
و
«نصیبِ جهان از من چیست؟»

در پیش گرفتنِ پرسش نخست، افشاندن بذر فساد است؛ و در پیش گرفتنِ پرسش دوم، پیمودن راه سعادت...
اولی، جهان را می‌بلعد،
و دومی، جهان را می‌آفریند.
«حسین الهی قمشه‌ای»

🕯 ابوالحسن خرقانی گفت: عالِم بامداد برخیزد، طلب زیادتی عِلم کند،
و زاهد طلبِ زیادی زُهد کند،
اما ابوالحسن بامداد که برخیزد، در بند آن بوَد که سُروری به دل کسی برساند.
«تذکره‌الاولیا»

#چراغ‌های_دل (۱۳۳)

@mehrdad_rahmani
Post #429 1.03K
🕊در عشق تو پا شکستگانیم
داریم امید پَر گشایی


مولانا از شکست و ناکامی نمی‌گریزد، جان آدمی نزد او گوهری است که «شکستن» از بهایش نمی‌کاهد و ای بسا درخشش او را دوچندان کند.

مغلوب شدن از آن رو نزد مولانا عزیز است که خداوند کریم خود را همدم مغلوبان و پناه درماندگان معرفی کرده است.

جهان شکست و تو یار شکستگان باشی
کجاست مستِ تو را از چنین خرابی ننگ

«دیوان شمس، غزل ۱۳۲۷»

خدای مولانا، خدایی‌ست که درهای لطفش تنها به روی نیکان و کریمان گشوده نیست؛ بلکه ملجأ خطاکاران و پناه فروماندگان نیز هست.

پس کجا زارَد؟ کجا نالد لَئیم؟
گر تو نپْذیری به جز نیکْ ای کریم؟

«مثنوی، دفتر دوم»

خدایی که خریدار اجناس تقلبی و قراضه‌های جان ما نیز هست و هیچ فروشنده‌ای را بی‌نصیب از درگاهش باز نمی‌گرداند.

هیچ قلبی نزد او مردود نیست
زانکه قصدش از خریدن سود نیست

«مثنوی، دفتر ششم»

خدایی که بیش از آنکه در پی آزمودن باشد، در پی پروردن است، بیش از آنکه حساب کشد، می‌بخشد، و بیش از آنکه داوری کند، دست‌گیری می‌کند.

کَرم دامن پُر از زَر کرد و آورد
که تا وا می‌خرد هر جا اسیرَست
عزیزی بخشد آنکس را که خواریست
بزرگی بخشد آن را که حقیرَست
شکسته باش و خاکی باش این‌جا
که می‌جوید کرم هر جا فقیرَست

«دیوان شمس، غزل ۳۴۸»

شمس می‌گوید:
دو کس کشتی می‌گیرند.
از آن دو کس، هر آنکه مغلوب و شکسته شد؛
حق با اوست! نه با آن غالب!
زیرا که: انا عِندَ القلوبِ المُنکَسِره (من نزد دل‌های شکسته هستم)
«مقالات شمس»

#چراغ‌های_دل (۱۳۲)

@mehrdad_rahmani4
Post #428 1.38K
Audio
🕯 یکی از مناجات‌هایی که معمولاً صبح‌ها می‌شنوم، مناجات شیرین از نظامی‌ست؛ که با صدای آسمانی دکتر محمدجواد اعتمادی لطفی دوچندان دارد.

@hozoormolana
@mehrdad_rahmani4
Older posts →

About this channel

How can I read @mehrdad_rahmani4 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مهرداد رحمانی | در عالم مولانا: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مهرداد رحمانی | در عالم مولانا have?
مهرداد رحمانی | در عالم مولانا (@mehrdad_rahmani4) has 1.25K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مهرداد رحمانی | در عالم مولانا know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →