🕯
پیر؛ چشمِ دومِ جانیکی از تفاوتهای بنیادین عرفان و فلسفهٔ خِردگرا، در میزان اعتبار «فهم و تشخیص» آدمی نهفته است.
در سنت فلسفیِ خردگرا، زندگی اصیل آن است که آدمی بر یافتههای عقل خویش تکیه زند؛ از تقلید بپرهیزد و هیچ کلانروایتی را بیچونوچرا نپذیرد؛ تا آنجا که فضیلتِ آدمی، در چنین اندیشیدنی است. گویی حقیقت، خانهایست که هر کس باید با چراغ عقلِ خویش آن را روشن کند.
در نقطهٔ مقابل، هنگامی که عارفان از «پیر» سخن میگویند، در ظاهر چنین مینماید که راهی معکوس پیش مینهند: یعنی دعوت به تسلیم و انقیاد.
اینجا نقطه آغاز کژفهمی در باب عرفان است، زیرا اگر «پیر» را جانشینِ عقل بدانیم، به نظر میرسد فهم درستی از عرفان حاصل نکردهایم.
در عالم عرفان، تاکید بر «پیر»، نه ناشی از مخالفت با عقل یا انتخاب فردی؛ بلکه هشدار در خصوص چیزیست که منجر به اختلال در عقلورزی آدمی میشود: «سوگیری ذهنی».
در آثار مولانا، نمونههای متعددی در این زمینه یافتنیست. قصههایی نظیر فیل در تاریکی، مرد ناشنوا و عیادت بیمار، قصهٔ سه ماهی، حکایت خر و روباه و شیر، قصهٔ درخت امرود و... همگی حاکی از آفات سوگیری ذهنیاند که منجر به کژبینی آدمی و دریافت وارونهٔ او از واقعیت میشود.
مولانا میگوید خواهشها، تمنّاها و عواطفی چون خشم، هر کدام، رنگی بر واقعیت میپاشند و سبب میشوند آدمی جهان را آنگونه که هست نبیند؛ در چنین حالتی، آنچه به فهم او درمیآید، نه واقعیت؛ که تفسیری برآمده از سوگیریهای ذهنی اوست.
البته به نظر میرسد فلسفههای متاخر رفتهرفته بر چنین بینشی صحه گذاردهاند. از کانت گرفته که میان «نومن» و «فنومن» یا «بود» و «نمود» فاصله نهاد؛ تا پدیدارشناسی و فلسفهٔ زبان که نشان دادند آدمی هرگز بیواسطه با جهان روبهرو نمیشود. بلکه همواره از پشت افقِ پیشداوریها و پیشفرضها به واقعیت مینگرد.
مولانا نیز همین حقیقت را البته با بیانی هشدارآمیز روایت کرده است؛
از منظر او، این جهان مملو از دامهایی است که نقاب «دانه» بر چهره دارند و تشخیص نادرست آنها، آدمی را به دام رنج و زحمت میافکند.
عالمی در دام میبین از هوا
وز جراحتهای همرنگ دواجمله لذات هوا مکرست و زرق
سوز و تاریکیست گردِ نور برق«مثنوی، دفتر ششم»
ضرورت «پیر» در عرفان اینجا آشکار میشود. در حقیقت، پیر نه جایگزین عقل، بلکه آشکار کنندهٔ چیزیست که سالک قادر به دیدنش نیست.
آنچه تو در آینه بینی عیان
پیر اندر خشت بیند بیش از آن«مثنوی، دفتر دوم»
در این معنا، «پیر» به مانند سازوکاریست برای فائق آمدن بر محدودیت قوای ادراکی سالک. گویی پیر چشمِ دوم سالک است؛ که از ورای سوگیریهای ذهنی، اعوجاج نگاه او را آشکار میکند و غبار از چشم وی میزداید.
پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پُر آفت و خوف و خطر«مثنوی، دفتر اول»
با این حال مولانا، اگرچه خود سالها چشمانتظار «پیری» چون شمس تبریزی بوده، همهٔ مسیرهای سعادت را به «پیر» گره نمیزند. او سالک را میان دو راه مخیّر میکند:
یا مظفّر یا مظفّرجوی باش
یا نظروَر یا نظروَرجوی باش«مثنوی، دفتر پنجم»
میگوید اگر خود به مقامِ «روشنبینی» رسیدهای، دست مریزاد؛ اما اگر نرسیدهای، در جستجویِ چشم بینایی باش که همانا «پیر» است.
پیر تابستان و خلقان تیر ماه
خلق مانند شباند و پیر ماه«مثنوی، دفتر اول»
در این معنا، هرگاه مولانا از تسلیم در برابر «پیر» سخن میگوید، مرادش نه تعطیل کردنِ عقل و اندیشه؛ که فروگذاشتنِ «خودبینی» است. از منظر مولانا، چشم بینا مهمترین ضرورت در سلوک عرفانیست و از همین رو سایهٔ «پیر» را حتی والاتر از ذکر حق قرار میدهد.
سایهٔ رهبر بِه است از ذکر حق
یک قناعت بِه که صد لوت و طبق
چشم بینا بهتر از سیصد عصا
چشم بشناسد گهر را از حصا«مثنوی، دفتر ششم»
پس در این معنا، «تسلیم» نه به معنای سرسپردگی و تقلید، که همانا فروتنی و پذیرشِ محدودیت قوای ادراکیست؛ تا از موهبتِ بینش دیگری بهرهمند شویم و در فضای روشنتری، مسیر خویش را طی کنیم.
در زمان چون پیر را شد زیردست
روشنایی دید آن ظلمت پرست
شرط، تسلیم است نه کارِ دراز
سود نبوَد در ضلالت تُرک تاز
من نجویم زین سپس راه اثیر
پیر جویم، پیر جویم، پیر، پیر
پیر باشد نردبانِ آسمان
تیر پران از که گردد از کمان«مثنوی، دفتر ششم»
✍ مهرداد رحمانی
@mehrdad_rahmani4