🔻تحریف به مثابه روش؛
بررسی کیفی استنادات در پژوهشهای کوئین اسلوبودیان قسمت هفدهم
✍مهران خسروزاده
در نهایت به بررسی کتاب «منحنی زنگولهای» موری-هرنشتاین میپردازیم تا ببینیم کتاب دقیقا چه میگوید و از آن میتوان چه برداشتی کرد.
در اولین گام، در فهرست بلند بالای منابع کتاب، نمیتوان ارجاعی از میزس، هایک، روتبارد یا حتی هوپه یافت. به عبارت ديگر، کتاب هرچه که باشد، در آن نمیتوان اثری از استناد به اقتصاددانان اتریشی پیدا کرد.
نکته دوم، فهرست تفصیلی کتاب است. بررسی دقیقتر فهرست به ما نشان میدهد که با کتابی آماری طرفیم که با استفاده از مدل نسبتا ساده خود، در تلاش است تا تفاوتهای میان گروههای نژادی، یا حتی درون گروههای نژادی در ایالاتمتحده را با کنترل کردن متغیر ضریب هوشی یا IQ، مورد بررسی قرار دهد.
نتايج کتاب جالب است؛ مثلا اگر IQ را کنترل کنیم، احتمال فارغالتحصیلی یک سفید پوست و یک لاتین تبار از کالج، برابر میشود و برخلاف تصورات، این احتمال برای یک سیاهپوست بالاتر است.
یا زمانی که IQ را کنترل کنیم، اختلاف میانگین درآمد گروههای نژادی، از چند هزار دلار به چندصد دلار کاهش مییابد.
به طور کلی، ادعای کلی کتاب این است که (1) IQ تا حدی موروثی است، (2) IQ با بسیاری از پیامدهای اجتماعی (درآمد، موفقیت تحصیلی، جرم، بیکاری و...) همبستگی دارد و (3) میانگین IQ گروههای نژادی در آمریکا متفاوت است. نویسندگان استدلال میکنند که هنوز نمیتوان سهم ژنتیک و محیط را با قطعیت تعیین کرد، اما به نظر آنها کنار گذاشتن فرضیه ژنتیکی موجه نیست.
نکته مهم این است که بسیاری از افراد تصور میکنند موری و هرنشتاین ادعا کردهاند «تفاوتها قطعاً ژنتیکی است». اما اگر متن خود کتاب را بخوانید، آنها معمولاً با احتیاط بیشتری مینویسند و میگویند شواهد برای رد یا پذیرش کامل نقش ژنتیک کافی نیست و نباید هیچیک از دو فرضیه (صرفا محیطی یا تا حدی ژنتیکی) را از پیش کنار گذاشت.
برای مثال، نویسندگان در صفحه 311 کتاب مینویسند:
به نظر ما بسیار محتمل است که هم ژنها و هم محیط در تفاوتهای نژادی نقش داشته باشند. نسبت این دو چه اندازه است؟ ما قاطعانه نسبت به این مسئله موضع ندانمگرایانه داریم؛ تا آنجا که ما میتوانیم تشخیص دهیم، شواهد چنین برآوردی را توجیه نمیکند.»
با این حال استدلالها و روشهای نتیجهگیری کتاب کاملا خالی از ایراد نیست که البته با توجه به رشته تحصیلی نویسندگان، علیتیابی آماری در آن زمان و مواردی از این دست، جای تعجب ندارد.
جمعبندی
در این یادداشتها نشان دادیم که آثار اسلوبودیان، به ویژه کتاب اخیر او، مملو از استنادات ناقص و تقطیع شده است که مقصود نویسنده مورد ارجاع را به درستی منعکس نمیکند. تعدد این موارد باعث میشود تا سهوی بودن این اتفاق را به سختی بتوان پذیرفت.
نکتهٔ ظریفی که اینجا برجسته میشود، تفاوت میان «نقلقول نادقیق» و «تحریف ساختاری» است؛ اسلوبودیان نه تنها جملهای خاص را بریده، بلکه با حذف پاراگرافهای میانی، توالی منطقی استدلال را از بین برده و یک تز اخلاقی جعلی به اقتصاددانان مورد استناد نسبت داده است.
این الگو، یعنی تکیه بر «قیچیکاری متن» به جای استدلال مستقیم، دقیقاً همان چیزی است که یک نقد دانشگاهی جدی باید آن را افشا کند، نه اینکه خود به آن متوسل شود.
اگر این روند در سراسر کتاب تکرار شده باشد، که شده، ارزش «استنادی» اثر اسلوبودیان زیر سؤال میرود، حتی اگر نتیجهگیریهای کلان و کلی آن در ظاهر جذاب به نظر برسند.
@Mehrannotes