بررسی کیفی استنادات در پژوهشهای کوئین اسلوبودیان
قسمت چهاردهم
✍مهران خسروزاده
روتبارد در ادامه یادداشت مورد اشاره در کتاب اسلوبودیان، چرخش 180 درجهای رسانهها را متذکر میشود و آن را حائز اهمیت معرفی میکند:
هیچکس کتاب را صرفا با برچسبهایی مانند «نژادپرستانه»، «فاشیستی»، «نئونازی» و مانند اینها کنار نگذاشت.روتبارد در ادامه این نکته را تصریح میکند که کتاب موری اساسا درباره نژاد نیست:
شاید شگفتآورترین واکنش فرهنگی و واکنشی که بیش از همه نیازمند توضیح است از سوی ملکهٔ رسانههای جریان اصلی، یعنی روزنامهای بود که برای روشنفکران، اهالی رسانه، روزنامهنگاران، اعضای اندیشکدهها و دیگر نخبگان فکری تعیین میکند که «باید چگونه بیندیشند»: ضمیمهٔ نقد کتاب یکشنبهٔ نیویورک تایمز.
افزون بر این، کتاب هرنشتاین و موری چنان موضوع خود را در انبوهی از آمار، قید و شرطها و ملاحظات احتیاطآمیز غرق میکند که مسئلهٔ نژاد تقریبا در آن به حاشیه رانده میشود. بخش عمدهٔ کتاب نیز به تفاوتهای موروثی میان افراد درون هر گروه قومی یا نژادی اختصاص یافته است.با این حال، ابراز خرسندی روتبارد، مستلزم داشتن تصویری دقیق از شرایط و فضای آکادمی در آن دوران است. روتبارد نفوذ پولیتیکال کارکتنس را اینگونه توصیف میکند:
با وجود نبود حمایت مالی دولت یا بنیادهای پژوهشی وابسته به نهاد حاکم، با وجود حملات دانشگاهی علیه پژوهشگران، و با وجود آنکه اراذل و اوباش دانشجویی و گروههای موسوم به «جامعهٔ محلی» بارها مانع سخنرانی یا تدریس این محققان شدهاند، حجم عظیمی از شواهد علمی انباشته شده است که بارها و بارها همان چیزی را تأیید میکند که هر کس، بر پایهٔ مشاهدات خود و دیگران، از پیش میدانسته است.
حدود بیست سال پیش، هنگامی که هرنشتاین به مطالعهٔ هوش و وراثت علاقهمند شد و حتی پیش از آنکه وارد حوزهٔ مناقشهبرانگیز نژاد شود ناگهان کلاسها و سخنرانیهایش هدف یورش قرار گرفت و خود او نیز از سوی چپِ دانشجویی و گروههای فعال اجتماعی مورد حملهٔ فیزیکی واقع شد.
با این حال، هرنشتاین حاضر نشد مرعوب شود و، بیاعتنا به تهدیدها و طوفان فزایندهٔ «نامقبول بودن سیاسی» (Political Incorrectness) که علیه او شکل گرفته بود، به کار خود ادامه داد.
فیلیپ راشتون، استاد دانشگاه وسترن انتاریو، که نویسنده او را پژوهشگری شجاع میداند، عملاً سالها نتوانست کلاسهای خود را بهصورت حضوری برگزار کند، زیرا همواره با اخلال و آشوب گروههای فشار روبهرو بود. (برخلاف تلقینی که رسانههای آمریکایی سالها ایجاد کردهاند، عنوان «اراذل و اوباش» فقط به هواداران ژنرال سدراس در هائیتی محدود نمیشود.)
البته روتبارد علت این آزادی پژوهش را در گرایش به آزادی نمیداند. او در توضیح چرایی این چرخش، انگیزههای سیاسی برای کنار زدن جریانات رادیکال چپگرا را دخیل میداند و برخلاف روایت اسلوبودیان، اتفاقا نسبت به برداشتهای نژادپرستانه از کتاب هشدار میدهد:
ناگهان همهچیز تغییر کرد؛ سد فرو ریخت و جبههٔ متحد چپ، متشکل از نومحافظهکاران، لیبرالها، سیاهپوستان و چپ افراطی، از هم پاشید.با این حال هدف نخبگان سیاسی از نگاه روتبارد استفاده ابزاری از چنین پژوهشی برای پیشبرد اهداف سیاسی است:
از این منظر، اینکه نومحافظهکاران و لیبرالها تصمیم گرفتند موضع خود را بر پایهٔ کتابی اتخاذ کنند که سرشار از آمار و برخوردار از همهٔ ظواهر و اعتبار علمی بود و نویسندگانش نیز یک استاد لیبرال دانشگاه هاروارد و یک پژوهشگر نومحافظهکارِ متمایل به لیبرتارینیسم بودند، کاملاً قابل درک به نظر میرسد.
این امر بههیچوجه تصادفی نبود. چه کتابی بهتر از این میتوانست برای به چالش کشیدن چپ افراطی انتخاب شود؟
اما این موضع تازهٔ نومحافظهکاران و لیبرالها وجه دیگری نیز دارد؛ وجهی پنهانتر و بهمراتب نگرانکنندهتر.
آنچه آنان میخواهند، نوعی دولتگرایی سراسری است؛ دولتی که نه در اختیار چپگرایان، بلکه در اختیار خود آنان باشد. آنان نسخهٔ مطلوب خود از دولت رفاه را میخواهند و خواهان آناند که یک نظام آموزشی ملیشده، اعم از دولتی و خصوصی، که توسط خود آنان اداره شود.
لیبرالها و نومحافظهکاران هر دو طرفدار حکومت یک نخبۀ کوچک قدرت در واشنگتن هستند؛ نخبگانی که ادعا میکنند صرفاً یک «شایستهسالاری» طبیعی است.
از آنجا که آنان، یعنی روشنفکران و تکنوکراتهای لیبرال و نومحافظهکار، عموماً ضریب هوشی بالاتری نسبت به بخش اعظم دیگر جمعیت دارند، چه راه بهتری برای توجیه حکومت شایستهسالارانهٔ خودشان وجود دارد جز توسل به عظمت علم؟
از صحبتهای روتبارد برمیآید که نسبت به آزادی پژوهش در آکادمی خرسند است اما نسبت به انگیزههای سیاسی پشت این چرخش بدبینی عمیقی دارد.
@Mehrannotes