تو ۴۰ ساله بودی. اسمتو یادم رفته، شاید لیلا بودی، شایدم نرگس یا یه چیز دیگه. همراهت، شوهرت، یه آدم عصبی بود. از شرح حال گرفتن ازش بیزار بودم. از این آدمایی بود که فک میکرد (شایدم به خیال خودش مطمئن بود) ما الکی شرح حال میگیریم؛ حال حوصله حرف زدن نداشت و کلا رفتارهاش رو مخ بود. میگفت فشارت افتاده. معمولا خیلی ها اينجوری فک میکنن. اولش مطمئن شدم که واقعا فشارت افتاده، انگار تو اتاق CPR اورژانس فشارت ۴ بوده. و بیماری زمینه ای چی بود؟ مدتی که از داخلی گذشت فهمیدم این بیماری زمینه ایه که بهم نشون میده اوضاع از چه قراره. آره تو کنسر متاستاتیک سیگمویید داشتی. اولش یه درد شکم خفیف داشتی که با سونو و... بهت گفته بودن دیورتیکولیت داری؛
دیورتیکولیت: التهاب و عفونت کیسههای کوچکی که در اثر عدم استحکام دیواره روده ایجاد می شوند.
بعدش توی کولونوسکوپی دیگه گندش درومده بود، شیمی درمانی ات میکردن، آخرین نوبتشم (که همیشه توی شرح حالای داخلی گیر میدن بهش) همین چند روز قبل بود. از صحبت کردن با شوهرت بیزار بودم، نمیذاشت تو صحبت کنی. به جای تو، سریع جوابمو میداد، با کله ای خراب...
چت شده بود؟ اسهال گرفته بودی و فشارت افتاده بود. بیماری زمینهایت هم که کنسر بود و داشتی شیمی درمانی میشدی. توی پرونده اورژانست دیدم زده بود تب و نوتروپنی، و تیفلیت، این تیفلیت لعنتی، نوعی عفونت و التهاب روده در آدمایی که نوتروفیل خون شون کمه، که یکم که خوندم ازش فهمیدم چقدر چیز بدیه این لعنتی...
خب بهت آنتی بیوتیک وسیع دادیم دیگه. چی کار میکردیم. چند روز که گذشت و خوبم نشدی، بهت داروی ضد قارچم دادیم. وقتی این نکته رو خوندم خیلی خیلی دلم میخواست با ذوق و شوق تو کلاس جلو بقیه بگم این نکته رو که باید ضد قارچ بدیم اگه حالشون خوب نشه ولی بعدا فهمیدم فقط من بودم که نمیدونستم این نکته رو...
رزیدنت چیف بالاسرت ازم سوال کرد:چی باید بدیم بهشون؟ گفتم در سرپایی ترین و خوشحال ترین مریضا میشه دارو های خوراکی ساده داد و حتی بستری هم نکرد، و اون گفت مریضای ما غالبا بد حالن و بستری میکنیم و آنتی بیوتیک وسیع میدیم... آره! لعنت به این جا با این مریضای داغونش!
خلاصه... زمان می گذشت و خوب نمیشدی. ما هم دیگه کاری نمیتونستیم بکنیم. تا این که یه روز صبح استاد به شوهرت گفت که تو ممکنه بری. شوهرت همچنان عصبی بود. شب قبل هوشیاری ات افت کرده بود و میخواستن اینتوبه ات کنن، شوهرت رضایت نمیداد. کلی دعوا راه انداخته بود. رزیدنت بیهوشی یه صفحه نوت گذاشته بود که ما آمدیم بر بالین بیمار ولی همراهش نذاشت اینتوبه اش کنيم. با مسئول شیفت تماس گرفته شد و هزار تا صحبت اداری خشک دیگه...
یه روز صبح که اومدیم پیشت، هنوز با ماسک داشتی نفس میکشیدی. ولی چشمات باز شده بود، مردمک هات. دوبل میدریاز. بالا خونه ات رو اجاره داده بودی، یا بهتره بگم خراب شده بود...
شوهرت بیشتر ناراحت بود تا عصبانی. مامانتم اومده بود، استاد بهش گفت بره خونه که سختش میشه ولی نرفته بود.. استاد میگفت عجیبه پلک میزنه ولی دوبل میدریازه، شاید دارویی چیزی بهش دادن و این دوبل میدریاز اثر اونه... مهم هم نبود به هر حال
اون روز ما گرند راند داشتیم، یه کیس جذاب، خانم ۳۵ ساله با درد قفسه سینه حاد پلورتیک. مهم بود برام، حس میکردم میتونیم یکاری کنیم براش...
رفتیم طبقه بالا، تو کلاس گرند راند
رزیدنتی که پشت میز ارائه نشسته بود، بهم گفت برو مریضت کد خورد. با یکی دیگه از رزیدنتا اومدیم بالا سرت. خبری از ترالی و عملیات احیا نبود...
مامانت و شوهرت و بقیه فامیلات بالا سرت بودن. شوهرت چند ساعت قبل دستشو کاغذ کرده بود کنار دستت، تا با انگشتت رو دستاش یه چیزایی بنویسی. دیروز انگار برادرت بود که میگفت این تا دو ماه پیش هیچیش نبود و زار میزد جلوی استاد. مامانت داد میزد: تو هم مثل بابات شدی؟ داری زود میری؟ مثل علی شدی؟ تو که موهاتم به فقیرا میبخشیدی...
با خودم میگفتم الان باید چی کار کنم؟ رزیدنتمون هنوز نیومده بود بالا سرت. اونم که اومد کار خاصی نکرد.
انگار احیا تموم شده بود و تو مدتی بود که رفته بودی...
ما کاری نکردیم. فقط نبضتو چک کردیم. موجی زیر دستم حس نشد و متاسفانه دیگه خیلی دیر شده بود...
#سورن_در_سرزمین_غرائب
پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_سی #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam