Post #13471
389
چهرهی بامزهای به خودش گرفت دست هام رو توی دست هاش جا داد و با لبخند گفت:«میبینم حالِ زهرا خانوم داره کمکم خوب میشه!»خندهم گرفت با خودم فکر کردم این بار دیگه چه چیزی پیدا کرده؟ نکنه دوباره میخواد از روی خطهای کف دستم برام فال بگیره؟با خنده پرسیدم: «چی میگی تو؟!»دستم رو کمی به سمت خودش کشید ناخنهام رو نشونم داد و گفت:«نگاه کن، ناخنهات بلنده و مرتب شده من از همین میفهمم حالت بهتره بارها دیدم وقتی حالت خوب نیست اولین چیزی که بیخیالش میشی همین چیزای کوچیکیه که قبلاً براشون وقت میذاشتی.»چند لحظه به دستهام نگاه کردم و بعد نگاهم رو به صورتش دوختم از این حجمِ توجه به جزئیاتی که شاید حتی خودم هم متوجهشون نبودم تعجب کرده بودم. عجیب بود که یکی از میون این همه تغییر از روی مرتب بودن ناخنهام حالِ دلم رو حدس میزد آروم گفتم:«آره... چون کمکم فهمیدم هرچی بیشتر از چیزایی که آرامشم رو میگیرن دل بکنم حالم بهتر میشه.»مکث کردم و لبخند کم رنگی زدم بعد ادامه دادم:«میدونی هرچی از بعضی آدما بعضی جمعها و بعضی مکانها دورتر میشم آرامشم بیشتر میشه هرچی کمتر خودم رو درگیر رفتار و حرف بقیه میکنم سبکترم هرچی کمتر برای نگه داشتنِ چیزایی که مدتهاست آرامشم رو گرفتن تلاش میکنم بیشتر به خودم برمیگردم حتی فهمیدم لازم نیست هر کسی رو تا عمیقترین جای قلبم راه بدم نه اینکه دیگه نخوام به کسی اعتماد کنم یا بخوام دور خودم دیوار بکشم فقط فهمیدم هر کسی نباید به بخشهایی از وجودم دسترسی داشته باشه که جمع کردنشون بعد از یه دلشکستگی ازم کلی وقت و آرامش بگیره برای همین این روزها بیشتر مراقب قلبمم یاد گرفتم قبل از اینکه به کسی اجازه بدم وارد دنیای درونم بشه بیشتر فکر کنم بسنجم و عجله نکنم انگار بالاخره فهمیدم باز کردن قفل قلبم نباید به سادگیِ شکستنِ اون باشه.»حرفم که تموم شد برای چند لحظه سکوت کردم استکانِ یشمیرنگم رو برداشتم تا باقیِ چایم رو بنوشم.