Post #13505
270
مینویسم پاک میکنم دوباره میخونم و باز از نو شروع میکنم گاهی اونقدر میانِ کلمهها میگردم تا جملهای پیدا کنم که شبیه حرفِ دلم باشه جملهای که بتونه تمامِ اون چیزی رو که توی ذهنم میگذره بیکموکاست به زبون بیاره اما آخرش باز همهچیز رو پاک میکنم. همه میدونن که من اهلِ کوتاه نوشتن نیستم همیشه برای گفتنِ حرفهام به چندین خط نیاز دارم اما مدتیه دلم میخواد بنویسم و دکمهی ارسال رو هم بزنم با خیالِ راحت گوشی رو کنار بذارم بدون اینکه بعدش هزار تا فکر به سراغم بیاد و آخرِ تمامِ نوشتههام به بغض ختم بشه دلم میخواد کسی باشه که حوصلهی خوندنِ تمامِ حرفهام رو داشته باشه کسی که از طولانی بودنِ پیامهام خسته نشه و میونِ سطرهام چیزی بیشتر از چند جملهی ساده ببینه اما انگار همیشه فاصلهی زیادی بینِ اون چیزی که من برای گفتن دارم و اون چیزی که دیگران برای شنیدنش حوصله میکنن وجود داشته حالا خیلی از حرفهایی که یه روز چندین خط میشدن به «هوم»، «آره»، «نه» و «نمیدونم» ختم میشن گاهی دلم برای خودمِ پرحرفم تنگ میشه دلم برای روزهایی تنگ شده که نوشتن اینهمه فکر و تردید به همراه نداشت و لازم نبود قبل از فرستادنِ هر پیام بارها بخونمش و از خودم بپرسم:«نکنه زیادی نوشتم؟ نکنه حوصلهش رو نداشته باشه؟»شاید همین شد که کمکم یاد گرفتم کمتر بگم و بیشتر توی ذهنم نگه دارم هنوز دلم میخواد برای کسی بنویسم که خوندنِ حرفهام براش از روی اجبار نباشه کسی که با میلِ خودش بخونه بفهمه و گاهی با چند کلمهی ساده نشونم بده که حواسش به حرفهام بوده.