Post #13509
461
مأمن. مینویسم پاک میکنم دوباره میخونم و باز از نو شروع میکنم گاهی اونقدر میانِ کلمهها میگردم تا جملهای پیدا کنم که شبیه حرفِ دلم باشه جملهای که بتونه تمامِ اون چیزی رو که توی ذهنم میگذره بیکموکاست به زبون بیاره اما آخرش باز همهچیز رو پاک میکنم. همه…
و شاید تلخترین قسمتِ ماجرا همین باشه اینکه حرف برای گفتن داشته باشم ولی ندونم کجا و برای کی باید بگمشون اینکه اینهمه کلمه توی دلم داشته باشم اما آخرش صفحه رو ببندم و به همون چند کلمهای راضی بشم که هیچ شباهتی به حرفهای واقعیِ من ندارن من فقط دلم میخواست یه نفر باشه که وقتی پیامم طولانی میشه به جای خسته شدن تا آخرش بخونه یه نفر که لازم نباشه برای حرف زدن باهاش مدام خودم رو سانسور کنم کسی که باعث بشه دوباره نوشتن برام آسون بشه که با کلمات آشتی کنی نه اینکه هر بار قبل از فرستادن هزار بار به بودن و نبودنِ کلمههام فکر کنم هی کوتاه تر کنم کلمات رو.