#داستانک
❇️ گربه و ماهی و زن
زن در حیاط خانه نشسته بود. گربه آرام از در وارد شد. از پرسه زدن دور و بر مزرعه برمیگشت. چیزی به دهان داشت. نزدیک که آمد، معلوم شد ماهی گرفته. سرش را بالا آورد و ماهیاش را به زن نشان داد. زن گفت: «آفرین! چه شکارچی خوبی! یادت هست دیروز از غذای نهار که پخته بودم بهت ماهی دادم؟ خوب تو هم یک ماهی برای من میگرفتی!»
گربه راهش را کشید و رفت. ده پانزده متر دورتر، زیر درختی نشست و مشغول خوردن شکارش شد. زن هم سرگرم کارهایش شد. یک ربعی گذشت، زن احساس کرد گربه دوباره به سوی او میآید. این بار توجهی نکرد. گربه کنار او ایستاد. چیزی را پیش پای زن گذاشت. دمی تکانی داد و دور شد! زن نگاه کرد. نصف ماهی بود.
عبدالرحیم قنوات
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
Post #155
1.16K
- ❤ 15
- 👍 5
- 👎 3
- 👏 3
- 👌 3