جراحی مفاهیم «خلق [=Schöpfung]» و «کشف [=Entdeckung] در ایدئالیسم آلمانی، نیچه و هوسرل
علینجات غلامی
نقطهی صفر در معماریِ فلسفهی معاصر و گرهگاهِ بنیادینِ تقابل میان پدیدارشناسی و سنتِ نیچهای، بر روی یک دوگانهی به ظاهر ساده اما به شدت لغزنده بنا شده است: دوگانهی «کشف» [=Entdeckung] در برابرِ «خلق» [=Schöpfung]. در یک نگاهِ کلاننگر، تاریخِ اندیشهی پساکانتی را میتوان میدانِ نبردِ این دو نیرو دانست؛ نیرویی که سوژه را یابندهی حقیقت میداند و نیرویی که سوژه را آفرینندهی آن.
با این حال، تقلیلِ این تقابل به یک دعوایِ سطحی، ما را از درکِ دینامیسمِ درونیِ عقل بازمیدارد. هر دویِ این واژگان — چه کشف و چه خلق — نیازمندِ یک جراحیِ زیربینانه و کالبدشکافیِ دقیق در کارگاهِ مفاهیمِ فلسفهی آلمانی هستند. تا زمانی که آناتومیِ این مفاهیم را نشکافیم، نه میتوانیم به درکِ درستی از رادیکالیسمِ پدیدارشناسیِ متقدم برسیم و نه میتوانیم پیچیدگیِ عظیمِ «تقویم»[=Konstitution] در هوسرلِ استعلایی را فهم کنیم.
برای آغازِ این جراحی، ابتدا باید واژهی متعارفِ «خلق» (Creation / Schöpfung) را در سنتِ آلمانی کالبدشکافی کنیم. واژهی Schöpfung در تبارِ تاریخیِ خود، باری عمیقاً الهیاتی دارد و به معنای «خلق از عدم» (Creatio ex nihilo) است. اما با ورود به عصرِ مدرن و به ویژه در ایدئالیسمِ آلمانی، این واژه سکولار شده و به درونِ سوژهی استعلایی منتقل میشود.
ایدئالیستهای آلمانی برای فرار از بارِ الهیاتیِ این واژه و برای توضیحِ اینکه ذهن چگونه واقعیت را میسازد، دست به ابداعِ مفاهیمِ جدیدی زدند که هر یک سطحِ متفاوتی از مداخلهی سوژه در ابژه را نشان میداد. یوهان گوتلیب فیشته، مفهومِ Setzen (وضع کردن) را به میان آورد. در سیستمِ فیشته، «منِ مطلق» واقعیت را از ماده خلق نمیکند، بلکه آن را به عنوانِ یک ضرورتِ منطقی-هستیشناختی وضع و تأسیس میکند.
پیش از او کانت و پس از او هگل از واژهی Erzeugen (تولید کردن / زایش) بهره بردند. در اینجا قوایِ شناختی یا خودِ «مفهوم» [=Begriff]، واقعیتِ خود را از درون بسط داده و تولید میکنند. در تمامِ این سنتِ ایدئالیستی، عملِ «خلق» یک عملِ غایتمند [=Teleological]، لوگوسمحور و در راستایِ خودآگاهیِ روح [=Geist] است. خلق، بیداریِ عقل در برابرِ خویشتن است.
اما زلزلهی مفهومیِ عظیم با فردریش نیچه رخ میدهد. نیچه کلِ این عمارتِ عقلانی را ویران میکند و مفهومِ خلق را از انحصارِ لوگوس خارج کرده و به ارادهی معطوف به قدرت (مبتنی بر غرایز و حیات) میسپارد. در معماریِ فکریِ نیچه، هستی یک کُلِ عقلانیِ از پیش وضعشده نیست، بلکه یک «آشوب» [=Chaos] و مغاکِ بیمعنایِ صیرورت است.
از این رو، نیچه برای توضیحِ عملِ سوژه (ابرانسان)، از واژهی Prägen (مُهر زدن / ضرب کردن / جعل کردن – به انگلیسی: Forging) استفاده میکند. او صراحتاً مینویسد: «مُهرِ هستی بر صیرورت زدن، این است والاترین ارادهی معطوف به قدرت». خلق در اینجا، تحمیلِ استبدادی و خشنِ یک فرم بر بیفرمیِ جهان است.
در کنارِ آن، نیچه از واژهی Erdichten (خیالبافی کردن / برساختنِ جعلی) پرده برمیدارد. برای نیچه، تمامِ مفاهیمِ متافیزیکی و حقایقِ علمی، برساختههای توهمی و استعارههایی هستند که ما آنها را «ابداع» کردهایم تا حیات را بر روی این مغاکِ بیمعنا ممکن سازیم. در اینجا، خلق مساوی است با جعل؛ نقاب زدن بر رویِ هیچ.
دقیقاً در واکنش به همین ارادهگراییِ رادیکال و نیهیلیسمِ مستتر در دلِ جعلِ نیچهای بود که پدیدارشناسیِ متقدم در دقایقِ آغازینِ خود، شمشیرِ «کشف» را از نیام برکشید. شعارِ هوسرلِ متقدم، «به سوی خودِ چیزها!» (Zu den Sachen selbst)، در مکاتبِ مونیخ و گوتینگن (با متفکرانی چون آدولف رایناخ، الکساندر فاندر و ماکس شلر) به یک آنتیتزِ تمامعیار علیه نیچه تبدیل شد.
در پدیدارشناسیِ رئالیستی، دفاع از مفهومِ «کشف» [=Entdeckung] و «شهود» [=Anschauung]، دفاع از ابژکتیویته در برابرِ فورانِ بیبنیادِ اراده بود. آنها استدلال میکردند که قلمروِ ماهیات (ضرورتهای منطقی، حقوقی و ارزشی) یک قلمروِ عینی است. ذهنِ انسان این ماهیات را جعل [=Prägen] نمیکند، بلکه آنها را مییابد.
شفافترین رویارویی را ماکس شلر رقم زد. او در نقدِ رادیکالِ خود بر نیچه نشان داد که ارزشها برساخته و جعلِ اراده نیستند، بلکه یک نظامِ سلسلهمراتبیِ عینیِ ارزشها وجود دارد که سوژه آن را از طریقِ «احساسِ ارزشی» [=Wertfühlen] کشف میکند. در این مقطع، پدیدارشناسی با تکیه بر «کشفِ مطلق»، تمامقد در برابرِ «جعلِ مطلقِ» نیچهای ایستاد تا فونداسیونِ عقل را نجات دهد.
Post #6504
5.41K