...
( قسمت ۱۳ )
من فرار کردهام.
به فکر دکتر نباش...
مرا برسان پیش ارشدصاحب.
ژنرال دو گلوله خورده بود...
دری را نشان داد که به
سالنی بزرگ باز میشد... از
پلهها بهسمت ماشین...
ارشد با چهرهای اندوهگین
و عبوس، حرکات دریاس را
نگاه میکرد...
« در آرشیو زخمی پیدایش
کردم » « شما اجساد زیادی
جمع میکنید؟ »
« شجاعت ابلهانه، آدمهایی
پخمه و نادان، جوانهای کم
سن و سال. هیچ مخلوقی
روی زمین مثل جنگجو کودن
و احمق نیست. »
« میدانی تاریخ چقدر
بیرحم است... اینها
کارگران مارکس نيستند.
اينجا شرق است... کسیکه
نفهم باشد نمیتواند خطرات
این چیزها را درک کند... تو
تاریخ خواندهای. میدانی
انسان چطور به توهماتش
میچسبد. توهم تاریخ
بزرگ است » ...
« اینجا دو چیز حکومت
میکند. دین و سیاست. »
اگر توهم با خطر روبرو شود
چه روی میدهد؟ حقیقت
هرچه باشد، به هر شکلی
آشکار شود، نمیتواند بر
داستان خیالی مردم پیروز
شود. حقیقت ضعیف در
برابر توهم. جابجایی جنازه
کار سختی نبود... گاهی تنها
باید ناپدید شوند تا سایهها
زندگی کنند... نقشهٔ اشکزاد
این است، باید اينجا خاک
شود.
دریاس کلنگ را برداشت...
« ژنرال میخواست حقیقت
را بدانی، تا آنطور که هست،
تعریف کنی. » حقیقت
فایدهای ندارد، مخصوصآ
اگر دروغی بزرگ پشتش
نباشد.
خاکش کردند. ...
۱۶ ... تا هفت سال پیش
سیاستمداری معمولی بود.
مادرش را هرگز ندیده.
فقدان مادر، چاه بیقراری بود
در زندگیاش. تا اینکه در
یک روز پیرزنی خود را
مادرش معرفی میکند.
درد عمیق انسان این
است که آنچه را با عشق
بهدست نمیآورد،
میخواهد با قدرت
کسب کند. عشق و قدرت
همیشه باهماند. قدرت و
محبت زیاد از صفات باریتعالی
است. ژنرال در میدان جنگ،
شجاع و حکیم بود، اما خالق
داستانی نبود که تاریخ نتواند
فراموشش کند.
« حقیقت آن نیست که رخ
داده یا میدهد، چیزی است
که دنبالش میرویم و ما را با
خود میکشد. »
« حقیقت آن نیست که با
روش و استدلال منطقی
اثبات میشود، چیزی است
که ما را در پی خود
میکشد. » آن زن، مادرش
بود یا نه، مهم نیست...
دنبالش میرود... انگار در
آینه چهرهٔ خود را دیده باشد.
برادر حقیقیاش، دوقلوهای
کاملآ شبیه. آنکه من و تو
دیدیم، نوبار برادرش بود.
آنکه ما امشب دفن کرديم
نوبار بود... آدمی تازه و
تاریک در زندگی ژنرال. ما
همه به شبح نیاز داریم.
بازیگران نمایشی پوچ.
نوبار اشکزاد... مدتی با
چریکهای ایرانی بوده،
مدتی با کمونیستهای یمن،
کمپ چریکهای فلسطین و
چریکهای کرد... در سپتامبر
سیاه * ( اشاره به کشتار
آوارگان فلسطینی در اردن )
وقتی خسرو گلسرخی و
کرامت الله دانشیان به اتهام
تلاش برای ترور شاه در ۲۹
بهمن ۱۳۵۲ تیرباران شدند،
او در تهران بود. وقتی
اتوبوسی پر از جوانان
فلسطینی را در لبنان کشتند،
او در بیروت بود... از نسل
انقلابیون دههٔ شصت،
چگوارا، پاتریس لولومبا،
الگو میگرفت. هرگز ندانسته
بود برادری بهنام بلال دارد.
ص ۲۲۲
《 در رابطه با گلسرخی و
دانشیان " دیدگاه " 》
📚دریاس و جسدها
✍بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
ادامه دارد
Post #6729
32
کتاب دانش 📖 📚 ... مطالعه گروهی 📖 قسمت دوازده « روشن است باید چهکار کنیم. باید فاسدان رسوا شوند. باید از گورستان رهبران شروع کنیم. ما رهبری نامیرا داریم... نگذارید دشمن در ما نفوذ کند. » ۱۲ دریاس نوشت « مردم دنبال تفکر و اندیشهٔ جدیدی نیستند، بلکه…