...
داستان شب 📝
۱۴ تأکید بر مذکر بودنش
غیرضروری است. اگر
خاطرات درواقع خاطرات
من باشند، بدون نظم و
انضباط، انسان طعم آنها را
میچشد. ذله شده، دوان دوان
از گهواره تا خود گور. تا در
زمان مناسب به مکان
مناسب برسند. دیگر چه
میخواهم؟ بله، یاد آن
روزها بخیر. آدم تصور
میکند که تا آخر راه همیشه
همینطور باقی خواهد
ماند. اما ناگهان همهچیز بار
دیگر متلاطم و آشوبزده
میشود. آدم به تکاپو
میافتد، گم میشود، یا
همراه تندبادها و گردابها به
دوردستهای ارض، کشیده
میشود. مبادا بیآنکه بداند،
مرده و به دوزخ رفته باشد.
یا حتی در مکانی بهمراتب
هولناکتر، باری دیگر زاده شده
باشد. و سیبهای رسیده،
همیشه عاشق سیب بودهام.
او آنجاست. بهخوبی و زیبائی
طلا، نشسته بر روی نیمکت.
با لباسهایی از این قرار.
البته لباس هیچ اهمیتی ندارد.
میدانم، اما اگر اشتباه نکنم،
جز اینها لباس دیگری ندارد.
مدتها بود که همان لباسها
را میپوشید. کهنه و فرسوده.
اما مهم نیست. اما پالتویش
چشمگیر بود. از بالا تا پایین
پانزده دکمه. شکاف میان
دکمهها آنقدر ناچیز بود که
نمیشد دید زیر پالتو چهخبر
است. حتی دوپایش که
محجوبانه کنار یکدیگر روی
زمین قرار داشتند. بدنش روی
نیمکت بسیار شق و رق است.
وقتی راه میرود، ناگهان
توقف میکند، دنباله کتش
عملا زمین را جارو میکند،
خشخش میکند. و
دستهایش نیز از نظر پنهانند.
اما یقهی کت سالم و نو مانده،
یقهای از جنس مخمل یا پشم.
رنگ کتش سبز است. شاید به
اشتباه این کت را پالتو
میدانم. اورکت، یا حتی کت
يکسره. سرش، پر غرور و
خوددار، آن بالا انگار برافراشته
بود. نشان احساس و شور
در چهره. انگار دیگر زجر
نمیکشد. اما از کجا معلوم؟
دکمهها استوانهای شکل،
چوبی، شلی و وارفتگی
دکمهها در نتیجهٔ بشور و
بپوشهای پی در پی. جنس
کت ظاهرآ شبیه نمد است.
اگر توانستم داستانهایی از
چکمههایش برای خودم
خواهم گفت. کلاهش به
سفتی آهن، جلویش از نوک
تا پایین چاکخورده. کت
خیلی بزرگ و کلاه خیلی
کوچک است. اگر نور خورشید
مستقیم بر آن میتابید،
کلاه چون چرم میدرخشید
وقتی فرد بهغایت ملول و
دلزده شد، تن به... نزدیک
بود بگویم تن به جاودانگی
روح خواهد داد. در مورد
بخشهای دیگر جامعه اهمیت
زیادی دارند. جای طرح این
سؤال اینجا نیست.
چون ساپو... نه، دیگر نمیتوانم
او را به این نام بخوانم.
ماندهام این اسم را چطور
تحمل کردهام. مکمن، این
اسم چندان بهتر از نام قبلی
نیست، اما وقت تنگ است.
او از جایش جم نمیخورد.
پشتش به رودخانه است، اما
شاید در ضجههای هولناک
مرغهای نوروزی که شبهنگام
جمع میشوند، در هجوم
دردن گرسنگی، اینگونه به
نظرش میآید. اما صورت او
بهسمت مردمی است که در
این ساعت خیابانها را
شلوغ کردهاند، یکلحظه
مبهوت و گیج دور همدیگر
جمع میشوند، و در پیادهرو
راه را بند میآورند. بعد تک
تک به راه از پیش تعیین شدهٔ
خویش میروند. میدانند
محکوم به رفتن از مسیری
خاص هستند. چون در همان
آغاز در انتخاب مسیر حق
چندان زیادی ندارند، از
یکدیگر خداحافظی میکنند
و به راه خود میروند. اما
مؤدبانه. یا حتی بدون کلام.
خدا به داد کسیکه در اوقات
فراغتش اشتیاق قدمزدن با
همنوعی دیگر را داشته باشد
برسد، مگر از قضا، مسیری
مناسب بیابد. بعد چند قدمی
راه میروند، شاد و از یکدیگر
جدا میشوند و شاید هریک
زیر لب زمزمه میکند، دیگر
هیچچیز جلودارش نخواهد بود.
اکثر زوجها. اما این افراد،
بسیار معدودند. اما به
زودی به مکان مقرر میرسند.
وقت تنگ است برای گفتن
تمام آن چیزهایی که بر
قلب و وجدان سنگینی میکند.
بعضیها سوار تاکسی میشوند
تا زودتر به میعادگاه برسند،
یا بعد از تفریح و خوشی به
خانه یا هتل بازگردنند.
جاییکه بستر گرمشان در
انتظار آنهاست.
بعد آخرین مرحله از
زندگی اسب را میبیند.
اسب خانگی یا بارکش یا
مسابقهای و جایگاهش
در سلاخخانه. آکنده از
انزجار بیحرکت میماند.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
Post #6724
33
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📝 ۱۳ دوباره خودمان را همانگونه که هستیم دیدم، یعنی کسانیکه باید ذرهذرهٔ وجودشان انتقال یابد و جابهجا شود تا وقتی که دست، خسته و فرسوده، شروع به بازی کردن کند، ما را بقاپد و به بالا ببرد. و به قول معروف بهنحوی رؤیاگون، دوباره به پایین…