...
داستان شب 📝
۱۳ دوباره خودمان را
همانگونه که هستیم دیدم،
یعنی کسانیکه باید
ذرهذرهٔ وجودشان انتقال
یابد و جابهجا شود تا وقتی
که دست، خسته و فرسوده،
شروع به بازی کردن کند،
ما را بقاپد و به بالا ببرد.
و به قول معروف
بهنحوی رؤیاگون،
دوباره به پایین بغلتاند،
تا به سر جایمان بازگردیم.
باید بگویم دستکم برای
من، دستی کور و فرسوده،
که با ضعف و خستگی،
خردهریزهای من را زیر و رو
میکند و بعد میگذارد آن
خردهریزها از میان انگشتانش
بسرند، بله، این احساس برایم
آشناست. احساس میکنم این
دست تا آرنجم فرو رفته،
هرچند آرام و در خواب. اما
دست بهزودی به جنبش میافتد
و بیدار میشود، ناز و نوازش
میکند، زیر و رو میکند، و
از اینکه نمیتواند تکهتکهام
کند، انتقام میگیرد.
درک میکنم.
اما من چیزهای عجیب دیگری
احساس کردهام که بهتر است
ناگفته بماند. برای مثال،
هرازگاه به مایع، به چیزی
شبیه گِل تبدیل شدهام. یا
در دل سوراخ یک سوزن،
گم میشوم. داشتم در مورد
سرگرمیهایم حرف میزدم،
مگرنه؟ باید به همی تفریحات
راضی باشم. نه اینکه مدام در
قید و بند توصیف مفت و یاوه
در باب زندگی و مرگ باشم.
همین مسئلهٔ زندگی و مرگ.
وقتی کار را شروع کردم،
ایدهٔ خاص خود را داشتم.
وگرنه به همان ترسها و
هراسهای همیشگی خودم
دل خوش میکردم تا کسی
از سر مهر و محبت بیاید و
به داخل تابوت بیندازدم.
مهم نیست. همین الان ایدهٔ
دیگری به ذهنم رسيده. ایدهها
بسیار شبیه همدیگرند. وقتی
آنها را بشناسید میبینید
شبیهند. زاده شو. یعنی
آنقدر زندگی کن که به
گازکربنیک آزاد خو کنی،
بعد بهخاطر اوقات خوشی
که بر تو گذشته تشکر کنی
و برو. رؤیای من همیشه
همین بوده. بله، جنینی پیر،
فعلا چیزی بیش از این
نیستم. سپیدموی و ناتوان،
کار مادر هم ساخته شده،
من باعث شدم او از درون
پوسیده و فرسوده شود،
شاید بابا هم در این مهمانی
حضور داشته باشد.
من با سر سقوط خواهم کرد
و در سرداب مردگان ناله
سر خواهم داد. نه اینکه
ناله کنم ارزشش را ندارد.
من هرگز زاده نخواهد شد و
از این رو هرگز نخواهم مرد،
و این شغل خوبی هم هست.
با این همه گاهی بهنظرم
اینطور میآید که قبلا زاده
شده و زندگی طولانی داشتهام،
جکسون را ملاقات کرده و
در شهرهای مختلف سرگردان
بودهام، در جنگلها و بیابانها،
با چشمان اشکآلود در جزایر
معطل مانده در مقابل دریا،
جایی که من خوشبخت
بودم، قوز کرده بر روی
ماسهها در پناه باد میان
صخرهها با بوی علف و
زوزه باد، نه شاد و خوشبخت،
هرگز اینگونه نبودهام.
بلکه آرزو کردهام شب هرگز
به پایان نرسد و صبح هرگز
فرانرسد تا مردم از خواب بیدار
شوند و بگویند، بجنبید، ما
بهزودی خواهیم مرد. بیایید
از این فرصت دو روزه زندگی
نهایت استفاده را بکنیم.
اما چه اهمیتی دارد که من
بهدنیا آمدهام یا نه، زندگی
کردهام يا نه، چهکسی
هستم، چگونه ادامه
میدهم، کجا هستم،
باید سعی کنم موجودی
کوچک بهوجود بیاورم، تا
او را در آغوش بگیرم،
موجودی شبیه شکل و
شمایل خودم.
بعد مدتی طولانی تنها
بمانم، ناشاد، بیآنکه
بدانم چه دعایی بکنم،
یا به درگاه چه موجودی
دعا کنم. مدتها طول کشید
تا دوباره پیدایش کنم،
شاید زندگی تلاش برای
عشقورزیدن، خوردن،
گریختن از آن چیزها که
موجب جبران اشتباهات
میشود. سکندری خوران
با او روبرو شدم. به امید
آموختن چیزی. او را در
قلب شهر پیدا کردم،
نشسته بر نیمکت، از کجا
فهمیدم خودش است،
شاید با دیدن چشمهایش.
نه، نمیدانم چطور فهمیدم.
از گذشته هیچچیز بهیاد ندارم.
شاید طرف اصلا او نباشد.
مهم نیست، حالا دیگر بهمن
تعلق دارد. ( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
Post #6709
37
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📝 ۱۲ واقعا هرگز روشن نیست. نور آنجاست، آن بیرون، اما از پنجره به داخل نمیآید. نوری سربیرنگ که سایه ایجاد نمیکند. برای مثال، ایمان دارم که زیر تختم به اندازهٔ سقفم روشن است. البته میپذیرم که این حرف چندان روشنگر نیست. نور ربطی به اوقات…