...
داستان شب 📝
۱۲ واقعا هرگز روشن نیست.
نور آنجاست، آن بیرون، اما
از پنجره به داخل نمیآید.
نوری سربیرنگ که سایه
ایجاد نمیکند. برای مثال،
ایمان دارم که زیر تختم به
اندازهٔ سقفم روشن است.
البته میپذیرم که این حرف
چندان روشنگر نیست.
نور ربطی به اوقات متفاوت
روز ندارد. چگونه است که
فضای کوچک من اندکی روش
نمیشود. چگونه است که ماه،
آنجا که قابیل، خمیده در زیر
فشار و در رنج و زحمت است،
هرگز نورش را بر صورت من
نمیپاشد؟ کسانیکه به این
ساعات و طلوع و غروب آنها
اطمینان دارند و برنامهٔ
زندگیشان را بر اساس آنها
تنظیم میکنند، کسانیکه
میدانند همیشه احتمال
گرفتن ابرها هست، دیر یا
زود همین ابرها دور میشود
و نور من نیز.
من نیز زمانی آن بیرون زندگی
کردهام. این واقعیت هرگز
برگشتپذیر نیست. اما کسی
باید بهمن چراغی بدهد.
متوجهید؟ Mem, بین
وسایلم دنبال کبریتی بگرد
و ببین روشن میشود یا نه.
فضای اطرافم دوباره آهسته
آهسته ارتعاش مییابد.
اینها فقط در سر من میگذرد.
بهنظر میآید تمام وجودم در
سرم گنجانده شده. سطح
پیرامون من از جنس استخوان
سفت و سخت هستند. آیا
در داخل جمجمه خلاء وجود
دارد. ناتوانی من در نهایت حد
و اندازهای دارد. خوشبختانه
مسئله به پلک مربوط نمیشود
چون آنچه میبایست پوشیده
میشد روح بود. همان روح
عبث که مورد انکار قرار
میگرفت. چه بداقبالیای،
حتما مداد از لای انگشتانم
سریده، این گم کردن مداوم
مداد شاید برایم مفید باشد.
شاید بانشاطتر بشوم.
شاید حالا خیلی دیر شده،
یا شاید مرا بهسمت راهحل
در باب نتیجهگیری اسفانگیز
سوق داده؛ منظورم ماجرای
مالون ( نامی که درحالحاضر
دارم ) و آن ماجرای دیگر
است. چون مابقی ماجرا
هیچ ربطی به من ندارد.
هریک بهنوبهی خود در پس
خویش سعادتِ غیاب و
عدم را برجا میگذارد.
هرازگاه تلاش کردهام مدادم
را پیدا کنم. سبز رنگ، پنج
یا شش ضلعی، در هر دو
سو نوک دارد. کوتاه است.
و معمولا آنها را میمکم.
عاشق مکیدن هستم. به
این ترتیب مداد، روز به روز
کوچک و کوچکتر میشود.
و هنگامیکه از مدادم هیچچیز
باقی نخواهد ماند، جز تکهای
بسیار کوچک که نمیتوان
آن را در دست نگهداشت.
نوکی سخت و نمیتوان آن
را بدون فشردن بر سطح
کاغذ بهکار برد. آه، بله،
من هم تفریحهای خاص
خودم را دارم. مداد دیگری
هم دارم، ساخت فرانسه
است، مدادی استوانهای شکل
که از آن استفاده نکردهام.
وقتی دنبال مداد میگشتم
کشف عجیب کردم. کف
اتاق سفید میشود. با احساس
نگرانی سطوح بزرگ دیگری
را بررسی میکنم. و من با
خودم میگفتم برای همیشه
از دست رفتهام. سطوح
عمودی و افقی. نمیدانم
چه هنگام بود که سفید شده
بودند. در کل به باور من، اشیا
در گذر تدریجی زمان، سیاه
میشوند. به استثنای بقایای
فانی ما. فضای اتاق
کمافیالسابق خاکستری رنگ
است. همهچیز در دل سیاهی
محو میشود. البته بهجز
پنجره که حکم ناف مرا دارد.
وقتی این کورسوی نور بمیرد
خواهم فهمید دقیقا کجا
هستم. بهوضوح بهیاد دارم
که کاغذ دیواری را میدیدم.
پوشیده از طرح تودهٔ رو به
پژمردگی گلهای رز، بنفشه
و گلهای دیگر. در سرتاسر
زندگیام هرگز آن همه گل را
یکجا نديده بودم. اما
حالا انگار همهٔ آنها محو
شدهاند. بدون کوچکترین
نشان و اثری. بله، من در
حال رکود و سکون کورمال
کورمال در جستجو بودهام.
تصور اینکه عاقبت ماهیت
راستین رنج و محنتهای
پوچ و عبثم را دریافته بودم،
اما نه آنقدر که ضرورت
سرزنش و ملامت کردن
خود را احساس کنم.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
Post #6695
34
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📝 ۱۱ صدای حرف زدن خودم را خواهم شنید. از دوردستها، حرف زدن از لمبرتها، ذهنی سرگردان، بسیار دور از اینجا، از دل ویرانههای ذهنم. بعد خانم لمبرت در آشپزخانه تنها ماند. از جا بلند شد و شعله را با فوت خاموش کرد. روز کار و زحمتش به پایان…