...
داستان شب 📝
۱۱ صدای حرف زدن خودم
را خواهم شنید.
از دوردستها، حرف زدن
از لمبرتها، ذهنی سرگردان،
بسیار دور از اینجا، از دل
ویرانههای ذهنم. بعد خانم
لمبرت در آشپزخانه تنها ماند.
از جا بلند شد و شعله را با
فوت خاموش کرد. روز کار و
زحمتش به پایان رسیده است،
درونش سپیدای دیگر آغاز
میشود، از ژرفای چاه این
خستگی و درهمکوبیدگی
بیپایان، آه و افسوس او
بیوقفه از نهاد برمیآمد.
پنج سال بود اوضاع به همین
منوال گذشته بود. وقتی
همهچیز بد بود، چنگ زدن
به آن میز فرسوده برایش مفید
بود، در را باز کرد و بیرون را
نگاه کرد. از ماه نشانی نبود
اما ستارگان میدرخشیدند.
زنجیر را قاپید، سطل ته چاه
بود. ذهنش تودهای درهم
فشرده از سؤالات بود.
بعضی از افکار به دخترش
مربوط میشد. همان نگرانی
جزئی. صدای راه رفتن
مادرش را که شنید نزدیک
بود از جا بلند شود. تصمیم
گرفت حرفی را که ساپو به
او زده با او درمیان بگذارد.
همین که قصد دارد برود و
دیگر برنگردد. ملال مرگبار.
یکروز در مورد کُنایش از یک
یهودی سؤال کردم. مربوط به
دورهای است که پی آدمی
میگشتم که به من وفادار باشد
بعد چشمانم را باز کردم تا
درخشش آنها به پای تمام
ناگفتههای بینمان محسور شوند. صورتهایشان بهمن چنان
نزدیک بود که بازدم داغ نفس
را حس میکردم. حالا که دیگر
هیچ استفادهای برای او ندارم
نامش را میگویم. جکسون.
جای تأسف دارد که گربه یا
سگ پیری نداشت. یک
طوطیای صورتی خاکستری
برای پیشکش. سعی میکرد
به پرنده یاد بدهد، بگوید؛
نیهیل این اینتلکتو ' این سه
کلمه را پرنده بیان کرد اما
محدودیتهای این کار برای
حیوان بیچاره خیلی زیاد بود
و فقط زنجیرهای از جیغهای
نامفهوم بود. جکسون سر
پرنده غرغر میکرد، تا
حیوان وادار شود یکبار
دیگر سعیاش را بکند و
جمله را بگوید. بعد پُلی
خشمگین میشد و به گوشهٔ
قفس پر میکشید. قفس
خیلی قشنگی بود. با همهٔ
امکانات؛ شاخههای مصنوعی،
تابها. اگر من جای پرنده بودم،
جکسون مرا گوسفند مرینوس
صدا میکرد. شاید بهخاطر
ظاهر فرانسوی. نمیدانم.
ارتباط من با جکسون چندان
دوامی نداشت. میتوانستم
دوست او باشم. اما متأسفانه
من از نظر او نفرتانگیز بودم.
همان نظری که همهٔ روسپیهای
دیگر در مورد من داشتند. بعد
سعی کردم در میان
نژادپرستهای پست برای
خودم یار غاری انتخاب
کنم.
نژادهای سرخ، زرد، شکلاتی.
اگر دسترسی به طاعونزدهها
سهلتر بود، سراغ آنها
میرفتم. جذب کردن،
ذرهذره پیش رفتن، موذیانه
چشم دوختن، با تپش سنگین
قلبم. حتی در ارتباط با
دیوانهها نیز شکست خوردم.
فعلآ مسأله این است که
همچون کودکی، سالخوردهها
وجودم را از شگفتی و ترسی
توأم با احترام پر میکنند.
حالا صدای داد و فریاد بچهها
مات و مبهوتم میکند. اگر
اختیار بدنم در دست خودم
بود، بدنم را از پنجره
میانداختم بیرون. اما
شاید آگاهی از ناتوانیام باعث
شده چنین فکر جسورانهای
کنم. همهچیز بههم وابسته
است. من به زنجیر کشیده
شدم. نمیدانم در کدام
طبقهام. شاید در طبقهٔ نیم
باشم. صدای پلکان و خیابان
هیچ سرنخی بهدستم ندادهاند.
تنها میدانم آدمهای زندهای
بالا و پایین سرم وجود دارند.
پس میتوان نتیجهگیری کرد
که در زیرزمین نیستم. و مگرنه
اینکه آسمان را میبینم و
پنجرههای مشرف به پنجره.
اما اینها هیچچیز را ثابت
نمیکند. و من هم دوست
ندارم چیزی را ثابت کنم. اما
صداهایی از پایین و گامهایی
از بالا نشان چه هستند؟
خلاصه در کدام طبقه هستم.
درواقع به هیچ نقطهٔ روشنی
نخواهم رسید. هیچ سند و
مدرکی این تصور را ثابت
نمیکند. اين نتیجهگیری که
قربانی توهمات خود هستم
نیز نتیجهگیری است که در
موردش مردد هستم. بر این
باورم که در این خانه کسانی
رفتوآمد میکنند و باهم
حرف میزنند. نوزادانی که
والدینشان آنها را از این
طرف به آن طرف میبرند.
ضرورت تأیید آن نیز مایهٔ
سرخوردگی است و این که
من مردهام. شاید در همان
جنگل جان دادهام و حتی
پیش از آن. اما عقل سلیم
بهمن میگوید نفسم هنوز
بند نیامده. و در تأیید این
نگرش، مسئلهٔ تودهٔ اموالم،
سیستم تغذیه و دفعم، آن
زوج روبرویی، آسمان بیثبات
و غیره. بله. همین نور را
درنظر بگیرید. اینجا هم
شب و روز دارم. مثال،
هیچچیز مثل مثال نیست.
اما پیش از آنکه موضوع
را رها کنیم و به موضوع
بعدی برسیم، وظیفهٔ خود
میدانم که بگویم این مکانی
که در آن هستم هیچوقت
روشن نیست. واقعا هرگز
روشن نیست. نور آنجاست.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
Post #6684
48
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📝 ۱۰ خانم ساپوسکات گفت نمیدانستم این رواننویس بیکیفیت و مایهٔ شرمساری است. آقای ساپوسکات از اتاق خارج شد. خانوادهٔ لامبرت. یک روز ساپو زودتر از وقت معمول به مزرعه رسید. ادموند از خانه بیرون آمد، دهانش را پاک میکرد و بعد به او ملحق شد.…