TGViewer
کتاب دانش 📖 📚 کتاب دانش 📖 📚 @ktabdansh · 4.79K subscribers
Post #6652 28
کتاب دانش 📖 📚 ... مطالعه گروهی 📖 قسمت ۲۱ 📚 جوان خام podorostok ✍ فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی مترجم عبدالحسین شریفیان انتشارات نگاه کاترینا نیکولایونا گفت شما را راه ندهم. چگونه آمدی؟ « ساده » « سادگی، پسر جان، در واقع عمیق‌ترین حیله‌گری‌هاست‌ » فریاد کشیدم…
...

قسمت ۲۲

می‌دویدم و به هذیان‌گویی
افتاده بودم. ...
« می‌توانم به بعضی
چیزها فکر کنم، ولی به
همه‌چیز نمی‌توانم »
« تزکیه اخلاقی‌ام
غیرممکن است، زندگی
نو گزیدن هم محال
است » بنابراین باید تسلیم
شوم. ... یک حشره، یک
چاکر... یک خبرچین
شوم... درحالی‌که پنهان
می‌شوم، همه را نابود
میکنم.‌ تر و خشک را
می‌سوزانم... بعد خودم
را می‌کشم.‌... یک
قوطی‌کبریت در جیبم
داشتم... آگاه بودم چه
می‌کنم...‌ از دیوار بالا
رفتم...‌به گوشه در ورودی
خزیدم...‌ ناقوسی صدا کرد.
۲ زنگی آهنگ‌دار و
گوش‌نواز... ناقوس
سنت‌نیکولا' کلیسای قدیمی
مسکو...‌  ( یادآوری اجازه
توشار به دیدار با مادرش؛
...این یتیم را رها نکنید و
با او مهربان باشید... صدای
زنگ کلیسا، من به‌دنبال
مادر دویدم. گریست.‌
صلیب کشید. به‌من تعظیم
کرد.‌ آیا به ستمی که به‌من
روا داشته بود اعتراف
می‌کرد؟...مادر عزیزم حالا
کجا هستی... فقط یک‌بار
دیگر به‌من رو نشان بده،
حتی در خواب.‌ مادر
دوستت دارم... )
صبح رسید...‌ چهره‌ای
رویم خم شد.‌ فریاد زدم
« لامبر! منم دالگورکی »
« کدام دالگورکی ...؟ »
۳ هر انسانی که می‌خواهد
باشد، مسلما خاطره‌ای در
ذهن، حفظ کرده.‌ خود را
در اتاقی کوچک یافتم.‌ ...

« مادموازل آلفونسین،
سماور را روشن کن...
دوست من یخ زده... » ...
حالم جا آمد.‌ سرزنده و
امیدوار.‌ لامبر گوش می‌داد.
به زن گفت « به استراحت
نیاز دارد.‌ هرچیز می‌گوید
انجام بده » « من
برمی‌گردم... » متوجه شدم
آلفونسین گریه می‌کند.
به فرانسه گفت « افسوس
خوردن چه سودی دارد...
کاش چاقویی داشتم و در
شکمش فرو می‌کردم تا
جرأتم را از من نگیرد... آقا،
دو کشیش روسی را
کشت » به لرزه افتادم.
یک‌لحظه مرا ترک نکرد...
ناگسیخته و ناموزون
سخن می‌گفت... گفتم
می‌خواهم بروم. ...
« چشم، موسیو. از این
راه... » رفتم...
۴    ...در خانهٔ مادرم به تب
عصبی شدیدی دچار شدم...
لامبر!... چه شد؟...
ورسیلوف گفت
... پول در قمارخانه پیدا
شده بود...و این خبر سبب
بهبودی‌ام شد.
شاهزاده سرگی، در نامه‌ای،
اعتراف به جعل سهام
راه‌آهن کرده بود...؛ " من در
وجدانم یک مجرم ابدی
به‌شمار می‌آیم...‌ از شما
پوزش می‌طلبم که در
قمارخانه به‌شما پشت
کردم. اکنون که مرده‌ام
اعتراف میکنم.‌لیزای بیچاره!
او مرا بخشید. کمی هم
به‌یاد من باش.‌
من درست نُه روز
مدهوش ماندم.

بخش سوم فصل اول

۱   بارها گفته‌ام هیچ
میل ندارم از خودم سخن
بگویم. متأسفم.‌
اوه، کاش آدم می‌توانست
گذشته‌ها را عوض کند
و
زندگی را دوباره از سربگیرد!
پس از نه روز ناهوشیاری
دوباره متولد شدم... دلم
می‌خواست بگریزم. با دلی
عاری از کینه‌توزی، بدون
دشنام‌گویی، بگریزم و
هرگز برنگردم. یک
احساس غرور و مبارزه‌طلبی
بی‌نهایت گلویم را می‌فشرد.‌
...جوان‌خام

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ص ۴۸۰

ادامه دارد
More from @ktabdansh
  1. Sep 29, 2026قسمت پایانی. من نمی‌خواستم فقط یکی از شخصیت‌های داستان باشم چون من ی آدم واقعی بودم آدمای…
  2. Sep 29, 2026■ همه‌چیز از دروغ شروع شد... ■ توی یک دنیای عادل، آدم‌ها باید بابتِ دروغ‌هاشون کشته بشن، ن…
  3. Sep 29, 2026بیگانهٔ آلبر کامو آیا شما هم بیگانه‌اید؟ مورسو، تصویری که در میان انسان‌ها جایی ندارد.‌ مو…
  4. Sep 29, 2026🌺🍃 حکایت به‌قلم سعدی آداب ۵۶ باب هشتم 🔅 عقل، در دستِ نفس، چنان گرفتار است که مردِ عاجز…
  5. Sep 28, 2026⚡️ باکسی درنَیاویختم، زیرا کسی شايستهٔ ستیز مَن نَبود.. سامرست موام لبهٔ تیغ 📓
  6. Sep 28, 2026... ۹ به پاس‌داشت کسی‌که از وادی مردگان به عالم زندگان بازگشته، خوانده‌ نشده، به افتخار ‌ک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →