...
مطالعه گروهی 📖 قسمت ۲۱
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
کاترینا نیکولایونا گفت
شما را راه ندهم. چگونه آمدی؟
« ساده »
« سادگی، پسر جان، در واقع
عمیقترین حیلهگریهاست »
فریاد کشیدم سوءتفاهم شده
... با شتاب از پلهها سرازیر
شدم... کاترینا نیکولایونا و
بورینگ سوار کالسکه شدند ...
۳ ... تاتیانا پاولوونا گفت
« با اردنگی بیرونت کردند... »
نامهای با خط ورسیلوف؛
" خانم عزیز... سعی نکنید
پسر بچهای را بیهوده اغفال
کنید. دست از او بردارید...
من به رفاه او علاقهمندم... "
فریاد زدم راجع به من
مینویسد!... این زن حالا چه
فکری میکند...
« این چیزها را مردانی
مینویسند که از شدت خشم
نابینا شدهاند. حسد و کینه »
« چه نفرتی ... چه خیانتی... »
۴ ... بارون ( سرهنگ روسی )
و ورسیلوف روبروی میز
نشسته بودند...
« صبح بخیر پسر جان.
بارون این همان پسر است...
بنشین » بارون به نامه
اشاره کرد؛ " سخنان شما،
عاری از احترام است.
" ورسیلوف گفت " به حقیقت
نزدیک است " بارون گفت
« شما حتی معذرت هم
نمیخواهید. باید جوابگو
باشید »... بارون گفت
« بذلهگو بودن با زیرک بودن
بسیار تفاوت دارد، گویی
نامهٔ شما از تيمارستان آمده
بود... شما رانده شدهاید...
اگر دوباره دست به چنین
اعمالی بزنید شما را از شهر
بیرون خواهند کرد... »
از اتاق خارج شد... ورسیلوف
کلاهش را برداشت ... و رفت.
... مادرم آمد پایین... گفتم
« بیا از اینجا برویم... همهاش
تقصیر او بود... »
« ... چطور او را ترک کنم ... »
۵ بیهدف راه میرفتم...
چهچیزی برای من سودمند
است... به خانهٔ شاهزاده
سرگی، در گوشهای تاریک
خزیدم... افکار در سرم
جولان میدادند... سرگی
گفت " ... سعی میکنیم
دههزار تا ببریم. "
« بله! بیا برويم. همهچیز
همین است، پول همهچیز
است! » ...
۶ برای شاهزاده سرگی
قمار میکنم و با پول وی.
جزئیات سالن قمار را تا این
اندازه نفرتانگیز، ناهنجار و
کسالتبار ندیده بودم.
آن اندوه و بدبختی بر
قلبم چنگ میانداخت.
اما چرا نرفتم... محتاط و
بردبار بودم و خسیس.
بیش از یک ساعت بازی
کردیم... شاهزاده سرگی،
رنگپریده، پولهایش را
باخته بود...بردن را آغاز کردم.
... زرسچکیوف یکصد روبل
را برداشت... فریاد زدم؛
« این مرد دزد است... »
غوغایی بهپا شد... ناگهان
چهارصد روبل ناپدید شده
بود... زرسچکیوف به محل
گمشدن اشاره کر. ... من
آفرودوف را نشان دادم؛
" او دزد است... صدایی گفت
شاهزاده دالگورکی را
شاهزاده سوکولسکی اینجا
آورده... " بدترین حادثه بود "
... او مرا انکار کرد! ...
دستهایم را گرفتند...
« او را بگردید... » فریاد زدم
بازی رولت غدقن است.
همهتان را لو میدهم...
در خروجی باز شد.
فصل نهم ۱
ساعت یک بود در خیابان،
شبی وحشتناک... زندگی
پایان یافته، دیگر زندگی
کردن محال است. " اکنون
هیچ عملی نمیتواند نظرم
را بهسوی خود جلب کند؛
انگار همهچیز از کرهٔ دیگر
آمده " اینجا کلیسای اسحاق
قدیس است... انگار هر چیز
از من دور شده. همهچیز با
یک ضربه نابود شده است،
مگر یک چیز: اینکه من برای
همیشه دزد هستم » آیا
کینهای در دلم خانه کرده بود؟
نمیدانم. اگر از کودکی ظلمی
بهمن میشد یا بدترین
توهینها، من تسلیم میشدم...
« خب، مرا تحقیر کردید،
نگاه کنید، لذت ببرید »
همکلاسیهایم بهمن
میخندیدند. من لذت
میبردم « اینها میخواهند
غلامزاده باشم، پس من
غلامزاده هستم » سالهای
متمادی توانستم این نفرت
آرام و این کینهتوزی را پنهانی
ادامه دهم ص ۴۵۸
... جوانخام
ادامه دارد
Post #6598
130
کتاب دانش 📖 📚 ... مطالعه 📖 قسمت ۲۰ 📚 جوان خام podorostok ✍ فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی ترجمه عبدالحسین شریفیان انتشارات نگاه با سهقدم کشیده خود را بهمن رساند. « از من پول میگرفتی و نمیدانستی خواهرت از من بچهدار شده؟ » جیغ کشیدم، چه! چه!... بیهوش…