...
مطالعه 📖 قسمت ۲۰
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
ترجمه عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
با سهقدم کشیده خود را
بهمن رساند.
« از من پول میگرفتی و
نمیدانستی خواهرت از من
بچهدار شده؟ » جیغ کشیدم،
چه! چه!... بیهوش شدم... گفت
رنگم مثل گچ شده بوده...
صورتم را پوشاندم. گریستم.
... بهپا خاستم...
فصل ۷
۱ ... لیزا در اتاق من نشسته
بود... « لیزا، تو را خورشید
میدانستم. تو مرا فریب دادی،
ما از محترمین نیستیم، او
شاهزاده است... » اثری از
نگرانی در او نبود.
« تو خیلی پریشان حالی... »
« او فکر کرده من خبر داشتم...
و از شرف و آبرو حرف زدم...
خود را گناهکار نمیدانی؟ به
برادر ابلهت میخندی. او
شریف اما عبوس و بدگمان
است... »
« او دنبال من است... با او
ازدواج میکنم. او مرا فرستاده
تا بگویم بهتو احتیاج دارد... »
۲ فکر کردم همه همینطوراند...
حالا همهچیز را تعریف میکنم
... ماجرای شاهزاده و لیزا را
برای ورسیلوف تعریف کردم...
« پسر جان از من چه برمیآید؟
من در وجدان دیگران دخالت
کردهام، نامناسب و نابجاست...
آنا آندریونا هم با شاهزاده
نیکولای ایوانوویچ پیر ازدواج
میکند... ننگ و رسوایی هم
نیست... »
۳ شاهزاده سرگی واقعا
ناخوش بود. بههرحال او و
لیزا در فریبدادن من موفق
بودند... اظهار داشت با لیزا
ازدواج میکند...
« آکاردی ماکاروویچ هردوی ما،
من و شما به یک نفرین روسی
یکسانی گرفتار آمدیم؛ شما
نمیدانید چهکار کنید و من
هم نمیدانم چهکار کنم. اگر هر
فرد روسی پا را از مسیر عادی
فراتر بگذارد به سرگیجه
میافتد. خارج از مسیر، مقام،
درآمد؟ من به آن مسیر رانده
شدم. شما از عمق سقوط من
آگاه نيستيد... من یک مجرم
هستم. من در جعل سهام
راهآهن دست داشتهام! در
پاریس بودم که ستبلکوف را
همراه مردی که جعل اسناد
میکرد دیدم... بهمن پول داد
و حالا شریک جرمم. دو سند
بهخط من در اختیار دارد...
باید دههزارتای دیگر هم بدهم
تا مرا لو ندهند. »
« از شاهزاده نیکولای ایوانیچ
قرض کنید... روی زمین کار
کنید، در زندگی ایمان داشته
باشید »
« حالا مثل یک نوکر از او
چیزی بخواهم؟ نه، بگذار
آخرین امید از میان برود! »
فصل ۸
۱ سراسر شب خواب قمار
میدیدم... به خانهٔ ستبلکوف
رفتم... میخواست شاهزاده
سرگی را ترغیب کنم از
نیکولای ایوانیچ پول قرض کند.
.. بهمن وعدهٔ پول داد. ...
پیشنهاد کرد او را به درگاچف
معرفی کنم... گفتم دربارهاش
فکر میکنم... ۲ شاهزاده پیر
نیکولای ایوانیچ گویی از
دیدنم حیرت کرده بود؛ گویی
دارد اندیشه میکند. صريحا
گفتم همهچیز را میدانم.
نیرو گرفت... « پسرجان
ممنونم. زندگی با دوستان
بهشت است... دلم میخواهد
همه را ببخشم. نمیدانم چرا
زندگی اینقدر کوتاه است،
آدم نباید کسالتآور باشد.
شعر پوشکین است. اگر کسی
حوصلهاش سر نرفته باید
اجازه یابد بیشتر زندگی کند »
...جوانخام
ادامه دارد
Post #6548
125
کتاب دانش 📖 📚 ... مطالعه 📖 قسمت ۱۹ 📚 جوان خام podorostok ✍ فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی ترجمه عبدالحسین شریفیان انتشارات نگاه ۲ در اين اواخر به تالار قمار زرسچکیوف میرفتم. شاهزاده سرگی مرا با آنجا آشنا کرده بود... مثل آدمهای وحشی جنگلی دور خودم میچرخیدم...…
- ❤ 1